تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

از شما چه پنهان درنوجوانی و ابتدای دوره جوانی سخت شیفته شطرنج بودم و ساعت های بسیاری را به آن اختصاص می دادم . آنقدر با چشم بسته و باز بازی می کردم که در هیچ حالتی ، چه بیدار و چه خواب ، حتی لحظه ای نیز از تحلیل وضعیت های خاص و معماگونه غافل نمی شدم . آرام آرام مهره ها در نظرم جاندار آمدند . به گونه ای که اغلب اوقات و به هنگام بازی ، غرور ، ترس ، شجاعت ، پستی و افتخار آنان را حس می کردم . گاهی از میدان واقعی بازی دور می شدم و به رجزخوانی و گپ و گفت مهره ها گوش می سپردم . پیاده برایم از تمامی مهره ها جالب تر بود . می دانید ؛ پیاده با هر حرکت رو به جلو توان و ارزشش فزونتر می شود و در عین حال در معرض خطرات بیشتری قرار می گیرد . پیاده ها در کنار هم وضعیت بهتری دارند و پیاده جدا افتاده ، همچون خرگوشی می ماند در دشتی باز که هرآینه ممکن است شکار عقابی تیز چنگ شود . دو پیاده در کنار هم که یکی توسط دیگری حمایت می شود ، پیاده های آویزان خوانده می شوند که بسیاری اوقات حریف را به زحمت زیادی می اندازند .

پیاده تنها مهره ای است که توان دگردیسی دارد و برای رسیدن به مرحله استحاله باید شجاعانه به پیش رود . او اجازه عقب نشینی ندارد . او تنها مهره ای است که نمی تواند پا پس گذاشته و به عقب بازگردد . پاداش این پایمردی ، ارتقا و فرزین است . در بسیاری از واریانت های شروع بازی به راحتی پیاده تحت عنوان گامبی ، فدا می شود . اما این فدایی ابتدای بازی در ذات خود توان وزارت در انتهای بازی را دارد . جالب است که هرچه بازی بیشتر ادامه می یابد و از مرحله شروع به میانه و سپس به آخر می رسد ، ارزش پیاده بیشتر و بیشتر می شود . به نحوی که سواران دیگر و حتی شاه به حمایت و پشتیبانی از آن برمی خیزند ، و افتخارآمیزتر آنکه در مراحل آخر بازی ، سواران گردن کلفت حریف نیز به دنبال صید پیاده می روند . زیرا می دانند که هر حرکت رو به جلوی پیاده ، گامی است به سوی استحاله و فرزین شدن . بسیار دیده ام که شاه بیچاره از حاشیه صفحه تا میانه آن ، خود را لنگ لنگان کشانده تا از پیاده حمایت کند ، که شاید در سایه ارتقا او مات نشود و همچنان شاه بماند . شاه می داند که پیاده در عرض هشت و یک هرچه بشود ، شاه نمی شود . حرکت پیاده چه در مرحله گشایش و چه در آخر بازی همواره شکوهمند و شجاعانه است . چه آنوقت که پا پیش گذاشته و فدا می شود تا سواران دیگر گسترش یابند و چه آن هنگام که استوار به سمت عرض های هشت و یک پیش می رود تا با فرزین تکلیف نبرد را یکسره کند . نکته عجیب دیگری نیز در حرکت پیاده وجود دارد . پیاده همواره در یک ستون و رو به جلو حرکت می کند . او در حالت معمول نمی تواند به ستون های کناری سرک بکشد . او محکوم به طی مسیر مشخصی است . اما یک استثنا وجود دارد . او تنها در یک صورت می تواند از ستون خود خارج شده و به ستون های کناری برود . تنها با کشتن . چنانچه او سوار یا پیاده حریف را شکار کند ، می تواند به جای آنها در ستون های همجوار قرار گیرد . بنابراین تنها پیروزی در یک نبرد تن به تن می تواند او را از محدوده مقدر یک ستون خارج سازد . اما در ارتقای پیاده نکته متناقض و رنج آور دیگری نیز وجود دارد . پیاده وقتی به عرض آخر رسید تازه تبدیل می شود به سواران دیگر ، که هیچ کدامیک از آنها شکوه و وقار حرکت آهسته ولی پیوسته پیاده را ندارند . طنین خوف انگیز حرکت پرشور و اضطراب پیاده جای خود را به حرکات سریع و کوبنده وزیر می دهد . اگر خوشی مات شاه حریف نبود ، این استحاله به هیچ نمی ارزید . گویی عظمت در پیمودن راه است نه در رسیدن به وصال.

فیل شطرنج همواره ترحم مرا برمی انگیخت . می دانید ، فیل فقط می تواند در سی و دو خانه از شصت و چهار خانه شطرنج حرکت کند . او از سیر و سفر در نیمی از خانه ها محروم است و بدتر آنکه یا باید در خانه های سفید حرکت کند و یا در خانه های سیاه . بنابراین دارای خط سیری محدود و مورب است . آروزی فیلی که در خانه های سیاه حرکت می کند هیچ گاه برآورده نمی شود و همینطور آرزوی فیلی که در خانه های سفید حرکت می کند . دو فیل شطرنج هیچ گاه نمی توانند از یکدیگر حمایت کنند . در حالی که سایر مهره ها از این امتیاز برخوردارند . اگرچه پیاده نیز مانند فیل محکوم به طی خط سیری مشخص است . اما پیاده می تواند با کشتن و کشته شدن خط سیر خود را تغییر دهد ، اما فیل حتی به قیمت از دست رفتن نیز قادر به چشیدن مزه خانه مجاور غیرهمرنگ نیست او باید بماند و بسازد و این مصیبت بزرگی است که حتی با اعطای جان نیز نتوانی از ذلت قفس رها شوی . فیل ، سیه روز صفحه است .

رخ برایم جلوه ای از صبر و تحمل بود . در شروع بازی که پیاده ها می تازند و علیرغم حرکت تک خانه ای این امتیاز را دارند که عجولانه دو خانه به جلو روند و در آن وقت که فیل در حرکت دوم یا سوم ؛ خود را به مرکز صفحه می کشاند و صف پیادگان حریف را تهدید می کند و یا در رویارویی زودهنگام با فیل حریف هر دو دست به انتحار می زنند تا خود را هرچه زودتر راحت سازند . و آن زمان که اسب با پرشی از عرض پیادگان پیش روی خود در خانه مناسب سنگر می گیرد تا پیشاپیش برای حرکت بطئی و کند خود فضا ایجاد کند و به هنگامی که وزیر بزرگ نیز وارد کارزار می شود و از تخت عاج خود به زیر می آید ؛ رخ تنها نظاره گر است . او آرام و خونسرد در کنج صفحه به انتظار می نشیند تا نبرد به میانه و یا حتی آخر کشانده شود . گاهی اوقات که لزوم وجود رخ را در وضعیتی خاص حس می کردم و می دیدم که او آرام در پشت پیادگان لمیده است ، صبر و آرامشش برایم رنگی از تن پروری و تنبلی می گرفت . اما به طور معمول و در اغلب آخر بازی ها همین رخ حرف آخر را می زند و وای به آن روزی که دو رخ با هم جفت شوند . رخ یاد آور " یا زنگی زنگ یا رومی روم " است . رخ را باید میدان داد . رخ بی میدان ابتدای بازی حتی از شاه نیز ضعیف تر است . او در آغاز بازی تنها از پیاده پیش روی خود حمایت می کند و این در حالی است که در همان زمان ، شاه حداقل از سه پیاده حمایت می کند . گذر زمان و از گردونه خارج شدن مهره ها بیش از پیش موجب قدرت گرفتن رخ می شود . رخ اهل معامله است . تنها مهره ای که در این نبرد دست به معامله می زند ، رخ است . بارها وزوز رخ و شاه را برای به قلعه رفتن شاه شنیده ام . قلعه رفتن ، پر سیمرغ شاه است . او یک پر دارد و یکبار هم می تواند آن را آتش زند . شاه تنها یک بار می تواند دو خانه را طی کند و آن تنها به هنگام قلعه رفتن و معامله کردن با رخ است . رخ از حصار تنگ و گوشه عزلت بدر می آید تا زور و قوت خود را به رخ کشد و شاه خود را به کنج و خانه امن تری می کشاند تا از گزند سواران حریف در امان باشد . رخ نیز دراین معامله منتفع می شود و برای یکبار هم که شده مزه پرش اسب را می چشد و آن هم چه پرشی . پرش از روی سر شاه و آمدن به میانه میدان . رخ مرا به یاد سیاست بازان صبوری می انداخت که با معامله و از صف خارج شدن دیگران هر دم قدرتی بیشتر و بیشتر کسب می کنند . جالب است که بگویم رخ و شاه به هنگام قلعه رفتن دقیقا در کنار هم قرار می گیرند که برای من همواره جلوه ای از هم آغوشی سیاست بازانه داشت . اما در این معامله نیز تناقضی آشکار به چشم می خورد . شاه برای حفظ اعتبار به حبس می رود و رخ اعتبار را در میدان نبرد می جوید .

شاه را همواره نالان و ناتوان دیده ام ، بارها او خود به من گفته است که موجودی دست و پاگیر و مزاحم است . یک بار وزیر به او گفت كه : این چه معامله ای است که با رخ می کنی ، او شرمگینانه از کندی خود می گفت . می گفت بهتر است مدتی در پس پیادگان و در خفا بمانم تا سواران کار خود کنند . از سوی دیگر خودپسندانه گفت ، این همه برای من است . این نبرد برای حفظ من است . روزی صدای پیاده جلویی شاه را شنیدم که جسورانه به شاه که در پس او پنهان شده بود می گفت: سواران علاقه ای به حفظ تو ندارند بلکه علاقمند به نابودی شاه دشمن هستند و نابودی آن شاه نیز همه هدف نیست بلکه بیشتر به دنبال تحرک و هویت بخشیدن به موجودیت خود هستند . پویایی آنان در گرو جنبش و جوشش است و حفظ تو و یا کشتن شاه حریف بهانه است.

وضعیت مات شاه بدترین منظره است . نه به این خاطر که شاه مات شده است . بلکه به این خاطر که شما مات شده اید . اما از مات مختنق و آچمز شدن یک سوار یا پیاده بدتر نیست . هر دوی این اوضاع واقعا خفقان آور و آزاردهنده است .

اگر اهل شطرنج هستید ، بد نیست دقیق تر به مهره ها بنگرید و گوش هایتان را تیزتر کنید . به طور قطع ناشنیدنی های بسیاری را می شنوید و نادیدنی های بسیاری را خواهید دید . امتحان کنید .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط م. بیدار  | 

بامبیلاسیون در واقع فرانسوی شده عبارت بامبیلار است . بامبیلار از زبان آرخوزی که یکی از شاخه های مرده زبان پارسی است گرفته شده است . اولین بار سر والتر برونبوک (Sir Walter Bronbock) که مدتی در مناطق قفقاز سفلی و ارتفاعات اورارتور مشغول به تحقیق و کاوش بود ؛ نمونه نسبتاً سالمی از بامبیلار را کشف و آن را برای تحقیقات بیشتر به موسسه تحقیقاتی سن ژردوپارسون فرانسه فرستاد. مادام کورفاش (Madame Kurfausch) مسئولیت تحقیق بر روی این نمونه نادر بامبیلار را آغاز نمود و پس از مدت دو سال موفق به کشف رگه ای ناشناس در آن شد . این رگه می توانست نشانه ای از صحت توفان نوح باشد . فرضیه کورفاش به قدری تکان دهنده بود که نظر کلیه محققان را به خود جلب نمود . به گونه ای که پیگیری این موضوع از جمله مشغولیت ها و دغدغه های فکری دانشمندان گردید . بسیاری کورفاش را دیوانه خواندند و البته تعداد بیشتری همدل و همراه وی گشتند و او را در ادامه تحقیقات یاری دادند . یکی از محققان جوان به نام سیرو جمجانجیلو (Ciro Jemjanjillo) در آزمایشگاه محقر خود در ناپل ایتالیا عاقبت پرده از این راز بزرگ که ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده بود برداشت . او با اینکه نمونه ای واقعی از بامبیلار در اختیار نداشت توانست همان رگه ناشناس را که مادام کورفاش شناسایی کرده بود شناسایی کند . اما برغم شناسایی این رگه ناشناس ، جمجانجیلو نمی توانست دلیل متقن و محکمی برای ارتباط دادن آن با توفان نوح پیدا کند . سرانجام او نسخه ای از کتاب عهد عتیقی یافت که می توانست به گونه ای این ارتباط را روشن کند . اما او در درک برخی از عبارات و اصطلاحات دچار مشکل شد و خیلی زود متوجه شد که بدون کمک یک زبانشناس متخصص در زبان های کهن قادر به ادامه کار نیست . بنابراین علیرغم اینکه می دانست چندان اشتهاری در دنیای علوم آن دوره ندارد ؛ تصمیم گرفت با متبحرترین زبانشناس آن زمان یعنی شولدر زراینسکو (Schölder Zraynskov) مکاتبه کند . بسیار بعید به نظر می رسید که زراینسکو پاسخ سیروی جوان را بدهد . اما این اتفاق مهم رخ داد و زراینسکو نه تنها نامه سیرو را پاسخ گفت بلکه او را به ماینتس اشتات دعوت نمود . تا از نزدیک با هم ملاقاتی داشته باشند . زراینسکو از جمجانجیلو خواسته بود که حتماً به همراه کتاب عهد عتیق ، بامبیلار را نیز همراه داشته باشد . اما مشکل این بود که سیرو بدون وجود بامبیلار تحقیقات مادام کورفاش را ادامه داده بود . بنابراین نمی توانست خواسته زراینسکو را عملی کند . به همین دلیل سعی کرد بدون ملاقات ، اطلاعات لازم را از طریق مکاتبه بدست آورد . او موضوع درگیری و آشوب های دانشجویی – کارگری در آلمان را بهانه نموده و به گونه های مختلف از سفر سرباز زد ولی مکاتبه خود با زراینسکو را ادامه داد . در یکی از مکاتبات زراینسکو به موضوع جالبی اشاره کرد او نوشت : " سیروی عزیز اگر نمی توانید بامبیلار را به توفان ربط دهید . توفان را به بامبیلار مرتبط کنید! " سیرو با خواندن این جمله خنده اش گرفته بود . بلند بلند می خندید . کمی که آرام شد . باز هم به آن جمله نگاهی انداخت . اما این بار تبسمی بیش نکرد . سپس با نگاهی دیگر بر جای خود میخکوب شد . دیگر نه تنها تبسمی بر لب نداشت بلکه عرق سرد را برپیشانی خود که از فرط غیظ و تفکر چین خورده بود حس می کرد . فتیله چراغ را کمی بالاتر داد . آن جمله در کل متن درخششی عجیب داشت . او فکری به ذهنش خطور کرد . اما به نمونه واقعی بامبیلار نیاز داشت . او تصمیم خود را گرفت . سفر به فرانسه و ملاقات با مادام کورفاش اولین گام بلند در راه این کشف بزرگ بود . او باید برای یک بار هم که شده بامبیلار را می دید و آن را با آنچه در ذهن خود داشت مطابقت می داد .

سلام آقای جمجانجیلو ، خرسندم که با شما ملاقات می کنم . سیرو با این جمله ، سرش را برگرداند و نگاهی را که به کتابخانه پر از کتاب اتاق مطالعه خانم کورفاش دوخته بود به چشمان مادام کورفاش پیر اما زیبا دوخت . کمی دست و پایش را گم کرده بود . اما زود پیدایشان کرد و به سمت خانم کورفاش قدم بلندی برداشت و دستان مادام کورفاش را در دست گرفته ، خم شد و بوسه ای بر آن زد . مادام کورفاش دستان خود را از دستان سیرو که سخت آن را می فشرد رها کرد و قدمی به عقب برداشت و گفت : " آقا شنیده ام که شما نیز همان ناشناخته بامبیلار را شناسایی کرده اید؟" درست شنیده ام؟ سیرو گفت بله من هم آن را دیدم اما نمی دانم آنچه من شناسایی کرده ام تا چه حد به واقعیتی که شما شناسایی کرده اید نزدیک است . آمده ام که شما و بامبیلار را با هم ببینم . آیا این افتخار نصیبم خواهد شد؟ مادام با تبختر خاصی گفت که کدامیک بیشتر برای شما افتخارآمیز است؟ دیدن من یا بامبیلار؟ ناراحت نشوید . من بی مقدمه و بدون هیچ درنگی حاضرم اطلاعات خود را در اختیار جوان پرشور و برازنده ای چون شما قرار دهم . پس بنشینید و راحت باشید و در ضمن با دقت به گفته های من توجه کنید چون عادت ندارم چیزی را دوبار تکرار کنم . مادام کورفاش به سرعت این جملات را ادا کرد و در حالی که سیرو روی مبل می نشست مادام کورفاش هم با بالاتر دادن دامن خود روبروی سیرو نشست و پاهای خود را روی پاهایش انداخت و به سمت میز کنار دستش خم شد و از جعبه سیگار ، سیگاری برداشت و برلب گذاشت . سیرو تازه متوجه لبان قرمز رنگ و گوشتالوی مادام کورفاش شده بود . کمی هوس انگیز به نظر می رسیدند . سیرو چشمانش را برگرداند و به تابلوی دیوار پشت سر مادام چشم دوخت . نگاه وق زده مردی پر ریش که ظاهراً شوهر مرحوم مادام بود را به تماشا نشست . مادام کورفاش پس از روشن کردن سیگار با لوندی خاصی روی مبل جابجا شد . گفت درست حدس زده اید . شوهر مرحوم من هستند . بله همان تابلو را می گویم . سیرو فهمید که با بانویی تیزبین ، حساس ، باهوش و فوق العاده دقیقی طرف است . کمی توی دلش خالی شد . مادام ادامه داد . بله من بامبیلار را با کاهو و ماده ای شبیه سنکجبین مخلوط کردم و سپس به مدت سی و دو ساعت تحت دمای منفی سی و دو درجه سانتی گراد و فشار هفتصد و سه کیلو پاسکال نگهداری کردم . پس از کاهش ناگهانی فشار بامبیلار تبدیل به گازی زردرنگ شد که تمام محفظه شیشه ای را پر کرد . زردی این گاز مرا به یاد مردمانی انداخت که احتمالاً در اثر توفان نوح زرد کرده بودند . این شد که به ارتباط بامبیلار با توفان نوح پی بردم .

سیرو از این کشف به هیجان آمد و بی مقدمه گفت . از نظر من فرایند بامبیلاسیون منجر به طرح موضوع بامبول می گردد بنابراین چه بخواهید و نخواهید من از شما تقاضای ازدواج می کنم . تا پایانی باشد خوش برای بامبیلاسیون م. بیدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط م. بیدار  |