|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|
همذات پنداری در هنر به ویژه سینما در عین سادگی جنبه های فراگیر و جالبی دارد . با قهرمان فیلم همراه می شویم ، در یک صحنه ، قهرمان به همراه چند تن از یاران خود در نبردی درگیر می شود . درست تشخیص نمی دهیم که قهرمان دوست داشتنی ما در میان خیل عظیم بزن بزن کنندگان کدام است . تیری شلیک می شود و یکی از یاران گروه مورد علاقه ما به زمین می افتد ؛ موسیقی این را می گوید ؛ چون در این لحظه در عین سوزناکی هشدار دهنده نیز هست . ترس به جانمان می افتد. کارگردان هرچه شگردهای تعلیقی بلد بوده در این سکانس به کار گرفته . پیش خود می گوییم نکند قهرمان ما بوده ، اگر در تماشای فیلم همدمی داشته باشیم ممکن است رو به آن نموده و با هیجان بگوییم : « مرد ، زدن اش ؟! » دوربین آهسته جلو می رود ، مرد دمر افتاده ، ضدقهرمان یا به قول منتقدان سینمایی "بدمن" به بالای سر او می رود و از آنجایی که در فیلم های قبلی قهرمان سر او را گول مالیده و در حال برگردانده شدن سخت حال بدمن را گرفته است ، بدمن تصمیم می گیرد قبل از برگرداندن قهرمان حسابی حال اش را بگیرد ؛ بنابراین اسلحه را در سی سانتی پس کله قهرمان می گیرد و تیری در می کند ، آه از نهاد ما برمی آید ، می میریم و زنده می شویم . بدمن بلافاصله جسد را بر می گرداند ؛ نفس راحتی می کشیم . « آخیش اون نبود ، دوست اش بود . » کمی دلمان برای دوست قهرمان می سوزد اما خوشحالیم از اینکه قهرمان نمرده ! به همین راحتی مرگ مرد و یار همراه را پذیرفته و اندکی بعد آن را فراموش می کنیم .
از این بدتر وقتی است که به جای نقش های درجه دو یا سه ، سیاهی لشگرها بمیرند . انگار نه انگار که سپاهیان خیر و نیکی در نبرد با سپاهیان شر کشته می شوند ؛ هیچ باکی نیست ! دم قهرمان که تا چندی بعد پیروزی را به همراه زن نقش اول در آغوش می کشد گرم ! چرا چنین می شود ؟ چون در تمامی لحظات ، قهرمان خود ماییم و ما کس دیگری نیستیم . آنها را مادری نزاییده ، پدری دلش به آنها خوش نبوده ، آنها کودکی شیرین و با نمک نبوده اند ، نوجوان و جوانی دلربا نبوده اند ، کسی قربان صدقه آنها نمی رفته ، آرزو نداشته و دلربا نبوده اند ، فرزندی نداشته و همسری منتظرشان نیست.
صحنه ای از فیلم مضحک گودزیلا به خاطرم آمد . گودزیلا شهری را بهم می ریزد و خیلی ها کشته می شوند . قهرمان از دست او می گریزد و گودزیلا برای به چنگ آوردن او بسیاری را روانه عدم ساخته و ساختمان های بسیاری فرو می ریزد اما ما همچنان غم قهرمان خود را می خوریم . افراد دیگر و به طور دقیق تر انسان های دیگر کارکردی همچون لوازم صحنه را دارند ؛ همانطور که ساختمانی تخریب می شود یا پلی فرو می ریزد ، انسان هايی نیز می میرند و ما توجهی نمی کنیم ؛ بلکه شاید فقط از نیم خورده شدن عابری توسط گودزیلا هیجان زده می شویم و شور پنهانی موجبات قنج زدن دلمان را فراهم می آورد . انسان ها باید بمیرند تا قهرمانی را که ما با آن همذات پنداری می کنیم زنده بماند .
همذات پنداری آینه و جلوه گاه خودبینی و خودخواهی ماست .
شاید چندان لازم نباشد که به ذهن خود فشار آوریم تا چنین صحنه هايی را به یاد آوریم . فیلم های جنگی را به یاد آورید ، در این گونه فیلم ها ، انسان ها اعم از مثبت یا منفی گروه گروه می میرند بدون اینکه چندان ناراحت شویم یا بهتر بگویم به نسبت آسیب به قهرمان ناراحت شویم . درست مانند خلبان بمب افکنی که از آن بالا بالاها قربانیان خود را نمی بیند که دلش به حالشان بسوزد . پایان فیلمی را به خاطر دارم که قهرمان فیلم وبازیگر زن مقابل بر بلندای تپه ای شاهد شکسته شدن سد و به زیر آب رفتن دهکده ای هستند، آنها پس از کشاکش های بسیار رهیده و به بالای تپه رسیده بودند . دهکده را آب می برد و ما همچنان همذات پنداری می کنیم همراه با هق هق زن زیبا که در آغوش قهرمان جای گرفته ، با او همراه شده و به همین دلیل برای مردمی که نمی بینيمشان اما در حال نابودی اند اندکی ناراحت می شویم . مهم این است که ما زنده باشیم . حسی طبیعی که نمی توان از آن پرهیز نمود .
یک نکته جالب در همذات پنداری ، جابجايی انسان با حیوان است . این همذات پنداری به قدری عجیب است که اگر قهرمان فیلمی خرس ، الاغ ، موش یا حیوان دیگری باشد ، ما خود به خود به سمت حیوان جلب می شویم و در جنگ فلان شکارچی با خرس قطعاً طرف خرس را خواهیم گرفت . دوست داریم در جدال بین این دو ، آقا خرسه گوشمالی حسابی به شکارچی دهد . اما همین خرس در فیلم دیگری که انسان قهرمان آن است و قرار است ما با آن همذات پنداری کنیم به شکل عجیبی ضد قهرمان و تنفرآمیز می شود ، حال اینکه بیچاره خرس در هر دو فیلم بر اساس غریزه خود عمل می کند .
نکته دیگر در همذات پنداری میل بیننده به پیروزی طرف ضعیف است که نکته مثبتی به نظر می رسد مشروط بر اینکه کارگردان ، ما را در تشخیص طرف قوی گمراه نکرده باشد . درفیلم های مستند حمله شیر به آهو و دریدن آهو توسط شیر بسیار رقت انگیز است . دوست داریم آهو از چنگ شیر بگریزد ؛ در عین حال ته ذهن خود حس کنجکاوی و ولع دیدن صحنه دریده شدن را نیز داریم ، گویی پس ذهنمان نیروی اهریمنی لانه کرده ، ولی نیرویی اهورایی در غالب اوقات پیروز می شود و ما از رهاشدن ناگهانی آهو بسیار خوشحال می شویم . اگر آهو گرفتار آمد و دریده شد حس شادی نخواهیم داشت اما آن حس کریه ارضا خواهد شد. فیلم و اندیشیدن به انواع همذات پنداری ها می تواند تا حدودی بیانگر و روشنگر درون ما باشد .