|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|

چندی پیش فرصتی دست داد تا شاهد تمبک نوازی و سخنرانی آقای بهمن رجبی در دانشگاه شهید عباسپور باشم .
متاسفانه علیرغم ذهنیت قبلی ، ایشان را سخنور ناموفقی دیدم که سعی داشت به هر ترفندی با خنداندن مخاطبین، خود را شیرین و در عین حال توانا نشان دهد . در ابتدا سخنان پراکنده و مزه پرانی های لوس ایشان در جهت صمیمی شدن هر چه بیشتر با مخاطبان و تلاش های بی ثمرشان در خودنمایی واقعاً ترحم مرا برانگیخت . به گونه ای که با خود اندیشیدم این مرد محتاج محبت و بذل توجه است و در عین حال در عجب مانده بودم که ایشان چگونه برای اینکه مجوزی برای توهین به دیگران پیدا کنند خود را "آشغال کله" می نامند . حیران مانده بودم که چگونه مردی در این سن و سال برای طرح خود و طرد دیگران حاضر است خود را تا به این حد خوار و خفیف کند . عصبانیت ناشی از عقده های فروخورده و عدم موفقیت ایشان در عرصه هنر و اخلاق به طرز رقت انگیزی یادآور غریقی بود که برای زنده ماندن ، سر نجات غریق را نیز زیر آب می کند تا بر قامت او لحظه ای سر از آب برون آورده و نفسی بکشد . اما توصیف محیلانه و ریاکارانه ایشان در مورد شخصیت خودبین و از خود راضی خود مرا از دلسوزی بی مورد بازداشت . ایشان با ریاکاری تمام خود را آشغال کله نامیدند و پس از آن مدت ها در مدح و برتری خود سخن راندند و ادعا نمودند که قرار است جایگاه هنر و هنرمندان را از زوایای مختلف مورد ارزیابی قرار دهند . ماندم در اینکه آیا ایشان واقعاً معتقد به آشغال کله گی خود هستند و یا اینکه از این عبارت زشت به عنوان حاشیه امن استفاده می کنند . چنانچه ایشان را در گفتار خود صادق بدانیم باید بپذیریم که یک "آشغال کله" نمی تواند نظر درستی در مورد هنر و هنرمند ارائه کند و اگر فرض کنیم که ایشان از این عبارت محض تعارف و مصونیت از انتقادات استفاده می کنند باید بپذیریم که ایشان فردی مزور و ریاکار هستند که در این صورت نیز نقد و نظر ایشان نمی تواند چندان اعتباری داشته باشد . در تمام سخنان ایشان نشانی از استدلال و صبوری ندیدم . ایشان چندین بار با جمله پرطمطراق " هر پدیده ای را باید در ظرف زمان و مکان خودش ریخت " پز فیلسوفانه و جامعه شناسانه ای به خود گرفتند و با استناد به این جمله مضحک ، ناشیانه سعی کردند تا مخاطبین خود را مقهور ساخته و خود را برای اظهار نظر در خصوص همه کاینات از چگونگی مواصلت والدین آقای محبی گرفته تا نظریه نسبیت انیشتین محق جلوه دهند و این در حالی بود که حداقل دو بار با ادبیات چندش آور خود آقایان لطفی و علیزاده را سرزنش نمودند که چرا در مورد موسیقی و تمبک اظهار نظر کرده اند . ایشان نقل به مضمون فرمودند که فلانی ساز خوبی می زند اما حق اظهار نظر ندارد . مانده بودم که آقای رجبی خود در کجا ایستاده است که این حق را از دیگران سلب و به خود اعطا می کند . این سؤال در ذهنم به وجود آمد که این آقا چگونه دم از آزادگی و مردانگی می زند ؛ در حالی که ابتدایی ترین حقوق دیگران را نادیده انگاشته و با سخیف ترین عبارات دیگران را به باد ناسزا می گیرد . ایشان برای بی ادبی و بی حرمتی نیز از استدلال بدیع و خارق العاده ای استفاده کردند و فرمودند مولوی هم بی ادب بود و شعر خاتون و کنیز را هم دلیل آن دانستند . ظاهراً آقای رجبی هنوز نمی دانند که مولوی ، مولانا است و ایشان بهمن رجبی . آقای رجبی را باید به این نکات توجه داد که اگر مولانا هفتادمن کاغذ، مثنوی سرود ؛ در تعداد معدودی از اشعار خود چنین ادبیاتی را به خدمت گرفت و حال آنکه ایشان در تعداد معدودی از جملات خود فحش و ناسزا را به کار نمی گیرند . مولانا در هیچ یک از اشعار خود اشخاص حقیقی را به باد فحش و ناسزا نگرفت ، اما ایشان به جای نقد نظر و انتقاد از پدیده ها یا روندهایی که به زعم خود آنها را نادرست می پندارند با عقده گشایی مشمئزکننده ای افراد حقیقی را هدف قرار می دهند .
شما که با تزویر هر چه تمام تر نام آقای آریان پور را بر زبان می رانید تا مخاطبتان ، شما را رفیق گرمابه و گلستان ایشان پنداشته و فحاشی های شما را به استناد این هم نشینی خجسته قابل اغماض دانسته و آنها را با چاشنی طنز هضم کنند باید دو نکته را بدانید: اول اینکه مبارزه با جریان اجتماعی نادرست مقدم بر برخورد با اشخاص منتسب به آن جریان است و دوم این که هر پدیده ای خود به خود مشمول زمان و مکان است و شما در جایگاه مولانا نیستید که بخواهید با تحریف و وارونه سازی همان کنید . شما خود در سخنرانی خود فرمودید که: "بند تنبان من و تنگ خر مشتی حسن ؛ هر دو چرمین اند ؛ اما این کجا و آن کجا؟" و در باب قیاس خود با مولانا باید سؤال کنیم که این کجا و آن کجا ؟
مایلم پس از این مقدمه نسبتاً طولانی دقیق تر به فرمایشات آقای رجبی بپردازم . پرداختن من به موضوع سخنرانی و نظرات آقای رجبی نه به خاطر اهمیت آن بلکه برای رفع شبهاتی در خصوص شخصیت ایشان است . بسیار خوانده و شنیده ام که ایشان در پس الفاظ رکیک و چندش آور منطقی قوی داشته و یا فروتن و متواضع هستند و یا از سجایای اخلاقی مثال زدنی و بی بدیلی برخوردارند . برخی نیز ایشان را از نظر اخلاقی و اجتماعی نمی پسندند اما نامبرده را هنرمندی توانا و مسلط می دانند . بنابراین پا به پای سخنرانی و تمبک نوازی ایشان که متأسفانه در هر دو ، تلاش رقت انگیزی برای شیرین کاری موج می زند ؛ پیش می رویم .
آقای رجبی با تشویق حضار به روی سن می روند و با جابجا نمودن بی مورد اشیای میز کنار دست خود ، به صورت کاملاً نمایشی تمرکز و انظباط را به رخ حضار می کشند و سپس بدون سلام اولین ویژگی درخشان خود را به رخ کشیده و محیلانه در پس موصوف نمودن خود به عروس زشت در قالب یک ضرب المثل ، یادآور می شوند که کوهنورد و ورزشکار هستند و زیاده روی ایشان در انجام کارهای خوب از جمله کوهنوردی موجب بروز کمر درد در ایشان شده است . اینجا ما باید بفهمیم که ایشان اوقات فراغت خود را به جای کنار منقل نشستن به کوهنوردی می گذرانند . ایشان کوهنوردی را هم همچون سایر موسیقیدانان مجرم ارزیابی نمودند و از دست رفتن سلامتی زانو و کمر را ناشی از این فعل شنیع دانستند . موذیانه به کوهنوردی خود بالیدند و مزورانه آن را مقصر دانستند که مباهات خود به انجام آن را پنهان دارند تا از این رهگذر مدعوین به تواضع بی بدیل ایشان شک نکنند .
ایشان پس از مقداری شیرین کاری و شوخی با عوامل صحنه با شعری از شاملو سخنان خود را آغاز می کنند و دومین ویژگی برجسته خود را به بهانه شعر دوم به رخ می کشند و از "هتل" نام می برند تا همه بدانند که ایشان مدتی به دلیل مبارزات سیاسی در زندان بوده اند . اساساً مشخص نیست چنانچه شعر دوم ، ایشان را به یاد "هتل" می اندازد و به همین دلیل وی حاضر به خواندن آن نیست ؛ چرا آن را همراه خود آورده است و چرا خواندن آن را مطرح می کند ؟ البته علت طرح با ناز و غمزه شعر دوم کاملاً عیان است . این شعر تنها و تنها برای به رخ کشیدن محیلانه سابقه مبارزات سیاسی مطرح می شود . بنابراین پس از نیل به مقصود و طرح نام هتل ، شعر خصیصه عملکردی خود را از دست داده و دیگر نیازی به خواندن آن احساس نمی شود . اما نه! سریال "منم" زدن تازه شروع شده و نمی توان این شعر را که کسی در وصف آقای رجبی سروده ، نخواند . بنابراین جناب رجبی سریعاً تغییر موضع داده و با ذکر این نکته که این شعر در وصف مقام والای ایشان سروده شده است ، با شوقی نهان و اکراهی عیان شروع به خواندن شعر دوم می کنند . آقای رجبی بار دیگر خود را در پنهان نمودن دم خروس موفق دانسته و به وجد می آیند و به بهانه باز بودن در سالن و گسیخته شدن رشته سخن ، اندکی به شیرین زبانی و مطایبه وقت می گذرانند و با جملات خنک و لوسی مانند "تو را به جان جرج دبلیو بوش دیگر در را باز نکنید" شیرین کاری را به حد اعلاء رسانده و سومین شعر که هجویه ای از خود ایشان است با افتخار قرائت می فرمایند . به هنگام تلاوت این شعر سوم تمام سلول های وجود ایشان این خواهش را فریاد می کنند که مرا بستایید و تشویق کنید که چنین هجویه ای را بر مبنای شعر مرحوم سپهری سروده ام.
عاقبت این شعر هم به پایان می رسد و آقای رجبی پس از مبادرت ورزیدن به مقداری شوخی تکراری دیگر ، سومین ویژگی خود را به همان شیوه پارینه سنگی "ردگم کنی" به رخ حضار می کشند . ایشان می فرمایند: " من برای قدرت سخنوریم که نمونه اش را دیدید پشیزی ارزش قائل نیستم. " آقای رجبی بار دیگر محیلانه با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند . درست مانند گربه ای که مدعی بود گوشت بو می دهد . ایشان با به زبان آوردن چنین جمله شجاعانه ای با چشمان خود به دنبال حس تحسین مخاطبان می گردند و به انتظار غریو احسنت لحظه ای درنگ می کنند . اما در ادامه حوصله خود آقای رجبی هم از این مجامله و تعارف به سر آمده و به یکباره خود را بی نظیرترین نوازنده تمبک تا حال حاضر معرفی می کنند . اما هنوز تعارف دست از سر ایشان برنداشته و در ادامه می فرمایند البته منظورم جوانانی نیست که از من بهتر می زنند . البته ایشان در هیچ کجا و در هیچ زمانی مشخص نکردند که این جوانانی که بهتر از ایشان می زنند چه کسانی و کجا هستند . با چنین خودبینی عفنی به نظر نمی رسد که ایشان تاب تحمل خوب نواختن یک جوان را نیز داشته باشند مگر برای خودشیرینی و یارگیری . ایشان پس از بی نظیر خواندن خود اضافه می کنند که " باز هم پشیزی برای آن ارزش قائل نیستند ، اگر نفهمند چرا می زنند؟ چه می زنند؟ و کجا؟ و به چه منظور؟ " این جمله کلیشه ای شعارگونه تبدیل به مانیفست آقای رجبی می شود ؛ اما مانیفستی که شرح و متن ندارد . ایشان نه در این مرحله و نه در هیچ کجای سخنرانی طولانی و پر از فحش و فضیحت خود به هیچکدام از این "چه ها" ، "چراها" و "کجاها" اشاره ای نمی کنند . به ویژه اینکه در ادامه مجلس و آنجایی که تمبک را همچون تومبا بر زمین نهاده و مشغول به شیرین نوازی شدند و سپس آن را هنر بی بدیل خواندند ، ذهنم بیشتر و بیشتر متوجه چه ها و چراها و کجاها شد . مایل بودم آقای رجبی توضیح دهند که با دلقک بازی ، فحاشی و وارد آوردن ضربات تند و سریع سرانگشتان بر پوست خشکیده تمبکشان ، کدام "چه ها" و "چراها" را پاسخ داده اند؟ مایل بودم که آقای رجبی توضیح دهند که فرق شیرین نوازی های ایشان با فلان آقا در چیست ؟ آیا شیرین نوازی ایشان در راستای تکامل بشریت است ؟ آیا نحوه نواختن ایشان کمکی به عالمان نموده است ؟ آیا شیرین نوازی های ایشان شیرین تر است ؟ اگر مرحوم تهرانی اشتباه کرده اند که صدای قطار را با تمبک در آورده اند ، ایشان چه صدایی از تمبک خود بدرآورده اند؟ نکند مدعی هستند که با تم و ریز های مکرر خود صدای مظلومیت بردگان نگون بخت را از اعماق قرون و اعصار به گوش جهانیان رسانیده اند ؟ آیا جز این است که ایشان تنها یک تمبک نواز متوسط هستند که اگر وی را با همین بضاعت سرآمد تمبک نوازان همه عالم هم بدانیم ، باز حرکت درخوری در جهت بارور نمودن هنر و شکوفا نمودن آن از ایشان ندیده ایم ؟ ایشان توضیح ندادند که کدام حرکت ایشان، کجا، چرا و چگونه بر رشد و شکوفایی هنر و جامعه مؤثر افتاده است ؟ لابد ایشان نشان دادن حرکت شنیع ضربه زدن به گردن و حواله کردن پا به سبک و سیاق اراذل چاله میدانی آن هم در حضور تعدادی دختر و پسر جوان را حرکتی توفنده در جهت رشد و شکوفایی فرهنگ و هنر ارزیابی می کنند؟ البته از کسی که به هنگام یادآوری سه نقطه شعر خاتون و کنیز مولانا ، آب از لب و لوچه اش آویزان شده و با چشمانی براق از حرکت انقلابی وزارت ارشاد اسلامی در خصوص درج نمودن عین کلمات مورد علاقه ایشان در متن شعر ، تقدیر به عمل می آورند ؛ نشان دادن چنان حرکاتی که به قول ایشان "چهل سال به بالاها"و"بچه های زیر بازارچه" معنی آن را می فهمند قطعاً نوعی گفتمان فرهنگی ، انسانی ، انقلابی و هنری تلقی می شود .
ایشان در فراز دیگری از دُرافشانی های ممتد خود ژست عارفانه عجیبی گرفته و می فرمایند "اگر فقط یک نفر از شما بشینه و یا سه میلیون نفر بهتون اضافه بشه ، هیچ فرقی برای من نمی کنه". بر ما معلوم نشد که این عارف چله نشین برای چه و به خاطر چه کسانی قبول زحمت فرموده و با کمردرد مزمن به مجلس وعظ و خطابه تشریف فرما شده اند ؟ جناب آقای رجبی که جا و بیجا از جامعه و اجتماع و جامعه شناسی و انواع و اقسام جا و بیجای دیگر سخن می رانند ، به ناگاه فراموش می کنند که جامعه را که قرار است ایشان آن را با هنر خود متحول گردانند همین آقایان و خانم ها تشکیل می دهند . معلوم نیست جامعه شناس فرهیخته ای چون جناب رجبی چگونه می تواند به حضور و یا عدم حضور مخاطب بی تفاوت باشد . آقای رجبی ، اگر نتیجه عملی که مبادرت به انجامش می کنید تا این حد سخیف و بی اهمیت است ، چرا انجامش می دهید ؟ نکند چون تکلیفی الهی بر ذمه شماست ؟ اگر چنین است باید خدمتتان عرض کنم که بنا بر روایات و حکایات ، پیامبران نیز برای جذب مخاطب و تأثیر بر آنان به انواع و اقسام معجزات متوسل شدند و آمدند تا با جذب مخاطب آنچه را که درست می پنداشتند گسترش دهند . چگونه است که شما برای هنر و انسانیت و جوامع دل می سوزانید ولی در عین حال بود و نبود آنان برای شما یکسان و علی السویه است ؟ جناب رجبی مگر هنر بدون جامعه معنای هم دارد ؟ البته ناگفته پیداست که این سخن جناب رجبی نیز مانوری بیش برای نمایش اقتدار و ثابت قدمی نیست . اگر آقای رجبی واقعاً به آنچه که خود را می نامد اعتقاد می داشت می توانستم این نمایش را نادیده بگیرم و آن را به حساب همان صفت گذارم ولی دریغ که ایشان به صفاتی بدتر یعنی ریا و خودبزرگ بینی آلوده اند .
آقای رجبی سپس برای به رخ کشیدن مطالعات خود از روی دست نوشته ای شروع به قطار کردن برخی نقل قول ها از ولتر و شاو نمودند تا بگویند انتقاد چیز خوبی است و من بهترین تمبک نواز و منتقد همه قرون و اعصار هستم . این را می توانست بدون آسمان و ریسمان کردن و دست به دامن شدن نویسندگان قرن نوزدهمی هم بگوید . اما وسوسه به رخ کشیدن اینکه ایشان ولتر و شاو را می شناسند اجازه نمی داد که دست از سر این دو بردارد . ایشان به نقل از ولتر فرمودند: "من حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی" اما اضافه نکردند که چرا خود حاضر نیستند حرف دیگران را بشنوند . شاید استنباط ایشان از گفته ولتر این است که من حاضرم بمیرم تا حرف تو را نشنوم!
ایشان پس از حاشیه رفتن های کسالت بار فرمودند که من امروز "می خواهم نقش منتقد را بازی کنم و چون تمبک نواز هستم این صلاحیت را دارم". البته ایشان بار دیگر تأکید فرمودند که نه تنها تمبک نواز بلکه برترین تمبک نواز طول تاریخ هستند . ظاهراً ایشان علیرغم مطالعات عمیق و آنچنانی هنوز نمی دانند که تسلط بر یک فن ، شرط کافی برای ارائه یک نقد درست در همان مورد نیست و صالح بودن در نقد پس از انجام نقد مشخص می شود و نه قبل از آن . نوازنده ای متوسط که از شهناز تا علیزاده برایش خس و خاشاک می آید و خود را تنها یکه سوار دشت تمبک و تمبک نوازی می داند ، به اندازه کافی عادل و خوش منش و بدون حب و بغض نیست که صلاحیت نقد داشته باشد . ایشان خیلی زود فراموش می کنند که همین چند دقیقه پیش از این ، خود را عارف دانسته و بود و نبود این و آن در نگاهشان پشیزی نمی ارزید . به طور قطع ایشان می توانند سردمدار تصوف جدیدی ضد "ملامتیه" با نام "منمیه"باشند و به جای تهی شدن از "من" و به "حق" رسیدن ، "حق" را در "من" خود ببینند و حلاج را نفهمیده ، فریاد "انالحق" سر دهند.
آقای رجبی با تأیید، جمله ای را از شاملو نقل می کنند و می فرمایند: "هنر وسیله تعالی اندیشه است و آنگاه تجلی آن تعالی در رفتار و گفتار و کردار" بیان این جمله از سوی ایشان واقعا تکان دهنده بود . زیرا اگر ایشان اندکی به همین جمله می اندیشید ، این چنین بی ادبانه سخن نمی گفت و پای خود را به بهانه نقد دیگران حواله مخاطبین نمی کرد . البته از کوزه همان برون تراود که در اوست . اگر با جمله شاملو و تأیید آقای رجبی موافق باشیم ، تنها می توانیم این نتیجه را بگیریم که رفتار و کردار خودپسندانه ، بی ادبانه و غیراخلاقی و نیز گفتار غیرمستدل و پر از فحش ایشان آیا نمی تواند نشانی از ابتذال و رذالت فکری ایشان داشته باشد ؟
در ادامه ، آقای رجبی با نام بردن طنازان شهیری همچون عبید ، دهخدا و دیگران ، خود را نیز در ردیف آنان قرار داده و خودپسندانه خود را طنزنویس دانستند و طنز خود را گزنده و سیاه ارزیابی کردند . متاسفانه این بار نیز آقای رجبی ره به خطا رفتند و گزندگی را تنها در هتاکی یافتند و از آن بزرگان نیاموختند که حتی در آنچه وقیحانه پرده دری می نامند ، می باید نشانی از ملاحت و ته مایه ای از نشاط باشد . آقای رجبی ! تکرار مکرر و کسالت بار شکرخوردن این و آن کجایش طنز است ؟ پیرایش و آرایش برخی جوک های بی مزه چندصد دستمالی شده که شما با ناشیگری تمام از آنها در لابلای سخنانتان بهره می برید کجا نشانی از طنز دارد ؟ شما کجا و طنز کجا ؟ تنگ خر مشتی حسن را که به یاد دارید ؟ گیرم که شما با برخی دلقک بازی ها عده ای را هم به خنده واداشتید ، آیا به صرف خنداندن این و آن که با غرور هر چه تمامتر نویدش را به حاضرین دادید ، خود را در جایگاه طنزپردازان نخبه ای که نام بردید ، می بینید ؟ اگر چنین است ؛ در کنار طنزپردازانی که شما همگی آنها را اهل قزوین دانستید ؛ باید گفت: زهی سنگ پای قزوین .
و اما نمی دانم چرا جملات قصاری را که مدعی هستید از خودتان است مرا به یاد برخی جملات مرحوم احسان طبری می اندازد . حافظه ام ضعیف تر از آن شده است که با استناد به آن ، شما را در باب رونویسی کردن جملات این و آن متهم کنم . بنابراین از آن در می گذرم . اما آن بز، بز معروفی است و حتی آن الماس . شما هم این تردید مرا نادیده بگیرید .
معلوم نیست کسی که همچون شعارزدگان دهه های شصت و هفتاد میلادی ، ویکتور خارا را یگانه سمبل هنر می داند چگونه به تمبک ، آن هم از نوع خالص و نه از نوع تمبک و تصنیف روی آورده است ؟ شما با تمبک خود چگونه و کجا هنر خارایی را از خود نشان داده اید ؟ اساساً قبل از اینکه با واگویه کردن مسلسل وار گفته های این و آن ، سخنرانی خود را فخرفروشانه پیش ببرید و دم از هنر انقلابی بزنید ، بهتر بود چگونگی انتقال هنر انقلابی را با تمبک بیان می فرمودید . تا همگان بدانند که با تمبک نیز می توان انقلاب کرد . اما تمبک شما بیش از آن که نشان از انقلاب داشته باشد ، نشانه کاریکاتورگونه ای از آن است و بیشتر شبیه طبل بی عاری و نخوت و خودپسندی است . آن هتلی که شما چند صباحی در آن به سر بردید ، مهمانان دیگری هم داشته است . اما کمتر کسی را دیده ام که هنوز خوی همان مسافر خسته را داشته باشد و چنین بی مهابا پز آن چند شب خفتن را چماقی کند بر سر این و آن . شما کجا و ویکتور خارا کجا ؟ تنگ خر مشتی حسن را که به یاد دارید ؟
بی تردید ایشان در انتخاب شیوه برخورد و زندگی مخیر و مختار هستند و از این نظر هیچ اشکالی در آن دیده نمی شود . ایشان اعتراض دائمی و انزوا را انتخاب کرده اند و این نیز به طور مجرد فاقد هر گونه ایرادی به نظر می رسد . ممکن است که برای این به اصطلاح رک گویی های توام با بی ادبی نیز دچار مشکلات فراوانی شده و از لحاظ مالی و معنوی در تنگناهای بسیاری قرار گرفته باشند . ایشان بارها و بارها به اینکه خود و نزدیکان خود را بدبخت و بیچاره کرده اند ، اشاره داشته و بارها خود را به لحاظ مال و مکنت و آسایش با دیگران مقایسه نمودند . ایشان به درویش مسلکی خود افتخار کردند و در لفافه آن را مایه فخر و مباهات خود قرار دادند . تا اینجا نیز چندان اشکالی بر ایشان وارد نیست . اما در این صورت ایشان نباید چنین شیوه خودخواسته ای را دستاویزی برای مظلوم نمایی کنند . اگر راه سعادت و خوشبختی در آزادگی و روشنگری است باید تاوان آن را نیز پرداخت . اگر قرار است که ریگ از ساحل سلامت برندارید ، طبیعی است که باید رنج سنگ برگرفتن از کوه را برخود هموار کنید . دیگر چه جای گله و شکایت ؟ و البته دیگر چه جای فخر و مباهات ؟ این دو با هم جمع نمی آیند . اگر قرار است که شما به ساده زیستی و رک گویی و خیلی فضیلت های دیگر که به آن معتقدید مباهات کنید حق شکایت و گله از تبعات آن را ندارید و نباید جا و بیجا آن را چماقی کنید و بر فرق سر این و آن بکوبید . نمی توان برای طرح خود به محرومیت ها بالید و در مقام مقایسه با این و آن از آن نالید.
ایشان پس از سی و پنج دقیقه خواندن انواع و اقسام جملات قصار و شعر و جوک به سراغ تمبک می روند تا در میانه راه به قول خودشان "حالی" بکنند . تمبک را در بغل گرفتند و پس از چند ضربه به آن نوید نواختنی را دادند که موجب جنبش فکری مخاطبان شود . قطعه اول ریتمی نسبتاً تند و تکراری داشت و نی ناش ناش مورد تنفر ایشان را بیشتر در خود داشت تا جنبش فکری و شاهکار دوم قطعه شبانه موتزارت بود که ایشان آن را با دهان بهتر از تمبک اجرا کردند . متاسفانه این شیرین نوازی هم نمایشگر قابلیت های نهفته در ایشان نبود و با اغماض می توان گفت که ایشان همچنان تمبک نوازی متوسط جلوه کردند . حتی اگر ایشان این قطعه را دقیقاً مشابه همان قطعه معروف اجرا می کردند باز هم تمبک نوازی متوسط بودند ، زیرا برای نوازنده ای خلاق و در عین حال هنرمند ، تکنیک و اجرای آن شرط لازم هست اما کافی نیست . بخصوص اگر مانند جناب رجبی معتقد باشیم که نوازنده می باید صاحب اندیشه نیز باشد که بنده نیز سخت با این سخن موافقم . با این فرض جناب رجبی را می توان تنها به لقب تکنسین تمبک ملقب نمود و نمی توان از ایشان به عنوان نوازنده عالی تمبک و یا هنرمند یاد کرد . زیرا ایشان بارها و بارها به عنوان خود در نظام تمبک نوازی بالیده اند و آن عنوان با این طرز تلقی جناب رجبی مبنی بر فکور بودن نوازنده جمع نمی آید . بنابر استنتاج منطقی از گفته های خود آقای رجبی ایشان در مکانی بالاتر از تمبک نواز متوسط قرار نمی گیرند . و این متوسط بودن نیز تنها مرهون خرده تکنیک ایشان است . ازاین جهت به ریزهای شانزده ، هفده گانه ایشان خرده تکنیک اتلاق می شود که در قیاس با بی کرانگی عملیات محیرالعقول نمی توان احتمال اجرای ریزهای چند دهگانه دیگر توسط ایشان یا سایرین را نادیده گرفت . به نظر می رسد که ایشان با توجه به دارا بودن نیمی از امتیازات لازم ، قابلیت تبدیل به نوازنده کامل و هنرمند را داشته باشند . بد نبود اگر ایشان به جای به افلاک رساندن فلان تکنیک و خوارداشتن تکنیکی دیگر ، به شاگردان و مخاطبان خود می آموختند که تمامی موسیقی و تمامی هنر زمانی با ارزش است که در خدمت ارتقای شخصیت انسانی و تکامل و تعالی جوامع بشری به خدمت گرفته شود ، که اگر این نباشد هر تکنیکی در چارچوبه هنر به پشیزی نمی ارزد . با هر ده انگشت بر تمبک نواختن که جای خود دارد اگر ایشان قادر شوند که هر ده انگشت پا را نیز در نواختن مینیاتوری تمبک به خدمت گرفته و یا صدای کمانچه و سه تار از تمبک خود بدر آورند نهایتاً به بازیگر متبحر سیرکی تبدیل می شوند که باید برای عملیات عجیب و غریب ایشان کف زد و بس . در این صورت تکلیف آن شعر شاملو چه می شود ؟ و کیلو کیلو جملات قصار جامعه شناسانه در کجای تمبک جای می گیرد ؟
احتمالاً (!) ادامه دارد...