تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها - شهر تاریک
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

رد برخی تئوری های ساده که ممکن است بعضی از آنها احمقانه نیز به نظر برسند ؛ گاهی اوقات بسیار مشکل و در پاره ای موارد غیرممکن است . به عنوان مثال فرض اینکه تمامی ابنای بشر هر شب توسط عوامل ماورای طبیعی کنترل می شوند ؛ در نگاهی گذرا بسیار ساده و پیش پا افتاده جلوه می کند . به گونه ای که بدون تعمق چندانی به سرعت آن را رد نموده و ممکن است به آن بخندیم . اما با دقت و جستجوی بیشتر در ذهن خود درمی یابیم که موضوع آنطور که به نظر می رسد ساده نیست . مانند آن است که از شما بپرسند ، چرا ماست سفید است ؟ بسیاری از ما ساعت به دست خود می بندیم و روزانه بارها و بارها به آن نگاه می کنیم ؛ اما چند نفر از ما می تواند بدون نگاه دقیق به ساعت خود ، بگوید که عدد سه ، شش ، نه و یا دوازده آن به طور مشخص چگونه شکلی دارد ؟ شاید شما در طبقات سوم ، چهارم و یا طبقات بالاتری از یک مجموعه آپارتمانی زندگی می کنید . اما چند بار به این فکرافتاده اید که تعداد پلکان منتهی به آپارتمان خود را بشمارید ؟ اصلاًً به این فکر افتاده اید ؟ البته این موضوعات به خودی خود ارزش چندانی ندارند ، اما چنین سوالات به ظاهر ساده ای می توانند موید این نکته باشند که بسیاری از واقعیت ها و حتی حقایق از فرط سادگی در نقطه کور ذهن قرار می گیرند . بسیاری تیزبینی ، نکته سنجی و یا هوش سرشار را تنها در حل مسائل پیچیده محک می زنند و بر این باورند که تنها این گونه معضلات نیازمند چنین ابزاری هستند . اما این حکایت اندکی مشابه نواختن نی است در مقابل پیانو . نی بسیار ساده است اما درآوردن صدای خوش از آن کار هر کسی نیست . زیرا برون کشیدن صدای خوش از سازی چون نی بیش از آنکه متکی به ساختار آن باشد وابسته به تبحر نوازنده است . گویی توانایی و قابلیت در آن دمیده می شود . سازی چون پیانو امکانات فراوانی دارد و همین امکانات ناشی از ساختاری پیچیده است . شما با چند تلنگر بر هر کلید ، صدایی خواهید شنید که اگر تک تک و گسیخته باشد صوت خوشی است . اگر ترتیبی را رعایت کنید ، می توانید با فشردن کلیدها قطعه ای را اگرچه ابتدایی بنوازید . در این وضعیت پیچیدگی ساختاری به گونه ای قانونمندی را به ارمغان آورده که پی ریزی اصول نظری و عملی برای آن سهل تر است . اما در پدیده ها و روندهای ساده به دلیل کمبود عناصر سازنده ، دامنه و امکان رد گیری اصول مدون ، کتابی و آکادمیک سخت تر است . همانگونه که در فراگیری نی تجربه و انتقال حسی سینه به سینه نقشی حیاتی بازی می کند و به نوعی تجربه در نواختن ، اساس کار محسوب می شود ؛ در تبیین پدیده های به ظاهر ساده نیز نوعی جستجوی شهودی و مکاشفه است که می تواند راهگشا باشد .

نمی دانم فیلم  « شهر تاریک » به کارگردانی « آلکس پرویاس » را دیده اید یا نه ؟ دست مایه اصلی این فیلم یکی از همین موضوعات به ظاهر ساده و باورنکردنی است . جریان از این قرار است که موجوداتی فرا زمینی هرشب راس ساعت دوازده زمان را غیرفعال نموده و تمام مردم شهر در این ساعت از هرگونه حرکتی باز می ایستادند . و در این اثنا موجودات فرازمینی با انتخاب قبلی ، خاطرات و یادهای یک یا گروهی از انسان ها را با هم عوض می کردند . آن زمان که مردم از خواب گران برمی خواستند و از سکون به حرکت در می آمدند ، بدون هیچگونه حس تغییری به زندگی خود ادامه می دادند . آنان بدون آنکه بدانند تا دقایقی پیش دارای زندگی و خاطرات دیگری بوده اند ؛ به گونه ای کاملاًًً عادی زندگی جدید را از سر می گرفتند . البته در فیلم دامنه این تغییرات حتی به تغییرات فیزیکی شهر نیز می انجامید . فردی برخاسته از خواب ممکن بود صاحب همسر و فرزند جدیدی شود ، با تمام خاطرات قبلی . او حتی به یاد می آورد که چگونه ازدواج کرده و چه وقت صاحب فرزند شده است . ( یاد مولانا و شعر "ای برادر تو همه اندیشه ای ..." افتادم ) .


خب حالا فکر می کنید رد چنین نظریه ای ساده است ؟ من این طور فکر نمی کنم . عدم قطعیت نمی گذارد که چنین فکر کنم . در صحنه ای از همین فیلم بازیگر زن به بازیگر مرد می گوید : « ... اما این واقعیت دارد که من تو را دوست دارم . » بازیگر مرد در پاسخ می گوید : « ممکن است این هم جزیی از همان رویاهای ساختگی باشد . » شما چه فکر می کنید ؟


در لحظه چنین عشقی وجود دارد . اما امیال و احساسات نمی توانند ملاک عدم قطعیت باشند . زیرا در تحول شخصیت ، آنها نیز شکل می گیرند و ماندگار و جدا از آن نیستند . بنابراین چنین عشقی می تواند وجود داشته باشد و از ساعت دوازده آن هم تغییر کند . به نظر می رسد که فیلمساز به هیچ رو درگیر موضوع شناخت نبوده است ، اما آنچه برای من در این فیلم جالب بود همین موضوع شناخت بود . به طور کلی نظریه ای همواره مرا به خود مشغول داشته و باید اعتراف کنم که الفتی نیز با آن دارم و آن این است که : « اشکال واقعیت و آنچه ما آن را شناخت می دانیم تنها در فرجه و مقطعی خاص قابل اتکا ، ارائه و بررسی هستند و ممکن است در حالات دیگر که ما حتی تصورش را نیز نمی کنیم جز مجاز چیز دیگری نباشند . »

 
به نظر می رسد چنین سوژه ای بیش از حد خیالی و دور از عقل است . اما هیچ فکر کرده اید کدام عقل؟ نزد خود به این موضوع شاخ و برگ دهید و در کنار آن یاد و خاطره و عقل و حس خود را نیز قابل چنین تغییرات ناگهانی و عجیبی فرض کنید ؛ سپس سعی کنید آن را رد کنید . بر این باورم که به هر چیز خنده دار ، خیالی ، دور از ذهن و حتی مسخره نباید سهل و آسان نگریست . گاهی اوقات با تعمق بیشتر در هر یک از مناظر به ظاهر ساده در خواهیم یافت که بسیاری از موضوعات جدی تر از آنی هستند که به نظر می رسند . درعرصه تفکر و تحقیق تمام عناصر ، پدیده ها و روندها در عین سادگی ، پیچیده و گاهی رازآلود هستند و گاهی سادگی ظاهری موضوعات ناشی از عدم شناخت و نقص در قوه درک ماست . مثل خیلی از کارتون ها که شخصیت کارتونی با فرض دسترسی به خشکی و جزیره بر پشت نهنگی غول آسا می نشیند .


بار دیگر به فیلم بازگردیم . به نظر من فیلمساز در بخش پایانی به خطا رفته است وسعی داشته با احساس‌گرایی ، پایان خوشی برای فیلم رقم زند . محتوای چنین پایانی بر این فرض استوار شده که موجودات فرازمینی به دنبال شخصیت انسانی در مغز می گشته اند و حال اینکه آن تنها در مغز نیست . اما فیلمساز در پایان نمی گوید که اگر در مغز نیست ؛ پس کجاست ؟ چنانچه منظور فیلمساز روح بشری باشد ؛ تعارض ناخوشایندی با نحوه پرداخت به وجود می آید . زیرا در کل فیلم تمامی اشخاص به طور مستمر تغییرات را می پذیرفتند و تنها قهرمان داستان بود که به گونه ای استثنایی تغییرات در او کارگر نمی افتاد . براین اساس باید گفت سایر اشخاص دارای روح نبودند و فقط قهرمان فیلم دارای روح بوده است که در این صورت با تناقض لاینحلی روبرو خواهیم شد . ظاهراً خود فیلمساز نیز پی به این تعارض برده و از همین رو سعی کرده بسیار سربسته و مبهم با پایانی خوش از کنار آن بگذرد . فیلمساز در این فیلم با محمل قراردادن شب و تاریکی، فضای رازگونه ، خوف انگیز ، موهوم و البته رومانتیکی را به وجود آورده تا در پایان ، روز و روشنایی را به رخ کشد . از نقطه نظر دراماتیک ترفند قابل قبولی است اما برای کسانی که بیشتر به دنبال پی جویی اصل سوژه در زمان ها و مکان های مختلف هستند ممکن است چندان جذاب نباشد .

 
بدی پی گرفتن چنین موضوعاتی این است که با پیداکردن هر پاسخی ، دهها سوال دیگر به وجود می آیند به نحوی که لذت وشیرینی کشف را خیلی زود از بین می برند . ولی در عین حال ولع را نیز بیشتر می کنند . شما چطور ؟ آیا طعم پاسخ به چنین سوالاتی را چشیده اید ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت   توسط م. بیدار  |