|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|
به روی سینه دراز کشیده و سرم روی دفترچه یادداشتم خم شده بود ، پشه ای درست در چند میلیمتری گوشم وزوز می کرد ، همیشه و مانند همگان از وزوز پشه و سماجت او به تنگ آمده و سعی در گرفتنش می کردم ، اما این بار به وزوزش گوش کردم ، سعی کردم ، بفهمم که او چه را فریاد می کند . سکون و تحمل صدای وزوز و هیجان ناشی از احتمال نیش او ، کمی سخت بود ، اما تصمیم گرفتم که همانطور ساکن در جای خود بمانم . بی حرکت به وزوزش گوش کردم ، برایم مفهوم نبود! داشت گذران عمر می کرد ، ساعتی دیگر ، او خود به مرگ طبیعی می مرد و این گذران به پایان می رسید . گفتم چرا آن را برانم یا بکشم ، باید جوری با او کنار بیایم ، تا ببینم چه می شود؟ آیا می توانم کمی خوددار باشم و برای او هم حق حیات قایل شوم ؟ کم کم وزوزش برایم مفهوم شد! همین را وزوز می کرد . بله ، همین . حیات ، زندگی و تلاش . وزوز او نشانه حضور و تلاشش بود . او پیش خود می گفت ، اگر این آدم همینطور با من کنار بیاید و هیچ حرکتی نکند ، چه خوب می شود ؛ و من نفس کشیدنم را هم کندتر کردم .
حرکت تند او و عمر کوتاهش ، تلاش او و گفتار وزوزگونه اش و نه وزوز گفتارگونه اش مرا قانع کرد که حرکتی نکنم و بگذارم که او هم سهم خود را از طبیعت برداشت کند و برود . به هنگام رفتن با وزوزش از من تشکر کرد و متأسف بود از این که عمر کوتاهش فرصت ملاقات شب بعد را نمی دهد . وداع او را کاملاً مفهوم شنیدم ، سرم را بلند کردم ، او هنوز گرد اتاق می چرخید ، اما به سوی من نمی آمد، دانسته بود که خسته ام . این را از طعم خونم فهمیده بود . او همچنان چرخ می زد و من چشمانم سنگین شد و با رویای خوش دوستی با آن پشه به خواب رفتم . (مهر ۱۳۷۹)