تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها - قـمـــه در ســر
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

گفت: «محمود! فردا می‌آی دیگه، خوبیش به اینه که درست سر ظهر عاشورا باشه. بچه‌های هیئت مختاراینا بعد از ظهرها می‌رن؛ ولی ما همون ظهر می‌زنیم.»
گفتم: «باشه. صبح با هم می‌ریم.»
یه ساعتی به ظهر مونده بود که رسیدیم. خرابه پشت اداره پست جای بدی نبود. از چشم مأمورا دور بود. نزدیک که می‌شدیم صدای «حیدر حیدر» بلند بود. گفت: «بشین. اول من سرتو می‌تراشم، بعد هم تو سر منو بتراش.» فقط کاکل‌هامون رو زدیم. گفتیم بعد از حموم می‌ریم پیش آقا نادر برامون تیغ میندازه. بیست نفری می‌شدن. همه قمه به دست. یه کم تو دلم خالی شد. اما به ثوابش می‌ارزید. نذر داشتم... کاریش نمی‌شد کرد ؛ باید می‌زدم. گفت: «محمود حواست باشه! اول با پهنی قمه هف هشت ده بار باید بزنی بالای پیشونیت. نیگا... درست اینجا... جوری که بی‌حس شه و باد کنه. اونوقت قمه رو دور سرت بگردون و محکم بیار پایین؛ اما نزن. باید به نزدیک سرت که رسید، این‌طوری بکشی رو سرت. فهمیدی؟»
گفتم: «آره. این‌طوری دیگه؟» گفت: «آره. دمت گرم... فقط یادت باشه وقتی مطمئن شدی سرت ورم کرده و بی‌حس شده بکش. یا علی! بریم قاطی بچه‌ها. رفتیم تو حلقه. چرخیدیم و چرخیدیم و "حیدر حیدر"مون بلند شد. همین‌طوری از خود بی‌خود شدم. درست روبه‌روم صدای یه حیدر بلند اومد و خون بود که از سر و صورتش می‌ریخت رو کفنی سفیدش. همه رو شور گرفت. دومی و سومی و چهارمی همین‌طور زدن. خون از تیغه قمه می‌چکید رو دسته و از رو دسته رو دست و بعدش روی زمین. حال غریبی بهم دست داد. قمه رو چرخوندم و گفتم «حیدر». سکوت همه‌جا را برداشت. همه مات و مبهوت منو نگاه می‌کردن. دسته قمه رو تو فاصله چندسانتی دماقم می‌دیدم. گفت: «محمود! چی کار کردی؟» دیدم نمی‌تونم قمه را از جاش تکون بدم. جمجمه رو شکافته بود و توش گیر کرده بود. هول کردم و از حال رفتم.
سرم رو پاش بود. می‌زد تو صورتم. گفتم: «می‌میرم؟» گفت: «فعلاً که زنده‌ای. باید ببریمت بیمارستان... شاید یه کاری بکنند.» گفت: «مگه نگفتم بکش. یهو زدی تو سرت که چی؟» یکی گفت: «جوون، بار اولت بود؟ خب داداش از یه کاربلد می‌پرسیدی، ببین با خودت چی‌کار کردی؟» یکی دیگه گفت: «ای بابا! چرا این‌جوری زدی؟ نیگا... باید این‌طوری می‌زدی. ببین... فهمیدی؟» یکی دیگه گفت: «وای وای! ببین کله رو نصف کردی رفت پی کارش... حالا با این کله چطور می‌خوای بری سر کار؟ ببینم زن گرفتی یا هنوز عذبی؟» با بی‌حالی گفتم: «که چی؟ چه ربطی داره؟» گفت: «خب داداش، اگه زن نگرفته باشی که کارت زاره، چطور می‌خوای بری خواستگاری؟» رفتم تو یاد مینو، دختر همسایه‌مون که یکی دیگه گفت: «تو پسر عزت آقا حلبی‌ساز نیستی؟ پسر، تو خجالت نمی‌کشی خودتو شقه کردی؟ حالا اگه بابات قصاب بود یه حرفی... ولی تو که بابات حلبی‌سازه چرا؟» یکی دیگه گفت: «بابا! اگه باباش قصاب بود که می‌دونست نباس قمه رو این‌جور بکوبه وسط ملاجش ؛ راستی حالا قمه مال خودته یا از کسی قرض کردی؟» اون یکی گفت: «کار هر کس نیست خرمن کوفتن... گاو نر می‌خواهد و مرد کهن. بابا این چه کاری بود که با خودت کردی؟ نیگا... تیغه تا وسط ابروهات اومده.» اون یکی گفت: «خوبه نمردی والله، پسر، خیلی بد شد. احتمالاً می‌میری.» گفتم: «یارو چی میگه؟... خیلی وضعم خرابه؟» گفت: «نه بابا! زیادم بد نیست. از خون‌ریزی نمیری طوریت نمیشه. خوبیش اینه که قمه جلوی خون‌ریزی رو گرفته. شنیدی میگن کاردش بزنن خونش نمیاد... فعلاً که شدی اون یارو. خونه داره بند میاد.» گفتم: «جون من؟» اون یکی گفت: «جون تو. پاشو بابا جون! پاشو برو یه فکری برا کله‌ات بکن... آقایون! امروز که این یارو نابلد عزاداری‌مونو خراب کرد. بجنبید بریم تکیه تا نماز قضا نشده و غذا تموم نشده.» گفتم: «چه جوری بریم تو محل؟» گفت: «اول باید بریم بیمارستان.» همه‌جا تعطیل بود. مردم پی نذری بودن. دوست داشتم منم این قمه تو کله‌ام نبود می‌رفتم تو صف قیمه. ماشینم گیر نمی‌اومد. گفت: «محمود، رسیدیم. تو اورژانسش باید یکی پیدا بشه.» رفتیم تو... پرستاره گفت: «واه! به حق چیزای ندیده. این دیگه چیه؟ اوخ اوخ... چرا این‌جور شده؟» گفتم: «ببخشید خانم! اینجا دکتر هست؟» گفت: «بگیر بشین اونجا تا پیجش کنم.» رفت پشت میزش با اون یکی زیر لبی یه چیزی گفتند و نگاهی به من انداختن و خندیدند. گفت: «بی‌خیال محمود... به دل نگیر... بنده‌خداها خب یه همچین چیزی تا حالا ندیدن.» گفت: «دکتر پشم‌کیش به اورژانس. دکتر پشم‌کیش به اورژانس.» این بار من خنده‌ام گرفت. تا نیشم رو باز کردم احساس کردم که قمه تو کله‌ام تکون خورد. از درد به خودم پیچیدم و دوباره از حال رفتم. گفت: «محمود! دکتر اومد دید... گفت بهتره بهش دست نزنیم! فعلاً که خون‌ریزی نداره. ببریدش خونه تا چند روز بعد.» گفتم: «یعنی چی؟ یعنی همین‌طوری بریم خونه؟» گفت: «آره دیگه... پاشو بریم. امروزمون پاک خراب شد. نمیشد یه کم یواش‌تر می‌زدی؟... در ضمن گفت رفیقت نه باید بخنده؛ نه گریه کنه. فعلاً صورتش مثه سنگ باشه، زیادم حرف نزنه! شاید با همین قمه، کله‌اش جوش بخوره. حالا جدی این چه کاری بود که کردی؟...»
... «آقایون، خانوما! یه ساعت نیگه می‌داریم واسه ناهار و نماز...» «آقا محمود! بذار باقیش رو بعد از ناهار، خوب شد که بعد از چهار سال، بالاخره داستان این قمه‌ی تو سرتو برام تعریف کردی... اما ناقلا تا حالا نگفته بودی که قبل از من، چشمت دنبال مینو هم بوده.»
«ولش کن خانوم! بریم پایین که دیر میشه.»

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط م. بیدار  |