|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|
محدودیت ها ، آرزوها را کوچک و کوچکتر می کنند ، اما آنها را حقیر نمی کنند . یک زندانی را تصور کنید که در انفرادی است . پس از مدتی آرزوی او این خواهد شد که در بند عادی و در کنار سایر زندانیان باشد . محبوسی در یک سلول انفرادی به ارتفاع یک و نیم متر حتماً آرزو خواهد کرد که در فضایی قرار گیرد که فقط بتواند برای دقایقی بایستد و فشار سروگردن و تنه خود را بر زانوان و کف پا بیاورد و یا گردن خود را به پشت خم کند .
آرزوها در نداشته هاست و پایانی ندارد . نمی توان همه چیز را داشت . نمی دانم ، واقعاً نمی دانم که آیا برای آرزو نداشتن باید آرزو کرد ؟ یا آرزو داشت ؟ این هم خود پارادوکس غریبی است !
می گویند یکی از راه ها در بی نیازی و درویش مسلکی است . اما اگر برای پشمینه پوشی و صوفی گری هم مدارجی قائل باشیم ؛ رسیدن به آن مدارج عالی که شخص را از آنچه دنیوی است بی نیاز گرداند ، خود نیازمند خواست و آرزویی نهانی است . سیر رسیدن به یک منزل خود به خود آرزوی رسیدن را در بطن خود دارد و از آن گریزی نیست . آرزوها را پایانی نیست . با این اختلاف که حتماً باید بین آرزو داشتن و آرزو کردن با حسرت داشتن و حسرت خوردن فرق قائل شد . با رعایت چنین حریمی آرزو داشتن بسیار خوب ، زیبا و محرک خواهد بود . آرزو چیز خوبی است ، باید قدر آن را دانست .شما این طور فکر نمی کنید ؟