|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|
باید اعتراف کنم که درج قسمت دوم مطلب "پا تو کفش وبلاگ های موسیقی" بسیار دشوارتر از قسمت اول آن است . برخوردهای مشفقانه و دوستانه خوانندگان به گونه ای چشمگیر بر دغدغه ها و وسواس من افزود ؛ و به عبارت دیگر مرا اندکی محافظه کارتر نمود . اما سعی می کنم پس از آخرین نقطه ای که در این مقدمه خواهید دید ، با امید به اینکه کسی یا کسانی رنجیده خاطر نگردند به همان حال و هوا باز گردم ؛ این هم همان نقطه .
• مواد لازم برای برقراری ارتباط با این متن:
▫ آشنایی قبلی با وبلاگ های نامبرده ، حداقل ده پست
▫ مطالعه بخش نظرات وبلاگ های نامبرده ، حداقل سی نظر اخیر▫ سعه صدر و روی خوش ، حداقل به مقدار حداکثر
دوستان ، از آنجا که دیدم مطالب فنی موسیقی کم است و ما موسیقیمان نمی آید و از سوی دیگر بازار نشست ها ، همایش ها و رزمایش ها گرم است ، سریعاً سوزن عوض کرده و مدتی است که به نشست و برخاست با اهالی موسیقی می پردازیم . جای شما خالی . اتمسفر ، جو و فضای خوبی است . با هم می نشینیم ، حرف های خوب و روشنفکری و پاستوریزه می زنیم ، در جهت اعتلای موسیقی می کوشیم ، اگر این وسط کسی استاد را استاد ندانست و آن یکی و یا اون یکی را استاد دانست ، شقه اش می کنیم و عکسش را می دهیم به امیر دل آواز تا در وبلاگش بگذارد تا عبرت سایرین گردد . خلاصه فضای فرهنگی آکنده از مهر و محبت پر مجادله ای است که ضمن تحمل یکدیگر کتک کاری های ارزشمندی در آن به وقوع می پیوندد . آدرس را می نویسم تا شما نیز به جمع صمیمی ما بپیوندید : بالاتر از آنجا ، رستوران ایران شک به صرف شام و شربت . از آوردن کودکان ننر و نازنین خود اکیداً خودداری کنید .
حالا پس از دعوت شما یک مطلب خوب هم برایتان سمبل کرده ام که شما نگویید من همش دنبال مهمانی و جشن و سرور هستم . نام این مطلب "فاتحه ای برای موسیقی بخوانیم" است ، با هم می خوانیم :
اصولاً جمعیت نسوان زینت بخش شهرها بوده و در زیباسازی فضا بسیار موثرند و از آن گذشته موتور محرکه مردان در فراگیری و پیشرفت بسیاری از علوم و فنون و از جمله موسیقی ، هستند . زیرا اگر دختری نباشد که آواز خواندن تو را ببیند و تو برایش از هنر و موسیقی نگویی ، می خواهی برای عطا نویدی با آن سبیل هایش بگویی؟ انگیزه ما را در موسیقی ، هفتاد هشتاد درصد ، بلکم نود و هفت درصد را زنان تشکیل می دهند . حتی با استناد به برخی فتاوی ، احتیاط واجب آن است که آن سه درصد باقیمانده را هم به حساب جامعه نسوان گذاریم . حال چگونه است که می گویند آموزشگاه موسیقی مردان و زنان باید جدا باشد؟ آقا این یعنی مرگ موسیقی در این مملکت . همین است که من مدتی است دپرس شده و حال و حوصله ندارم . همین است که می گویم موسیقیمان نمی آید . همین است که می گویم باید فاتحه موسیقی را خواند . همین است که می گویم لااقل بیایید در نشست های هفتگی شرکت کنید ، بلکم در آنجا از وجود فوج نسوان انگیزه ای در ما ایجاد شود . امید است در نشست ها ، غمباد و قولنج ما معالجت گردد تا هرچه زودتر به کار و زندگی خود مشغول شویم .
( ر. زارعی ، مردعمل ، مهمان نواز ، مردم دار و البته اندکی اهل غلو )
من پرنیان یا همان فرزانه سابق هستم . تا دیروز به جز خاندان آل بویه و شجریان ، استادی در عالم وجود نداشت . اما از امروز که من وبلاگ می نویسم ، پسرخاله مادری همسایه کامکاراینا استاد شده که من این "موفقیت چشمگیر" را از "فرط صمیمیت" به جای "مخاطب" به این "هنرمند نازنین" عزیزتر از جانم "مزین" می کنم ! خب بگذریم ، امروز می خواهم درمورد "خواننده های خوب و آهنگ های بد و بالعکس" یا خواننده های برعکس و آهنگ های عکس برگردون مطالب بسیار مفصلی را در هشت خط ده سانتی بنویسم . تذکر می دهم که استفاده از این مطلب مفصل تحلیلی که موشکافانه تمام ابعاد آواز و آهنگ را در آن به تفصیل خاطر نشان کرده و پته خوانندگان برعکس را روی داریه ریخته ام تنها با ذکر نام وبلاگ نیواک و فرزانه داخل پرانتز پرنیان دات کامکار مجاز است .
خب می دونید چیه بچه ها ، من معمولاً عادت ندارم خالی خالی فکر کنم . برای همین رادیو رو روشن می کنم که بتونم فکر کنم ، یه بار که رادیو رو روشن کردم که مشغول فکر کردن بشم ، دیدم رادیو داره یه آهنگ پخش می کنه . شوکه شدم ، مگه رادیو هم آهنگ پخش می کنه؟ ، ووولوم دادم ، دیدم بهبه چه آهنگیه . همه وجودمو تو حواسم جمع کردم . فوق العاده بود . هم درآمدش عالی بود ، هم خوش قیافه بود . هم باکلاس بود (ببخشید حواسم پرت شد) هم خوب تنظیم شده بود ، آواز شروع نشده گفتم جملات بدیع و زیباست . فکر کردن رو گذاشتم کنار و منتظر صدای روح نواز خواننده شدم ، گفتم با این آهنگ فقط و فقط استاد می تونه بخونه نه برعکس . اما "یه دفعه" به خود می آیم ، وای این چیه من "می شنوم" انگار که "آوار" رو سرم خراب شد . نمیدونم چه جوری از زیر آوار تشخیص دادم که این خواننده سروته شده و داره برعکس می خونه . نمیدونم شاید هم سروتهش عوض شده بود . یک صدای بد "استیل"، بد "تکنیک" و بدبو را می شنیدم . "وای" خدا ! حتی صداش "ویبره" هم نداشت . بعد پیش خودم فکر کردم که پرنیان تو چه انتظاری داشتی ؟! فکر می کردی که خواننده باید موبایل باشه و یا به جای یه خواننده باید کل گروه ارکستر برعکس بشن ؟ خب معلومه که خواننده باید سروته بشه ، خواننده باید خیلی استاد باشه تا خودش صاف وایسته و نوازندگان را "برعکس" کنه.
من نگارین یا نگین هستم . یه روز داشتم "وره یارم" گوش می دادم ؛ یهو شور ورم داشت و احساساتی شدم ، گفتم همینطوری یه وبلاگ احداث کنم تا با اون بتونم صدای "صبای" عزیزم رو به گوش جهانیان برسونم .
دوستان ، منو ببخشید یه چند روزی از کامپیوترم دور بودم . آخه با گروه فریدون کاظمی رفته بودیم "موسیقار" بزنیم در غار . خب اونجا هم دستمون به کامپیوتر نمی رسید ، وقتی اومدم دیدم کاوه و پرنیان هیچ جایی برای نوشته های من نگذاشتن . این شد که از حالا به بعد من با نام نگین براتون بیشتر تو بخش نظرات می نویسم . اینطوری هم من می نویسم ، هم نظرات زیاد میشه ، هم دعوامون نمیشه . یکی از نظرات مشعشع من که خیلی سروصدا به پا کرد را با هم می خونیم . نکته مهم این پیام که همه اساتید به خصوص خانم مارپل را گیج کرده اینه که اصلاً نفهمیدن من چی گفتم . این شما و این هم نظر من :
"ای کهش ای ایران اقای گلگلاب سرود ملی ما بود حسسش خیلی بیشتره سرشار از غرورملی هست"
عاقبت ، گروهی زبده از متخصصان فقه اللغه و زبانشناسان به رهبری ای. م. اورانسکی در شرق و نوام چامسکی در غرب موفق به کشف کلمه "کاش" یا "کاشکی" شدند که دارای ریشه ای سریانی است که من از مغز ریشه آن یعنی "کهش" استفاده کرده بودم . چون ما به زبان های باستان بیشتر علاقمندیم و این از نام وبلاگمان پیداست .
من کاوهام. داداش نگارین و دوست پرنیان . گفتم چه معنی داره دو تا دختر وبلاگ بزنند . آمدم که هم براشون برادری کنم ، هم پدری و هم اگر لازم شد کــَـل مزاحمین رو بخوابونم . همین اول بگم که از نظر من خیلی چیزها هنر نیست . مثلاً خط یا نقاشی کلاسیک . البته نمی دونم کارهای بهزاد ، کمال الملک ، رافائل ، داوینچی و امثال این ها جزءِ این نظریه من حساب میشه یا نه . اما به نظرم اینا صنایع مستظرفه یا فنه . هنر اینه که خوب بتونی "وره یارم" رو بخونی چون حس داره ، روح داره ، زیباست ، متعالیه ، آدم رو می بره به عرش ، اما شما کدوم خط یا نقاشی خط رو دیدید که حسی رو منتقل کنه ، حتی رو فرشم نمی بره چه برسه به عرش . آیا با دیدن مونالیزا می تونید خودتونو تکون تکون بدید ؟! چه حس عظمت و شکوهی در مجسمه داود میکل آنژ دیده میشه ؟! جز تنه ای لخت و بی تربیتی که فقط خوب تراشیده شده . نقاشی های اشر با اون احجام و اشکال هندسیاش که فقط ماهرانه کشیده شده چه زیبایی توأم با مفهومی داره ؟! مگر هر چی زیبا شد باید بهش بگن هنری ؟ پیرزن همسایهمون از اون پیرزن های گوگول مگول خیلی قشنگه ، پس از فردا باید بهش بگیم ، ننه هنری ؟! من اصلاً با این نظر که میگه "برخی صنایع مستظرفه می توانند هنری هم باشند و برخی تنها جلوه هایی از فن هستند مخالفم" حالا برای اینکه بفهمید هنر واقعی چیه ، و برای اینکه نشون بدم ما نیواکی ها "تک خور" نیستیم ، مزه هنر واقعی را به شما می چشونم . آفرین درست حدس زدید ، "وره یارم" ، بله خودشه ، وره یارم با صدای هنرمند بزرگ ، صبا . هان چی گفتی ؟ نمی شناسیش ؟ خب مشکل از خودته که نادانی . باشه عذرت را می پذیرم . این شما و این "وره یارم" ، بعد از اونم براتون یه "تراک" تصویری گذاشتم به نام "قاسم خان" که آخر آثار هنری است که کیفیتشو به شکل "فجیعی" کم کردم ، به نحوی که پس از دانلود ، شما صدای تراکتورهای مزرعه کامکاراینا را می شنوید . به هر حال مشکلی نیست ، هنر اگر هنر باشه ، هر چقدر هم کیفیتشو بیاری پایین بازم هنره . اون تابلوی مونالیزاست که تقلبیاش دوزار نمی ارزه . چون گفتم که اون هنر نیست . امیدوارم لذت ببرید . اگر می بینید عکس ها و آهنگ هایی رو که گذاشتم دانلود نمیشه ، تقصیر من نیست ؛ گلاب به روتون این سرور خوب بالا نمیاره . من با اینکه اینو می دونم هیچ کاری نمی کنم ، باید تحمل کنید .
از آنجا که ممکن است شما این هنرمندان شهیر را به جا نیاورید ، من هنرمندان را دو بار از چپ به راست و از راست به چپ برای شما معرفی می کنم که خیلی خوب در ذهن شما جاگیر شوند :
از چپ به راست : اردشیرقشنگ ، ارژنگ هانا ، سلطان بیژن کامکار (این لقب از کشفیات بدیع و بزرگ من محسوب میشه . قراره این کشف را به همراه نظریه تابناکم در مورد هنر و صنایع مستظرفه یک جا در یونسکو ثبت کنم)
وره یارم ، حالا بر عکس ، از چپ به راست : سلطان بیژن کامکار ، ارژنگ هانا ، اردشیرقشنگ .
( نیواکی ها ، پرشور ، فعال ، بی تکلف و البته اندکی شلخته )
● ایرج (گل واژه های ایرانی - پرشین فلاورز)
◊ پاره نخست / آغاز رسالت :
چند صباحی پیش ، به آن هنگام که قامت به کسوت رسل و پیام آوران مستور نساخته و سر به دلباختگی و شیفتگی آن نوای الهی نباخته بودم ، به مجلسی اندر شدم ، تاریک . کسان را دیدم سر به سر به نظاره . صندوقچه ای را می نگریستند روشن ، که در آن چون مایی به آمد و شد بودند . همگان را بشناختم . از آنکه بر من یارتر بود ، بپرسیدم : این چیست و آن نور از کجاست؟ برمن خشم گرفت و به عوامانه لسانی زبان در توپک دهان بجنباند و چنینم آگاه نمود :
این ویدیو است و آن هم فیلمفارسی!
بنشستم و چشم بر آن دوختم و به سیر لاهوت اندر شدم. آنی به آسمان شدم . و در آسمان :
خنیاگران ، خنبک همی زدند و من خرم به ربیع و ستاندن رطل رحیق از کف سرده اخضر رخ و رسن ساختن راح به مصداق خط عبور به جهان اولی . به حال سماع خویش را به دریایی معلق دیده و به نظاره جهانی سنگ بر سنگ نشستم . به یکباره حالت خوف و رجا بر من عارض شد و شعشعه شنقصه تابان ، ندایی برآمد ، روی مضمر نموده و مضطر نیوشیدم . آن ندای آسمانی که چنانم پیچاند ، بی پاپوش و بی دستار . موی افشاندم و به جان بشنیدم آن نوای آسمانی را که چنین آواز می خواند :
آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه
درش آوردیم ، بیرون آوردیم / آوردیمش توی خونه
حالا پاشو حالی بکن / برقص و خوشحالی بکن
اگه نرقصی می شینم / عقده دل وا می کنم
نگاه تو چشمات می کنم / شکوه رو آغاز می کنم
می گم حسن جغجغه رو / نون بده و چای بده
می گم حالا در بیاره / کفشتو و دمپایی بده
شمیم دیزی فضا را آکنده ساخت و نکهت پیاز مشامم را نوازش می کرد . گوشت کوبی بر کاسه سرم می کوفت و دانستم که از برگزیدگانم و پیامی بر من نازل و دوران دشوار رسالت آغاز گشته! سرگشته و آلفته بر خویشتن خویش ایرج نام نهاده که یکسر مستحیل گردم در او و او در من .
خود را بر زمین دیدم ، بی کفش و بی دستار، اما دلشاد . بر کول خود سنگینی مهیبی حس کردم . چگونه این پیام آسمانی و رسالت عظیم را به گوش غافلان رسانم ؟ از ژرفنای وجودم صدایی به در آمد ، گفتم کیستی که من خاموشم و تو در فغان . بگفت من جغجغه ام ، حسن جغجغه ، تو را بشارت می دهم به ساخت وبلاگ آسمانی با عنوان گل واژه های ایرانی . غم از دل من زدود و من با خود خواندم :
اومدم و باز اومدم / خیلی سرافراز اومدم
منم که دلشاد اومدم / بی غم و آزاد اومدم
میرم یه وبلاگ می سازم / هر چی دلم خواست می ذارم
◊◊ پاره دویم / کتابت وبلاگ ، مبارزه با خرافه و دعوت به پرستش خدای آواز با تغییر لحن و آوا :
با کتابت وبلاگ با انواع خرافه و "دیکتاتوری ناهمساز" به جنگ "دشواری زای" درآمدم و ازآن "رنج آمیزتر" "سوگیری" من بود در "درازنای جاده رشت - تهران" که در آن ماشین ، راننده ام نوار مورد علاقه ام که خود خدا آن را با صدایش پر کرده بود به همراه نداشت . خاطره ام د"ر پنج شنبه شب" که "روزی تابستانی" بود در دراز جاده اتفاق افتاد . بارانی که از پس پریشب شروع کرده مرا امروز عصر غافلگیر کرد و من هنوز غافلگیرم و با رسیدن به تهران هم همچنان "شور بختانه" غافلگیر می شوم . به خودم نفرین می فرستم ، چرا بارانی که از پش پریشب "شورش گرانه" آغازیده باید مرا امشب غافلگیر کند ؟ به راستی چرا ؟ عـــلـــی تو نمی دانی ؟ راننده عاشق رشید بود و من هم خسته ام شده بود و هم کیفور بودم . پیچ رادیو رو تا پیچ می خورد چرخاندم . راننده ام نیم نگاهی به سرتا پای من انداخت و صمیمی و دوست داشتنی و با غیض گفت : مثل اینکه یه چیزیت میشه؟ گفتم آری ، هوس آبگوشت کرده ام با دمبه فراوان . تا هوسم را بر زبان هایم جاری ساختم ، بویی را حس کردم . اوه نه ، من به خود اطمینان داشتم . نه این بو از رشید بهبودف هم نمی تواند باشد ؛ چون من ضبط را خاموش و رادیو را روشن نموده بودم . نگاهی مشکوک به راننده ام انداختم اما او که آواز نمی داند ، پس این بو از کجا است ؟ باورم نمی شد از رادیو بوی گوشت کوبیده به مشامم رسید . این بو برایم آشناییت داشت . همان بود که می خواستم ، خدای آواز همین اطراف است! دهانم آب افتاد و اندرونم به تاپ تاپ افتاد . از سر کیف آروغی زدم . خوش صداترین صدای بین همه صداها ، اوه نه آروغم را نمی گویم . این خودش است ، خدای آواز! من موفق شده بودم . ویکتور هوگو به من گفته بود که همه نوع غذایی داریم ، و من باور نمی کردم .
خود پشت ماشین نشستم ، هضمش مشکل بود . منظورم شنیدن صدای خدای آواز از رادیوی جمهوری اسلامی است نه ماشین و یا حتی آبگوشت ، اما بالاخره با دو پر پیاز و ترشی لیته هضمش کردم .
در رویکرد ضد خرافه دیگر در موسیقی اصیل باید بفرمایم که موسیقی ایرانی که "مبدع" آن خدای آواز بوده است در" هزارتوی" پیچیدگی ها و دل پیچه های جهان بینی ها قرار نمی گیرد ؛ بلکه این موسیقی نیازمند دشت صاف و همواری است که تک درختی پرشاخه درست در وسط آن قرار گرفته باشد تا خوانندگان بر آن بپیچند و خود را بیاویزند و ندای آسمانی همچون خدای آواز از خود به در کنند . وجود دشت برای به دنبال هم دویدن و احیاناً غلطیدن یک ضرورت تاریخی است . اگرچه خدای آواز این نوع موسیقی را با ملودی آسمانی و پیکرنواز "نیناشناش" بر سرمیز ماست و خیار و سفره مملو از نان سنگک نیز اجرا نموده که کمتر پیکرهای گوشتالویی تاب مقاومت در مقابل تکان های خود به خودی باسن و کمر را داشته اند ، همانگونه که می بینید چون مار پیچیدن بر درخت و ایضاً پیچاندن نود درجه ای کمر در حالی که دوپایتان به هم پیچیده و در همان حال سر را با گیس افشان یکصد و هشتاد درجه به پشت خم کرده اید که با لب غنچه شده ، یار را به بشارت وا دارید از نوع پیچیدگی های عفن و مبتذل جهان بینی ها نیست . چنین پیچیدگی های پرپیچی است که جایگاه خدایگان را تعیین می کند و خدای آواز بر همین جایگاه رفیع تکیه زده . آیا درک می کنید چه می گویم ؟! اگر درک نمی کنید به درک .
و اما خرافه دیگر مربوط به تعهد هنرمند است که این سخن خرافه ای بیش نیست . در این مطلب سخت فلسفیده ام و سلول های خاکستری مغزم از سیالان این همه اباطیل متعجب گشته و بر من رشک و حسد ورزیدند . بنابراین از آنجا که مطلب بسیار فوق فلسفی است ، خواندن آن را به نوزادان بالای هجده سال توصیه نمی کنم . از نظر بنده بزرگترین تعهد هنرمند این است که متعهد نباشد و همچنین حمال هم نباشد . آنگونه که خدای آواز چنین تعهداتی را در چهارچوب بر نمی آشفت و دیالکتیک هنری همین چند میلیون سال اخیر را یک لقمه پذیرا نبود . او هیچگاه عملگی نکرد . او هیچگاه از مردم ، از آزادی های به مخاطره افتاده دفاع نکرد . او می گفت گور پدرشان ، مگر من عمله ام ، من با توانایی imagination و preception باربری کنم ؟! او در مقابل یاوه تعهد هنری می گفت: "عمراً داداش ما نیستیم ، زت زیاد ، کاری باری ، چرخ گاری" و چه نیکو پیامی!
راستی یک موضوع مهم و آن اینکه برخی دوستان و دشمنان و یاران نظرات رکیکی را ارایه می کنند که موی بر بدنم راست می شود و در عین حال قند هم توی دلم آب می شود . من بسیار مودب و مبادی آداب هستم و این نظرات را تصفیه می کنم مگر آنکه به نفع خودم باشد ، یکی از این نظرات دوست داشتنی را می توانید در بخش نظرات مطلب "رویکرد ضدخرافه ..." بخوانید و به بی تعهدی من و خدای آواز ایمان آورید .
◊◊◊ پاره سیوم / خاطرات دستکاری شده من ، چیستان:
دو خاطره بگویم برایتان! خاطره اول : آقا مش ممد تعریف می کند که روزی کل اساتید جمع شدند که قله مونبلان را فتح کنند ، خدای آواز فرمودند : من هستم ، می خواهم برایتان تا نوک قله بخوانم . استاد هراتی فرمودند من که نیستم . استاد جوان نسب رو به خدای آواز کردند و گفتند : پسر تو هم نباشی بهتر است ، برو خانه ات تمرین کن تا جانت بالا بیاید . استاد آفرینش گفتند : اگر من هم صدایم مثل تو بود توصیه استاد جوان نسب را قبول می کردم . استاد عابد هم فرمودند : من به شرطی می آیم که خواندنی در کار نباشد ، یک کلام ، ختم کلام . خدای آواز فرمودند چه شرط مشکلی ؟ سایر اساتید با هم فرمودند : همینه که هست ، همگی به راه افتادند و بی سرو صدا قله را فتح کردند .
و خاطره دومی از مش ممد به یاد می آورم ، صدای رادیوی همسایه بلند بود و کسی آواز می خواند . استاد بلندآوازه از من که مش ممد باشم پرسید ، مش ممد چرا ازمن نمی پرسی که صاحب بهترین صدای آواز کیست ؟ تا من به تو بگویم هرکه باشد این نیست . تصور کن که اگر این چهچهه با صدای من در می آمیخت چه بلایی بر سر آوازم می آمد .
پس از ذکر این دو خاطره بسیار خواندنی چند چیستان طرح کرده ام . به جملاتی که ذیلاً بدون هیچ دستکاری و عیناً از وبلاگ خود آورده ام دقیق شوید و پس از مداقه بفرمایید من چه گفتم ؟ خود نیز همپای شما می اندیشم چون خود نیز در بازخوانی آنها چیزی دستگیرم نشد :
۱- پنج شنبه شب ِ روزی بهاری: در کوتاه راهه ی جاده ی داخل شهر...
۲- پنج شنبه شب ِ روزی تابستانی: در درازای جاده ی رشت-تهران
۴- موضوع پخش صدای استاد شجریان به تعداد میانگین ۲۷ مرتبه در شبانه روز موضوع تحقیقی بوده که خود بنده با همکاری هشت نفر از دوستان انجام داده ام . تاریخ آزمون در خلال سه ماه پیاپی {بدون ماه های رمضان و محرم} سال های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ و حجم نمونه ی آماری به تعداد ۹۰ در سال پایه و ۹۰ در سال بعد بوده است . نوع نمونه گیری به صورت اکتشافی سیستماتیک و با استفاده از نه رادیو و دو دستگاه تلویزیون و به صورت شبانه روزی بوده است . میانگین پخش ترانه و آواز استاد از تلویزیون سه مرتبه در شبانه روز {با انحراف استاندارد یا معیار در ر ِنج ِ +۱ تا ۱-} و میانگین پخش ترانه و آواز استاد از شبکه های مختلف رادیویی ۲۴ {با انحراف معیار +۴ تا ۵-} در نوسان بوده است . امیدوارم توضیحات برای دوستان عزیز کافی بوده باشد ...
۵- خرافه ای به نام تعهد در هنر... (و در چند سطر بعد این گونه نوشته ام : از نگاه بنده مهمترین وظیفه و تعهد هنرمند ، تلاش برای کشف جهان با همه ی زیبایی ها و کراهت های پیرامون آن می باشد که از قبل این مکاشفه، یک اثر هنری مانا آفریده می شود و مابقی؛ خرافه ای بیش نیست!...)
راهنمایی برای چیستان شماره پنج : موضوع این است که خود نفهمیدم هنرمند باید تعهد داشته باشد یا نه ؟ پاسخ به این سوال به تنهایی ۱۶ نمره خواهد داشت . به جواب های مانند اینکه هنرمند می تواند نصف نیمه تعهد داشته باشد ، نمره ای تعلق نمی گیرد .
( پرشین فلاورز ، صاحب کرامات! ، برگزیده ، خونسرد و البته بسیار خودبزرگبین )
بررسی سایر وبلاگ ها در قسمت بعد
پایان قسمت دوم