تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها - وزیـــرکــشــی/ قسمت چهارم
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

وزیـــرکــشــی/ قسمت چهارم

 

اين قسمت از مطلب وزيركشی از آغاز دوران آل بويه تا پايان دوره مغولان را شامل می شود.

 

ابوالفضل علی بن ابی فضل

او وزير ركن الدوله در دستگاه آل بويه بود و به دست مويدالدوله و به دستور عضدالدوله ديلمی پسر ركن الدوله كشته شد . پدر او ابوالفضل بن العميد نيز در دستگاه ركن الدوله مقام وزارت داشت .

 

ابوطاهر محمد بن بقيه

اين شخص وزير عزالدوله بختيار بود كه به دستور بختيار چشمان او را كور كردند و وی را به عضدالدوله سپردند . عضدالدوله نيز او را زير پای فيلان انداخت تا هلاك گردد . می گويند او را پس از مرگ مصلوب ساختند.

 

ابو عبدالله حسين بن احمد بن سعدان

او وزير صمصام الدوله (پسر عضدالدوله ديلمی ) و از اهالی شيراز بود . وی كاتبی ماهر و حسابداری زبردست به شمار می رفت . به گفته هندوشاه در دوران او خزانه خالی و غله گران شده بود و شايع شد كه او با خوارج مراسله و مكاتبه دارد . اما در واقع او با گروه اخوان الصفا در ارتباط بود و با آنان مكاتبه داشت . از جمله مكاتبات او با ابوحيان توحيدی بود . ابن سعدان با بسياری از دانشمندان هم عصر خود از جمله ابوالوفا بوزجانی ، مسكويه رازی ، ابن عبيد كاتب ، ابوسعيد بهرام و ابن زرعه مكاتبه و مراوده داشته است . ابوحيان كه از جمعيت اخوان الصفا بود نزد بسياری از علما زنديق به حساب می آمد . عبدالرحمن ابن جوزی سه نفر را زنديق می خواند كه در ميان آنها يكی ابوحيان توحيدی و دو نفر ديگر ابوالعلا معری و ابن راوندی بودند . ارتباط سعدان با اين اشخاص كه هريك به نوعی متهم به زندقه و كفر بودند سر او را به باد داد . صمصام الدوله او را كشت و سر و تن او را به دجله انداخت .

 

ابوصالح كبوس بن برسان

او وزير جلال الدوله ابو طاهر بود . كبوس با لشگريان جلال الدوله ميانه خوشی نداشت . از همين رو لشگريان همواره عليه او دسيسه می كردند و عاقبت كبوس را متهم به توطئه نموده و جلال الدوله را نيز همراه خود كردند . كبوس به دستور جلال الدوله دستگير و در زير شكنجه كشته شد.

 

ابوعلی حسن بن محمد ميكائيل (حسنك وزير)

او از اهالی نيشابور بود و پس از خشم گرفتن محمود غزنوی بر احمدبن حسن ميمندی و زندانی شدن وی به مقام وزارت رسيد . پس از مرگ محمود ، او امير محمد را شاه خواند . و زمانی كه مسعود به قدرت رسيد به سعايت بوسهل زوزنی و به اتهام قرمطی بودن به دار كشيده شد . ابوالفضل محمد بن حسين بيهقی در تاريخ خود در اين باره چنين می نويسد:" ... امير ، بوسهل را گفتی : حجتی و عذری بايد كشتن اين مرد را ؛ بوسهل گفت : حجت بزرگتر كه مرد قرمطی است و خلعت مصريان استد تا اميرالمومنين القادربالله بيازرد ... امير گفت : تا در اين معنی بينديشم." زمانی كه حسنك به دار آويخته شد . وزارت به عهده احمدبن حسن ميمندی بود . او پيش از اين مورد غضب سلطان محمود قرارگرفته و در دوران مسعود دوباره بر مسند وزارت نشسته بود . وی توافقی با كشتن حسنك نداشت . همچنين بونصرمشكان نيز كه مقام دبيری داشت با بردار كردن حسنك موافق نبود . اما سلطان مسعود و بوسهل زوزنی اصرار به كشتن او داشتند . بيهقی در اين مورد چنين می نويسد:" پس از اين هم استادم حكايت كرد از عبدوس ، كه با بوسهل سخت بد بود . كه چون بوسهل در اين باب بسيار بگفت ، يك روز خواجه حسن را ، چون از بار باز می گشت ، امير گفت كه خواجه تنها به طارم بنشيند كه سوی او پيغامی است بر زبان عبدوس . و خواجه به طارم رفت و امير ، رضی الله عنه ، مرا بخواند و گفت : خواجه احمد را بگوی كه حال حسنك بر تو پوشيده نيست ، كه به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است و چون پدر ما گذشته شد چه قصدها كرد بزرگ ، در روزگار برادرم ، وليكن بنرفتش و چون خدای عزوجل ، بدان آسانی تخت و ملك را به ما داد ، اختيار آن است كه عذر گناهكاران بپذيرم و به گذشته مشغول نشويم . اما در اعتقاد اين مرد سخن می گويند ، بدان كه خلعت مصريان بستد به رغم خليفه، و اميرالمومنين بيازرد و مكاتبت از پدرم بگسست و می گويند رسول را كه به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده ، پيغام داده بود كه حسنك قرمطی است وی را بر دار بايد كرد... چون پيغام بگذاردم خواجه ديری انديشيد پس مرا گفت : بوسهل زوزنی را با حسنك چه افتاده است كه چنين مبالغت ها در ريختن خون او گرفته است؟ گفتم : نيكو نتوانم دانست ، اين مقدار شنوده ام كه يك روز به سرای حسنك شده بود به روزگار وزارتش ،پرده داری بر وی استخفاف كرده بود و وی را بينداخته...خواجه برخاست و سوی ديوان رفت . در راه مرا گفت كه عبدوس تا توانی ، خداوند را بر آن دار كه خون حسنك ريخته نيايد ، كه زشت نامی تولد گردد . گفتم فرمانبردارم و باز گشتم و با سلطان بگفتم . قضا در كمين بود ، كار خويش می كرد."

به هرحال سلطان مسعود و بوسهل زوزنی به بهانه اينكه خليفه بر دار كردن حسنك را خواستار شده او را می كشند . بيهقی در اين باره چنين می نويسد:" و آن روز و آن شب تدبير بردار كردن حسنك در پيش گرفتند و دو مرد پيك راست كردند ، با جامه پيكان كه از بغداد آمده اند و نامه خليفه آورده اند كه حسنك قرمطی را بر دار بايد كرد و به سنگ ببايد كشت تا بار ديگر بررغم خليفه هيچ كس خلعت مصری نپوشد و حاجيان را در آن ديار نبرد. چون كارها ساخته آمد ، ديگر روز ، چهارشنبه ، دو روز مانده از صفر ، امير مسعود برنشست و قصد شكار كرد و نشاط سه روزه ، با نديمان و خاصگان و مطربان ؛ و در شهر خليفه شهر فرمود ، داری زدن بر كران مصلای بلخ ، فرود شارستان . و خلق روی آنجا نهاده بودند... و حسنك را به پای دار آوردند، و پيكان را ايستادانيده بودند كه از بغداد آمده اند . قرآن خوانان قرآن می خواندند. حسنك را فرمودند كه جامه بيرون كش . وی دست اندر زير كرد و ازار بند استوار كرد و پايچه های ازار را ببست ، و جبه و پيراهن بكشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بايستاد و دستها در هم زده، تنی چون سيم سفيد و رويی چون صدهزار نگار . و همه خلق به درد می گريستند . خودی، روی پوش آهنی آوردند ، عمدا تنگ ، چنانكه روی و سرش را نپوشيدی . و آواز دادند كه سر و ريش را بپوشيد تا از سنگ تباه نشود ، كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نزديك خليفه . و حسنك را همچنان می داشتند . و او لب می جنبانيد و چيزی می خواند تا خودی فراختر آوردند. و در اين ميان احمد جامه دار بيامد سوار، و روی به حسنك كرد و پيغامی گفت كه : خداوند سلطان می گويد: اين آرزوی تست كه خواسته بودی كه چون پادشاه شوی ما را بر دار كن ، ما بر تو رحمت خواستيم كرد اما اميرالمومنين نبشته است كه تو قرمطی شده ای و به فرمان او بردار می كنند . حسنك البته هيچ پاسخ نداد . پس از آن خود فراختر كه آورده بودند ، سر و روی او را بدان پوشانيدند. پس آواز دادند او را كه بدو دم نزد و از ايشان نينديشيد. هركس گفتند : شرم نداريد ، مرد را كه می بكشيد به دار ، چنين كنيد و گوييد و خواست كه شوری بزرگ به پای شود . سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند . و حسنك را سوی دار بردند و به جايگاه رسانيدند. بر مركبی كه هرگز ننشسته بود. و جلادش استوار ببست، و رسن ها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد . هيچ كس دست به سنگ نمی كرد ، و همه زار زار می گريستند ، خاصه نيشابوريان . پس مشتی رند را سيم دادند كه سنگ زنند . و مرد خود مرده بود ، كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه كرده . اين است حسنك و روزگارش و گفتارش ، اين بود كه گفتی مرا دعای نيشابوريان بسازد و نساخت... و اين افسانه ای است بسيار با عبرت . و اين همه اسباب منازعت و مكاوحت ، از بهر حطام دنيا به يك سوی نهادند . احمق مردا كه دل در اين جهان بندد ، كه نعمتی بدهد و زشت باز ستاند..."

 

عميدالملك كندری

كندری وزير طغرل سلجوقی بود . پس از مرگ طغرل او سعی كرد تا فرد ديگری غير از آلب ارسلان را به نام سليمان به شاهی برساند اما در اين كار موفق نشد و آلب ارسلان به قدرت رسيد . از طرفی ديگر كندری حنفی مذهب متعصبی بود كه در دوران وزارت خود در دربار طغرل بسيار با شافعی مذهبان بدرفتاری می كرد و گفته بود كه روحانيون بر منابر ؛ ايشان را لعن كنند . او از وزرای كارآمد و پرنفوذ تاريخ ايران به شمار می رود . اما جبهه گيری او عليه آلب ارسلان و همچنين شافعيان او را به كشتن داد . عليرغم تلاش های كندری ، آلب ارسلان به قدرت رسيد و خواجه نظام الملك را به وزارت برگزيد . خواجه نيز شافعی مذهب بود و دل خوشی از كندری نداشت .بنابراين بلافاصله كندری به بند كشيد شد و به دستور آلب ارسلان و با پشتيبانی خواجه نظام الملك كشته شد.

 

خواجه نظام الملک

او در تمام دوره سلطنت آلب ارسلان مقام وزارت را به عهده داشت و در دوران ملكشاه نيز همچنان به مقام وزرات ادامه داد و در اين زمينه با زمان سی سال وزارت ركورد قابل توجهی از خود به جای گذاشت . او با تدبير خود سروسامانی به دستگاه اداری سلجوقيان داد و توانست سياست مركزيت طلبی را تا حد زيادی اجرا نمايد . او در دستگاه سلجوقی و در بين درباريان دشمنان بسياری داشت از جمله تركان خاتون همسر ملكشاه از دشمنان اصلی او محسوب می شد . عاقبت ملكشاه ، خواجه را از مقام وزارت عزل نمود و چندی بعد او به دست يكی از فداييان اسماعيلی كشته شد . برخی معتقدند كه كشته شدن او به دست اسماعيليان به تحريك تركان خاتون و تاج الملك وزير ملكشاه بوده است . به ويژه اينكه خواجه نظام الملك مخالف به قدرت رسيدن محمود (فرزند تركان خاتون) پس از ملكشاه بود.

در هرحال خواجه نظام الملك پس از پنجاه و هفت سال خدمت در دربار سلجوقی در كسوت دبيری و وزارت عاقبت به دست يكی از فداييان اسماعيلی به نام ابوطاهر ارانی در نزديكی صحنه كرمانشاه با كارد به قتل رسيد.

 

تاج الملک

پس از اين كه خواجه نظام الملك از وزارت كنار گذاشته شد ، تاج الملك به وزارت ملكشاه سلجوقی رسيد . او روابط بسيار نزديكی با تركان خاتون داشت و در توطئه های خاتون عليه خواجه و به قدرت رساندن فرزند خردسال او به نام محمود مشاركت داشت . پس از مرگ مشكوك ملكشاه ، تركان خاتون فرزند خود را شاه خواند و اين در حالی بود كه بركيارق ، فرزند ديگر شاه از زنی ديگر ادعای مقام سلطنت را داشت . به همين دليل بركيارق اصفهان را محاصره نموده و تاج الملك را دستگير و به قتل رساند . اما تركان خاتون و فرزندش از اين مهلكه جان سالم بدر بردند . برخی براين اعتقاد هستند كه خاتون با پرداخت مبالغی كلان جان خود و فرزند خود را خريد . اما در اين ميان تاج الملك وزير قربانی شد. بركيارق به سلطنت رسيد و فرزند خواجه نظام الملك  به نام فخر الملك را به مقام وزارت رساند.

 

شمس الدين محمد جوينی

مغولان نيز مانند اعراب ، پس از حمله به ايران و فتح آن در اداره امور آن درماندند و به ناچار روی به خانواده های اشرافی ايران آوردند . خانواده های اشرافی ايران نيز با كمال ميل و رغبت كمر به خدمت بستند . يكی از اين خاندان بزرگ ، خانواده جوينی از خراسان بود . اين خانواده پيش از اين نيز در دستگاه خوارزمشاهيان دستی داشتند . شمس الدين محمد جوينی اولين وزيری بود كه در دستگاه هولاكوخان مشغول به كار شد. برادر او عطاملك نويسنده كتاب تاريخ جهانگشا والی بغداد شد و بهاالدين ، پدر آنها به ولايت خراسان رسيد . شمس الدين وزير سه ايلخان مغول بود و بيش از بيست سال منصب وزارت را در اختيار داشت . او و خانواده اش دارای درآمد و ثروت هنكفتی بودند . درآمد روزانه خود شمس روزی يك تومان بود كه با هزاردينارنقره و بيست درصد عوايد هولاكوخان برابری می كرد. پس از مرگ هولاكوخان پسر او آباقاخان جانشين او شد و در اين زمان نيز شمس الدين همچنان وزير باقی ماند . پس از آباقاخان ؛ برادرش تكوادور ايلخان شد . او اولين ايلخانی بود كه اسلام آورد و نام خود را احمد گذاشت . در اين زمان نيز شمس الدين همچنان وزير بود . اما بعد از مدتی ، احمد(تكوادور) در جنگی خانگی با برادرزاده خود يعنی ارغون خان شكست خورد و به دست ارغون اعدام شد . ارغون دشمن مسلمانان بود و از بودائيان ، مسيحيان و يهوديان در مقابل مسلمانان دفاع می كرد . از طرفی خاندان جوينی نيز در راس خانواده های مسلمان درباری قرار داشتند و از سوی ديگر اعيان چادر نشين و نظامی مغول نيز عليه خاندان جوينی بودند . بنابر اين ارغون خان شمس الدين را بركنار و چندی بعد او را اعدام نمود و كليه اموال خاندان جوينی نيز به نفع ايلخان مصادره شد .

 

سعدالدوله

پس از اعدام شمس الدين محمد جوينی ، يك بازرگان يهودی به نام سعدالدوله منصب وزارت ارغون را در اختيار گرفت . سعدالدوله پيش از اين نيز در امور دولتی مشغول به كار بود و ارغون به دليل عدم اعتماد به مسلمين ، او را به وزارت برگزيد . سعدالدله نيز به محض دستيابی به قدرت دست به تغييرات زيادی زد و دوستان و آشنايان يهودی خود را در سمت های مختلف مشغول به كارنمود . سعدالدوله هم مانند شمس طرفدار تثبيت ميزان ماليات ها بود و از خودسری در اخذ ماليات ها جلوگيری می كرد . چنين سياستی به مذاق اعيان مغول خوش نمی آمد . از همين رو پس از مدت كوتاهی اعيان چادرنشين و نظامی مغول كه طرفدار هرج و مرج در اخذ ماليات ها و اختيار تام در تعيين آن بودند سر ناسازگاری با سعدالدوله گذاشتند . مسلمانان درباری نيز به دليل از دست دادن مقام و منزلت پيشين به گونه ای ديگر با سعدالدوله درافتادند و حتی شايعاتی مانند اينكه سعدالدوله خيال دارد به مكه لشگركشی نموده و آنجا را بتخانه سازد ، برسر زبان ها انداختند . درنهايت و به هنگامی كه ارغون خان در بستر بيماری و مشرف به موت بود ، اعيان نظامی در توطئه ای سعدالدله را كشته و اموالش را مصادره كردند .

 

صدرالدين احمد خالدی

صدرالدين وزير ايرانی و مسلمان دربار كيخاتوخان فرزند آباقاخان بود كه بعد از سعدالدوله رتق و فتق امور كشوری را به دست گرفت . در شروع دوره وزارت او خزانه دولت خالی و مردم نيز توان پرداخت ماليات را از دست داده بودند . صدر تصميم گرفت كه پول كاغذی چاپ كند كه آن را چاو می ناميدند . او در نظر داشت با چاپ پول كاغذی ، طلا را در خزانه جمع كند . پيرو اين سياست اعتصاب بزرگی در تبريز بوجود آمد و بازار اين شهر تعطيل شد و شهر برای تهيه كالا و آذوغه در مضيقه قرار گرفت و دولت مجبور شد كه صدور پول كاغذی را لغو كند . الگوی انتشار پول كاغذی برای دولت مغولی ايران ، سياست پولی قبلای قاآن در چين بود . انتشار پول كاغذی در ايران شكست خورد اما لقب صدر كاغذی را برای صدرالدين احمد خالدی به جای گذاشت و اين درحالی بود كه كيخاتوخان به وزير خود لقب صدر جهان داده بود . به هرحال خزانه همچنان خالی باقی ماند تا بايدوخان به تخت نشست . در دوره كوتاه ايلخانی او نيز ، صدرالدين وزير باقی ماند . اما پس از شش ماه ، غازان خان فرزند ارغون خان به قدرت رسيد و دوره اصلاحات غازانی فرا رسيد . در ابتدای دوره غازان خان ؛ صدرالدين همچنان مقام وزارت را در اختيار داشت ، اما رقبايی چون سعدالدين ساوجی و رشيدالدين فضل الله همدانی داشت كه از قضا بسيار پرنفوذ بودند . عاقبت رشيدالدين مقدمات بركناری و مرگ صدرالدين را فراهم آورد . صدرالدين مورد غضب واقع شد و به حكم غازان خان و در راستای اصلاحات غازانی اعدام شد . صدر كاغذی را به دستور غازان شقه كردند.

 

سعدالدين ساوجی

غازان خان برای فائق آمدن بر بايدوخان از اعيان چادرنشينی كه اسلام آورده بودند سود جست و برای اينكه اعتماد آنها را جلب كند خود نيز اسلام را پذيرفت و خود را محمود ناميد . او با شروع برخی اصلاحات مالی و اداری ؛ صدالدين را اعدام و سعدالدين ساوجی را به مقام وزارت گماشت . اما در اين دوره قدرت اصلی به دست رشيدالدين فضل الله همدانی بود كه شرح مربوط به وی پس از اين خواهد آمد . سعدالدين در رقابتی سخت با رشيدالدين قرار گرفت . اما دراين كورس توطئه و سخن چينی رشيدالدين موفق تر عمل كرد . او به كمك تاج الدين عليشاه گيلانی توانست سعدالدين را از سكه انداخته و موجبات اعدام او را در عصرالجايتو خان فراهم آورد .

 

رشيدالدين فضل الله بن ابوالخير همدانی

همانگونه كه پيش از اين آمد . اگرچه در ابتدای دوره غازانی ، سعدالدين ساوجی مقام وزارت را دراختيار داشت ؛ اما قدرت اصلی در اختيار مورخ ، پزشك و متشرع معروف ، رشيدالدين فضل الله همدانی صاحب كتاب جامع التواريخ بود . سياست فضل الله ادامه سياست شمس الدين محمد جوينی بود . او به دنبال كوتاه كردن دست اعيان چادرنشين مغول و احيای كشاورزی و صنعت و ايجاد يك دولت مركزی قوی و مقابله با تمايلات گريز از مركز اعيان فئودال بود . همچنين طرفدار تثبيت و تنظيم نرخ ماليات ها بود . بر همين اساس او همواره در مقابل تمايلات اعيان چادرنشين و نظامی مغول قرار می گرفت ، اما در دوره غازان خان پيروز ميدان رشيدالدين بود . زيرا غازان خان خود اعتمادی به اعيان چادرنشين نداشت و حتی بسياری از ايشان را معدوم ساخته بود . رشيدالدين علاوه بر قدرت و نفوذ در دستگاه غازان خان صاحب ثروت فراوانی نيز بود . او در تبريز صاحب يك كوی كامل بود كه به آن ربع رشيدی می گفتند . در اين كوی سی هزار خانه ، بيست وچهار كاروانسرا و هزارو پانصد مغازه مختلف قرار داشت و همچنين كارگاه های كاغذسازی، نساجی و رنگرزی نيز در آن ايجاد شده بود . علاوه بر اين اموال او مالك باغ های بسياری نيز بود و در آن كوی ، گرمابه ، انبار ، آسياب و ضرابخانه نيز داشت . در ربع رشيدی كتابخانه ای با شصت هزار جلد كتاب و بيمارستانی با پانصد پزشك هندی و چينی و سوری و مصری نيز وجود داشت . البته اين كوی پس از اعدام رشيدالدين توسط اعيان چادرنشين مصادره شد . در هرحال اصلاحات غازانی و كوشش های رشيدالدين تا حدود زيادی موثر افتاد و خزانه دولت پر شد . اما رقابت بين سعدالدين و رشيدالدين همچنان به قوت خود باقی بود . آنان كه پيش از اين با شراكت هم موفق شده بودند صدرالدين را از چشم ايلخان بيندازند اينك دست به رقابتی سخت زده بودند . البته درا ين رقابت رشيدالدين به كمك تاج الدين عليشاه گيلانی كه او را در وزارت خود سهيم نموده بود ، برنده ميدان شد . پس از غازان خان ؛ الجايتو خان برادر غازان زمام امور را به دست گرفت . الجايتو نيز همچون برادرش اسلام آورد و نام خود را سلطان محمد خدابنده نهاد . او شهر سلطانيه را بنياد نهاد و در اين شهر ؛ رشيدالدين نيز صاحب كوی ديگری شد . پس از الجايتوخان، پسر او ابو سعيد بهادرخان بر تخت نشست . اما او بيش از دوازده سال سن نداشت . در نتيجه اداره امور به دست اميرچوپان از قبيله مغولی سولدوز افتاد . تاج الدين عليشاه گيلانی كه شريك وزارت رشيدالدين بود در اين دوره نيرو گرفت و مقدمات كناره گيری و سپس مرگ رشيدالدين را فراهم آورد . رشيدالدين در اثر فشارهای تاج الدين مجبور به استعفا شد و پس از مدتی او را با وارد نمودن اتهامی شقه كردند . تاج الدين ، رشيدالدين را متهم به مسموم كردن الجايتو خان نمود . زيرا رشيدالدين ضمن در اختيار داشتن مقام وزارت ، پزشك مخصوص ايلخان نيز بود . به هر حال بر اساس اين اتهام فرصت مناسبی به دست اعيان چادرنشين افتاد تا ايشان انتقام بيست ساله خود را از رشيدالدين بگيرند . رشيدالدين را به مانند صدرالدين احمد خالدی كه خود مقدمات مرگش را فراهم آورده بود ، شقه كردند و كليه اموال او را نيز مصادره نمودند و برخی از موسسات وی را نيز منهدم ساختند .سقوط رشيدالدين برابر بود با استيلای مجدد اعيان چادرنشين و لغو كليه اصلاحات غازانی و نيز عصيان و سركشی فئودال ها در جهت تضعيف دولت مركزی . تاج الدين عليشاه در غياب رشيدالدين منصب وزارت را به عهده داشت تا اينكه در همان سال مرگ رشيدالدين ، به مرگ طبيعی از دنيا رفت . او تنها وزيری بود كه در دستگاه مغولان به مرگ طبيعی در گذشت با برومند شدن ابو سعيد ، امير چوپان و دارودسته اش مزاحم تلقی می شدند بر همين اساس كشاكش ها و جنگ های بين ابوسعيد و چوپانيان به وقوع پيوست كه ابوسعيد پيروز اين درگيری ها بود . او فرمان داد تا امير چوپان را خفه كنند . پس از ختم درگيری با چوپانيان و مرگ تاج الدين عليشاه گيلانی ، غياث الدين محمد رشيدی ، فرزند رشيدالدين فضل الله به مقام وزارت رسيد .

 

غياث الدين محمد رشيدی

غياث الدين فرزند رشيدالدين فضل الله همدانی سعی در ادامه دادن سياست پدر و اصلاحات غازانی داشت ، اما كار نابسامان تر از آن بود كه او توفيقی يابد . در دوره ابوسعيد دولت مركزی بيش از اندازه ضعيف و اعيان چادرنشين فئودال بسيار نيرومند شده بودند و سياست های دولت مركزی را گردن نمی گذاشتند . بنابراين غياث الدين در اجرای سياست های پدر ناكام ماند . ابو سعيد فرزند ذكور نداشت بنابراين پس از مرگ او ، هريك از گروه های متخاصم سعی در رسيدن به قدرت داشتند . دو گروه متخاصم اصلی عبارت بودند از ماموران كشوری به رهبری غياث الدين محمد و اعيان چادرنشين به رهبری اميرعلی پادشاه كه رئيس قبيله مغولی اويرات بود . غياث الدين سعی در به قدرت رسانيدن آپارخان داشت و اعيان به دنبال ايلخانی موسی نوه بايدو خان بودند . سرانجام اين دو گروه در جنگی در نزديكی مراغه رو در روی هم قرار گرفتند و غياث الدين محمد در اين نبرد شكست خورد و به اتفاق آپارخان اعدام شد . در واقع اعدام آپارخان و غياث الدين محمد مقارن بود با انقراض دولت هولاكوئيان در ايران . پس از اين ، بار ديگر دولت های فئودالی پراكنده همچون جلايريان و چوپانيان بخش های مختلف ايران را تحت تسلط خود گرفتند.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت   توسط م. بیدار  |