تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها - دو سکانس و چند سؤال
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

اخلاق و مباحث مربوط به آن به زعم بسیاری سهل و پیش پا افتاده است . یک فیلم خوب و یک فیلم بد را دستمایه و بهانه ای قرار داده ام برای طرح چند سوال .

فیلم خوب:

سکانسی از فیلم هزاردستان به کارگردانی علی حاتمی که بسیار دوستش می دارم ، اولین بهانه من است . در این فیلم صحنه ای وجود دارد که قرار است در آن اسماعیل خان رییس انبار غله ترور شود . رضا تفنگچی که مابه‌ازای واقعی و تاریخی وی کریم دواتگر است در سقاخانه ای پناه گرفته و مترصد فرصت برای ترور اسماعیل خان است . پیش از این تمهیدات بسیاری برای اجرای این ترور در نظر گرفته شده است . انجمن مجازات به سرکردگی ابوالفتح مسئولیت ترور را به عهده دارد . شخصیت ابوالفتح بسیار دوست داشتنی و مردمی تصویر شده است . او به دلیل ابتلا به بیماری ریوی هیچگاه در قهوه خانه یا سایر اماکن عموعی غذا نمی خورد ، که نکند کسی بیمار شود . علی خان حاتمی او را شخصیتی عاطفی و در عین حال انقلابی و وفادار به مردم طراحی کرده و در این کار بسیار موفق بوده است . اما در صحنه ترور حرکتی از او می بینیم که به شدت تکان دهنده است و ما را در ارزیابی های خود نسبت به شخصیت ابوالفتح دچار پاره ای تردیدها می کند .
اسماعیل خان به سقاخانه نزدیک می شود . رضا آماده شلیک می شود . ناگهان کودکی میان اسماعیل خان و رضا قرار می گیرد . رضا دو دل می شود . وقت تنگ است . ابوالفتح که ناظر بر ماجرا و تردید رضا است ؛ اسلحه خود را بیرون کشیده و کودک بی گناه را می کشد . پس از آن رضا شلیک نموده و اسماعیل خان را ترور می کند . گویی رضا با فرو افتادن کودک به تصمیم راسخ ابوالفتح و اصرار او بر کشتن ظالمین پی می برد .

اینک چند سوال :

آیا ابوالفتح حق داشت کودک را بکشد ؟
آیا رضا می بایست ابتدا کودک را می کشت و سپس اسماعیل خان را هدف قرار می داد ؟
آیا می بایست برنامه ترور به دلیل حفظ جان کودک معوق می ماند ؟
در این مورد چون اساساً موضوعی مانند ترور به عنوان عملی مذموم و غیر عقلایی و در اغلب موارد بی ثمر مطرح است می توان به دو سوال اول پاسخ خیر داد و برای سومین سوال پاسخ آری را در نظر گرفت . اما بیایید کمی صحنه علی خان حاتمی را دستکاری کنیم . قرار است اسماعیل خان پس از گذر از سقاخانه ده ها زن و کودک را بکشد . اینطور تصور کنیم که بیست زن و کودک درست ده متر دورتر به زانو نشسته و با دستان و چشمان بسته منتظر فرمان اعدام هستند . اسماعیل خان سوار بر اسب و تپانچه در دست به سوی آنان می رود که بر سر هر یک گلوله ای شلیک کند . اگر رضا موفق به ترور اسماعیل خان شود ، مردمان بی گناه نجات یافته و از خطر مرگ می رهند . چنانچه با همین مضمون بار دیگر سکانس را بازسازی نموده و با اجرای موفق آن ، باز سوالات پیش گفته را طرح کنیم ؛ این بار چه پاسخ هایی برای آنها خواهیم داشت ؟ اینک پاسخ گویی چندان هم که تصور می شود آسان نیست . به ویژه که بگوییم فرض کنید ؛ آن کودک قربانی شده کودک شماست .
در حالتی کلی و با روحیه ای توام با فداکاری و شاید قهرمان سالارانه خواهیم گفت : برای نجات جان ده ها انسان دیگر باید این کودک کشته می شد . اما آیا این همان قضیه " هدف وسیله را توجیه می کند " نیست ؟ پس چرا ماکیاول و ماکیاولیسم را تقبیح می کنیم ؟ ما چه حقی داریم که برای بودن یا نبودن کس یا کسانی تصمیم بگیریم ؟ این حق از کجا ناشی می شود ؟
آیا چنین پاسخی ثابت نمی کند که اخلاق هم نسبی است ؟  آیا برای خوش اخلاقی بزرگ باید بد اخلاقی کنیم ؟
فارغ از شرایط زمانی و مکانی مشخص و به صورتی انتزاعی و مجرد ، کشتن کودک عملی غیر اخلاقی و وحشیانه است . از سوی دیگر نجات جان ده ها انسان عملی اخلاقی و انسان دوستانه تلقی می شود . بنابر این مجبوریم برای انجام عملی اخلاقی ، حرکتی غیر اخلاقی انجام دهیم . ظاهرآ در اینجا معیارهای دست ساز بشر حکم می کنند . ارزشیابی بین عمل اخلاقی و غیراخلاقی فرد و جامعه امتیازهایی برای یک عمل به صورت مثبت و برای عمل دیگر به صورت منفی در نظر می گیرد و آن را ضربدر تعداد نجات یافتگان و قربانی شوندگان می کند و با منطقی عددی وجدان خود را خلاص نموده و انجام عملی اخلاقی را از مسیر و معبر غیر اخلاقی توجیه می کند . اما چرا مجبوریم که چنین کنیم ؟
بیایید از نگاه کودک فدا شده به قضیه نگاه کنیم . او که نمی دانست قرار است چه اتفاقی حادث شود . شاید او در آینده مرد بزرگی می شد که جان صدها نفر را نجات می داد . مگر لویی پاستور موفق به ازدیاد طول عمر همه انسان ها نشد ؟ بی تردید او نمی خواست که کشته شود ؛ شاید او نمی خواست که قربانی راه نجات دیگران شود . اما ما چنین سوالی از او نکردیم . خواست او برای ما مهم نبود . ما او را کشتیم چون فکر می کنیم این کار درست است . شاید در میان آن زنان و کودکان که ابوالفتح و رضا جانشان را نجات دادند ( البته در سکانس خیالی ما ) ؛ آدمیان خبیث و بدطینتی نیز وجود داشته باشند . شاید برخی از آن کودکان در آینده خود دژخیمانی بدتر از اسماعیل خان فیلمنامه ما می شدند . خیلی ها در اینجا ریاضی وار عمل نموده و می گویند این شایدها به آن بایدها در ؛ می ماند حال ؛ چون آینده مبهم است و باید در حال تصمیم گرفت . اما این سوال به وجود می آید که مگر تمامی این کشاکش ها برای آینده نیست ؟ پس به دنبال چه هستیم ؟ اگر آینده در دستان ماست ، پس چرا مبهم است ؟
(کسانی ممکن است طرح چنین سوالاتی را مغلطه خوانده و موضوع شمای کلی تحول اجتماعی و نقش جزیی سرنوشت افراد در روند تکامل را پیش کشند . منتظرم تا چنین کنند تا بهانه دیگری برای پرداختن به این موضوع بیابم .)
بیایید شایدها را دنبال کنیم . شاید با کشته شدن آن ده ها نفر ، انقلابی در می گرفت و پایه های حکومت ظلم به طور کل فرو می ریخت . اگر حاضریم قربانی شدن کودکی را برای نجات ده ها نفر اخلاقی بدانیم ، پس می توانیم بر اساس همان منطق کشته شدن ده ها نفر را برای نجات کل ملت نیز پذیرا گردیم . عیب چنین طرز تفکری بر اساس همان معیارها کجاست ؟
اگر بیشتر و بیشتر فکر کنیم می توانیم شایدهای چالش برانگیز بیشتری را نیز بر این شایدها بیفزاییم . قطع نظر از احتمالات مختلف و پرداختن به سود و زیان آنها ، از این مبحث یک نتیجه کلی می توان گرفت و آن این است که اخلاق نیز نسبی است . البته من علاقه ای به این نتیجه ندارم ، زیرا در این صورت با هر تفکر و معیاری می توان دست به هر عمل شایست و ناشایستی زد و آن را اخلاقی جلوه داد .
کیست که معیار و ملاک و نحوه سلوک و منش خود یا مکتب و فرهنگ خود را قبول نداشته باشد . حتی بدترین و کثیف ترین افراد نیز برای انجام اعمال خود دارای دلیل و ملاک و شاخص هستند . ممکن است برخی از آنها چندان تئوریزه نباشد اما آنچه آنان را وادار به عملی می کند حتماً مستدل است و یا حداقل برای خودشان کاملاً جا افتاده و منطبق بر معیارهایی خاص است . شاخص در تمیز خیر و شر زندگی معمول تنها می تواند قانون باشد که دست نوشته انسان ها در شرایطی ویژه است . ادیان نیز به دلیل وجود تفاوت های مذهبی نزد آحاد اجتماع نیز نمی توانند به خودی خود ملاک قرار گیرند ، زیرا به دلیل پاره ای از اختلافات دینی ، فاقد شمولیت فراگیر هستند و تنها می توانند راهنمای اخلاقی معتقدان باشند و گذشته از آن کلیه قوانین شرعی نیز می توانند در اختیار قانونگذار قرار گرفته و در قوانین بازتاب یابند . بازتاب و یا عدم بازتاب چنین قوانینی و نیز میزان سودمندی آنها در حال حاضر موضوع این بحث نیست . نکته این جاست که با قبول قانون و تدوین آن ، به گونه ای دست انسان هایی برای شاخص سازی خیر و شر باز شده و مهم تر آن است که به طور قطع چنین اتفاقی در زمان مشخصی روی می دهد . بنابراین خواه ناخواه مهر نسبیت بر پیشانی آن نیز می خورد . اما در ورای روزمرگی کدام قانون معیار سنجش است ؟ آیا می توانیم اخلاقی ماورای زندگی روزمره را تصور نموده و به طور ماهوی آن را مطلق بدانیم ؟ می گوییم دروغ بد است ، اما در جاهایی آن را لازم می دانیم . می گوییم قتل بد است ، اما در جاهایی آن را لازم می دانیم .
آیا می توان بر اساس عقیده ای که راستش می پنداریم فردی را از حق حیات محروم کنیم ؟ فرض کنید آنکه قرار است از حق حیات محروم شود ، شما هستید . برتری طلبی فردی در مقایسه با فردی دیگر و یا حتی جمعی دیگر طبیعی است . شاید خوشایند نباشد ولی جبری است . اگر به قدر سر سوزنی این حق را برای دیگران قائل شویم آن آزادی که آن همه از آن می گویند در محدوده ای به اندازه حیات و زنده بودن خلاصه می شود . اولین شرط آزادی حق حیات است ؛ اگر آنرا بگیریم همه چیز سلب می شود .

فیلم بد:

فیلم " کورلئونه " به کارگردانی " پاسکواله اسکورتیری " از نظر من فیلم خوبی نیست . ولی آن چیزی که مرا جلب کرد نه خود فیلم بلکه ارتباط میکله به عنوان فردی انقلابی و صادق با گارگانو دوست ساده غیرسیاسی و عامی او بود . در سکانسی ارباب از گارگانو می خواهد که میکله را بکشد . و این در حالی است که میکله دوست صمیمی گارگانوست ! گارگارنو در مقابل وعده های مادی ارباب تسلیم نمی شود ، اما بعد از آن پیش خود قانع می شود که برای از بین بردن ارباب باید ارباب شد و همین نیت به ظاهر خیر یعنی نجات مردم از شر اربابی خبیث او را وا می دارد که میکله را کشته و از این رهگذر ارباب را فریفته و با چنگ اندازی به اعتماد او قدرتی به کف آورده و ارباب را به وقت مقتضی ساقط کند . رگباری از اعمال غیراخلاقی برای انجام عملی اخلاقی ! کشتن دوست ، سوءِ استفاده از اعتماد ، میل به قدرت و ملاک قرار دادن اندیشه خود و خودمحوری تمام مسیرهایی است که گارگانو برای نجات مردم در پیش گرفته است . البته در داستان فیلم علاقمندی به رزا ( کلودیا کاردیناله ) نیز در تصمیمات گارگانو ( جولیانو جما ) بی تأثیر نیست . به هر حال در فیلم ، میکله به دست گارگانو کشته می شود و سایر وقایع آن طور که در فیلم آمده اتفاق می افتد که موضوع بحث ما نیست . اینجا هم می خواهم فیلمنامه را دستکاری کنم و وسوسه های ارباب و عشق رزا را از گارگانو بگیرم . پس فرض می کنیم گارگانو واقعاً به قصد از میان برداشتن بساط ظلم و جور ارباب و کمک به همنوعان خود تصمیم می گیرد که ارباب شود و  تنها به این منظور صادقانه است که میکله را می کشد . سوال این است که آیا عمل گارگانو اخلاقی است ؟ اگر این سوال را از میکله بپرسیم ، چه خواهد گفت ؟ احتمالاً و بنا بر منطق انقلابی قابل انتظار باید بگوید : من حاضرم جانم را برای نجات همشهریانم بدهم و چه بهتر که دوستم این کار را انجام دهد ! ولی فعلاً سوالی از میکله نشده و قرار هم نیست مطابق سیر روایی فیلم از او پرسشی صورت گیرد . به نظر می رسد این سوال باید از گارگانوی امدادرسان و خود ما پرسیده شود . شاید یکی از پاسخ ها به این سوال این باشد که تا زمانی که مردم کمک نخواهند ، نباید به آنان کمکی شود زیرا استطاعت بهره گیری از آن را ندارند . شما چه پاسخی دارید ؟ 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت   توسط م. بیدار  |