تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها - ترس و تاهل
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

سال ها پیش بود ، بعد از ظهر پنج شنبه کوله پشتی ام را بستم . حوالی ساعت چهاربعد از ظهر یا کمی زودتر به مقصد توچال حرکت کردم . اواخر تابستان بود ، خیلی زود به دربند و سربند وپای کوه رسیدم. کوله پشتی بزرگی را که داشتم به پشت سفت کردم وشیب اول را پیش رو دیدم . کوه خلوت بود. خلوت ، با سکوتی وهم انگیز. آرام آرام قهوه خانه های بسته و سوت وکور دامنه را پشت سر گذاشتم ، باید مسیر "اوسون" و سپس "اسپید کمر"را می رفتم ، کوله قدری سنگین بود ، هنوز آخرین قهوه خانه را رد نکرده بودم که یکی دو گروه پیرمرد را دیدم که به سمت پایین در حرکت بودند . خسته نباشیدی بین ما رد و بدل شد . آنها به راه خود رفتند و من به راه خود. هیچ کس رو به بالا حرکت نمی کرد. ظاهرا امشب تنهای تنها بودم ، اولین بار نبود که شبانه به کوه می رفتم . آخرین دوراهی را پشت سر گذاشتم و راه  همیشه  ساکت و کم ترددتر " اوسون" را برگزیدم .

به سمت چپ پیچیدم و در سربالایی مسیر "اوسون" قرار گرفتم . به پشت سر نگاهی انداختم، کسی نبود . آفتاب آرام آرام دست وپایش را جمع می کرد ، هوا قدری خنک تر شده بود . نسیمی می وزید وبه تن عرق کرده  لرزی خفیف می انداخت . نه رادیویی ، نه نواری  و نه حتی هیچ صدایی ، بالا می رفتم .

به میانه راه "اوسون" که می رسی استخری در سطحی نسبتا صاف قرار دارد. چند درختی هم اینور و آنور می بینی ، همهمه ای در گوشم پیچید ، به پشت نگاهی انداختم ، گفتم شاید گروهی از پی من می آیند . اما چیزی ندیدم .  با اینکه میل به کشیدن سیگار داشتم ، نایستادم. به راه خود ادامه دادم.

یکی دو مسیر سنگلاخی را که طی می کنی ، هتل "اوسون" را می بینی که در آن زمان نیمه کاره و متروک بود. دیدن هدف همیشه سرعت را زیاد می کند. با سرعت بیشتری حرکت کردم. همهمه با من بود. شاید باد بود و وهم . اعتنایی نکردم. ادامه دادم و چیزی نگذشت که "اوسون"را مقابل خود دیدم. نگاهی به دیواره های همیشه شعارنویسی شده اش انداختم و بدون هیچ ایستی به حرکت ادامه دادم . مسیر "اوسون" تا رودخانه صاف و مصفاست ، باغ ها و یکی دو قهوه خانه در مسیر قراردارد.

صدای رودخانه را می شنیدم . همهمه هنوز با من بود. به نظرم می رسید که این صدا در سرم است و اگر نه کوه ساکت بود .

آخرین پیچ  و وضعیت عمودی نسبت به رودخانه ، چشم انداز بلندی های مسیر "اسپید" را پیش رو می گذارد. بارها این مسیر را آمده بودم اما این بار پس از گذر از آن مسیر باریک ، فراخی و بلندی های اطراف آن را بیش از هر وقت دیگری حس کردم. حالت و چهره صخره ها و بلندی ها به گونه ای مرموز و وهم آلود به نظرم آمد . سایه روشن هایی ایجاد شده بود . اگر خیره می شدی وذهنت را به دست اوهام می سپردی ، می توانستی انواع  صورت ها و اشکال را ببینی که بی شباهت به هیبت های انسانی البته در ابعادی بزرگ نبودند.

رودخانه را پشت سر گذاشتم . شیبی نرم اما طولانی در پهنه ای نسبتا وسیع را پیش رو داشتم . این قسمت از راه را می توان به گونه های مختلفی طی کرد، در حاشیه رودخانه ، دورتر از آن و حتی از کمره ارتفاعات مشرف به رودخانه  ، من طبق معمول راه میانه را ادامه دادم . در این پهنه وسیع بیش از هر وقتی خود را تنها احساس کردم . کوه های مشرف به دره برمن مسلط بودند ، آنها دیگر قیافه کوه همیشگی را نداشتند ، کمی هول انگیز تر به نظر می آمدند . گوی کسانی از بالا مرا می نگریستند. در این بین اندک اندک احساس دیگری نیز با من همراه شد . حس میکردم کس یا کسانی به دنبال من هستند و هروقت به پشتم نگاه می کنم ، آنها خود را پنهان می کنند. اوهام و افکاری  ناخواسته  بر روانم مستولی شد . سعی می کردم به چیزهای دیگر و راه فکر کنم اما زمانی نمی گذشت که صدایی می شنیدم . گاهی احساس می کردم که اگر همین حالا سرم را برگردانم آنها را خواهم دید و چشمانم صاف درچشمان براق آنها خواهد افتاد. صدای حرکتشان را به وضوح می شنیدم . حس کردم کسی پشت سنگی پنهان شد. یاد قصه های مرحوم مادربزرگم افتادم . حمام عمومی در صبح گاه وسروصدای میان خزینه وهروکر اجنه و رقص وپایکوبی آنها . بدم نمی آمد که ای کاش کسان دیگری هم در کوه بودند و با من همراه می شدند. اما به جز اشباح هیچ همراهی نبود. گام هایم را تندتر کردم که هرچه سریع به پناهگاه سنگی "اسپید" برسم. اما حس می کردم موجودی پا به پای من وبا فاصله ای بسیار اندک در حد یک گام پشت من است. سنگینی نگاهش را بر پشت گردنم حس می کردم. یک لحظه حس کردم انگشتانی سرد وبلند به پشت گردنم می خورد . گامی بلند برداشته وبه یکباره برگشتم ، حس کردم که بازهم به پشت سنگی خزید.

شیب ملایم و طولانی موازی با رودخانه را که طی کنی به شیبی در سمت چپ می رسی که باید بپیچی و من رسیدم و پیچیدم. تهران را می شد دید ، چراغهای شهر روشن بودند اما نه کامل ، هوا به سرعت تاریک می شد ، هرچه به "اسپید" نزدیک می شوی شیب تندتراست . باد شدید تر شده بود. مسیر چشمه را درپیش گرفتم وبالاخره به چشمه رسیدم ، قمقمه را آب کردم .  هوا تاریک بود .  وقتی مشغول پرکردن قمقمه از آب چشمه بودم باز هم به سراغم آمد. احساس کردم کسی بر روی من خم شده ، بازسریع برگشتم – یک آن کسی را دیدم – اما نه هیچ کس نبود. به سمت پناهگاه سنگی حرکت کردم . چندی بعد در پناهگاه بودم . از دور دست ، تهران با چراغهای کاملا روشن اش را می دیدم . با وضعیت پیش آمده فاصله بسیار زیادی را بین خود و زندگی جاری درآن دور دست حس می کردم . اما همان چراغ ها در دور دست قوت قلبی بود.

کوله را به زمین گذاشتم و وسایل را بیرون کشیدم . باید فانوس را روشن می کردم . من بودم و کوه ، حال باید چه می کردم؟ البته دم کردن چای و باز کردن کنسرو و چاق کردن یک سیگار. پس از این پاک بیکار شده بودم دیگر حتی راه هم نمی رفتم دربست در اختیار تفکرات عجیب قرارگرفتم . آرام آرام تمامی اشباح و اوهام جان گرفته و واقعی تر می شدند. درهمه سو آنها را حس می کردی . دیگر آنها را می دیدم ، سعی می کردم حرکت کنم و در یک جا نمانم .  بیش از هر وقت دیگر به من نزدیک شده بودند . در کنارم نشسته بودند . با عجله از پناهگاه خارج شدم و سیگاری روشن کردم  سر که بلند کردم در شعله کبریت صورتی را دیدم . نفس اش به صورتم خورد ، اما نه ، این باد بود .  باد کبریت را خاموش کرد . چهره نیز محو شد. به یک باره لج کردم ، پیش خود گفتم من امشب اینجا هستم . با شجاعتی که به خود دادم کمی آرام شدم . همچنان خیره به تهران وروشنایی های آن بودم که بار دیگر سروصدایی نظرم را جلب کرد . این بار صداها نامفهوم و دور بود . هرچه بیشتر دقت می کردم بیشتر از وجود اصوات مطمئن می شدم . گوش هایم را تیز وتمام حواسم را جمع و جور کرده بودم که ببینم صدا واقعی است یا نه . اما صدا نه تنها واقعی بلکه هر لحظه نزدیک تر هم می شد. اندکی سکوت می شد و دوباره صدا . دیگر اطمینان داشتم که صدا واقعی است کمی به سمت پایین حرکت کردم که کورسوی را نیز دیدم. بله کنار چشمه بود. می خواستم به داخل پناهگاه بروم ، اما داخل پناهگاه هول انگیزتر ازبیرون بود . پناهگاه سنگی همچون قبری دهان گشوده به نظر می رسید که گوی مردگان در آن به جنب وجوش افتاده باشند. نور لرزان فانوس سایه ها را به این سو و آنسو می کشاند .  چندی بعد به نظرم آمد که اصوات ریتمیک شده است . جلوتر رفتم شعله ای دیدم واشباحی که گرد آن می چرخند . بله به هیچ رو اشتباه نمی کردم باز هم چند گام دیگر رو به پایین برداشتم . مانده بودم که جریان چیست ؟ نمی دانستم چه کنم . اما از طرفی اندکی ترسم ریخته بود . زیرا ساعتی بود که آنها وآن صداها بودند ولی آسیبی به من نرسیده بود ویا حداقل خیال می کردم که آسیبی به من نرسیده چون در داستان ها شنیده بودم که در این اوقات حالتی مسخ گونه عارض می شود که تو خود بر خیر وشر آگاه نمی شوی . حس کنجکاوی ام تحریک شده بود. می خواستم ببینم این اشباح در کنار چشمه چه می کنند؟ با خود کلنجار می رفتم که بروم یا بمانم ؟ سرانجام تصمیم خود را گرفتم . با عجله و بدون توجه به هیچ شبحی به داخل پناهگاه رفتم و به سرعت لوازم را جمع کرده وبه سمت چشمه به راه افتادم . هرچه نزدیکتر می شدم صداها واضح تر می شدند . خود را در چند قدمی آنها دیدم . شعله آتشی بود وچهار پیکر نیمه لخت . با موها وریش های بلند . به پاهایشان نگاه کردم ، نه سمی دیدم و نه البته پایی ، در واقع در آن حالت نمی توانستم پای آنها را به درستی ببینم. ناگهان در آن همهمه ؛ صدایی گفت : آهای ؛ خسته نباشی ،  بفرما . به خود آمدم ، آن صدا مرا دعوت می کرد . هوش و حواسم درست کار نمی کرد . بهت زده جلوتر رفتم ودر میانشان قرار گرفتم . تمام وهم و خیالات چند ساعته به یکباره  فروریخت . خود را در میان چهار درویش دیدم . دراویش جوان وخونگرمی که با روی خوش از من استقبال کردند . برای اینکه شبانه به کوه زده بودم بسیار مورد تحسین و تشویق ایشان قرار گرفتم . آنان باز به ذکر وسماع مشغول شدند . تا حدود سه صبح ذکر وسماع ادامه داشت . آنان خسته ، هریک در گوشه ای به خواب رفتند و من هنوز بیدار بودم. آرام به راه افتادم به سمت قله . رفتم و بازگشتم . حدود نه صبح همانجا باز دراویش را دیدم . نشستم ،  با آنان چای نوشیدم . سیگاری کشیدم و پس از خداحافظی به سمت پایین حرکت کردم. کوه به عکس شب گذشته شلوغ بود . جوانان شاد وشنگول به سمت بالا در حرکت بودند و من نیز سرخوش به سمت پایین دوان . اوسون را رد کردم ودر مسیر قهوه خانه های پایین دست ، یکی از دختران آشنا را که با برادرزاده اش به کوه آمده بود دیدم . با هم به پایین آمدیم و کمی صحبت کردیم . همین گپ  و گفت پایه آشنایی بیشترمان شد و اندکی پس از آ ن ازدواج کردیم  و بیش از بیست سال است که در کنار هم هستیم . ظاهراً به این  می گویند " گشایش پس از شدت "! ومن می گویم بترس تا به تاهل پناه بری چون دیگر تنها نیستی . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  |