تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

عباراتي همچون عدم و نيستي را خيلي راحت به كار مي بريم . مي گوييم كليد من همين جا بود و حالا نيست و يا مي گوييم فتحعلي در خيابان نيست . و بسياري نيست هاي ديگر . اما اگر كليد اينجا نيست معناي ديگري هم دارد مثلا مي تواند كليد آنجا باشد و اگر فتحعلي در خيابان نيست ، ممكن است در بيابان باشد . اما اگر بگوييم كه كليد ذوب شده و يا خداي نكرده فتحعلي سالهاست كه فوت نموده ؛ چطور؟ آيا آنها بازهم جايي ديگري هستند؟ و يا ديگر واقعا نيستند؟ اگر بودن آنها را تنها در هيئتي خاص و كاربردي ويژه بپذيريم . مي توانيم گفت ، به اين دليل كه فتحعلي ديگر نفس نمي كشد و تبديل به خاك كوزه گران شده ؛ ديگر فتحعلي نيست و چون كليد تبديل به توده اي بي شكل و مذاب شده و ديگر دري را نمي گشايد . بنابر اين كليد نيست . همچنان كه فتحعلي هم نيست . حال اگر به بودن در ظرف مادي عمق بخشيم و فتحعلي و كليد را به عناصر پايه تجزيه كنيم . مي توانيم گفت كه فتحعلي و كليد كه در ذهن ما داراي هويت و عملكردي خاص بودند و ما آنها را در گروه انسان ها و اشياء دسته بندي مي كرديم يا مي كنيم ديگر نيستند ؛ چون ديگر آني نيستند كه ما آنها را آنگونه شناخته ايم ولي پايه مادي آنها كه از قضا مشترك هم هستند چطور؟ . فتحعلي و كليد در ساختار مادي مشتركند . مي توانيم هردو را مقداري اتم بدانيم . اين نيست ، نيستي بر پايه شناخت ماست . ما آنچه را كه از حالتي بدر آيد و به حالتي ديگر درآيد ، نيست پديده اول و هست پديده دوم ارزيابي مي كنيم . بنابراين چنين نبودي مبتني بر كاركردي خاص و برمبناي ذهنيتي تربيت شده شكل مي گيرد و دمادم ما آن را به كار برده و حتي منظور خود را براي جايجايي مكانيكي نيز به كمك همين نيست به ديگران مي فهمانيم . آن نيستي كه مي خواهيم از آن صحبت كنيم ، نيست اعتباري نيست . نيستي نيست كه ما به اعتبار انديشه خود به آن معنا بخشيده ايم . حال اين سوال مطرح مي شود كه عدم و نيستي چيست ؟ مثلا واقعا مي توانيد تصور كنيد كه در ميان دو بسته انرژي( كوانتم) هيچ چيز وجود ندارد و يا به عبارتي چيزي بين اين دوبسته نيست ؟ آيا مي توانيد قبول كنيد كه بين الكترون و هسته يك اتم چيزي نيست؟ مي گويند ميدان هسته اي و نيروي گريز از مركز الكترون را به دور هسته و در مدار خود نگه مي دارد . بنابر اين تارهاي ناديدني بين الكترون و هسته وجود دارد كه ميدان ناميده مي شود . حال بحث اين جاست كه آيا همين شار يا تارهاي ميدان داراي گسست است؟ يعني رشته رشته است و يا همچون لاستيكي يكدست و يا چسبي ميان اتمي است؟ حال فرض كنيد همه كائنات از حالت مادي بدرآمده و تبديل به انرژي شده اند و ما با جهاني تهي از ماده روبرو شده ايم . دچار پارادوكس عجيبي خواهيم شد . چون در آنصورت باز جهاني هست .

بگذاريد از منظري ديگر به دنبال نيست باشيم . مي گويند كائنات در حال انبساط است . ما هم ساده دلي كرده و اين گفته را مي پذيريم  . اما پس از اين ساده دلي سوالات بسيار در مورد عدم يا نيستي مطرح خواهد شد . بيايد اين سوالات را دنبال كنيم . آيا مي توان وجود همه ماده در كائنات را محدود دانست ؟ ظاهرا دور شدن اجرام سماوي از هم بايد ارتباط مستقيمي با فاصله آنها از هم داشته باشد . اما آيا دور شدن آنها از يكديگر به معناي نزديك شدن بخشي ديگر به گروه ديگر نيست ؟ اگر نيست پس جهان در كدام عرصه گسترش مي يابد؟ آيا در نيستي و عدم؛ توسعه اي مبتني بر انبساط دارد؟ فرض كنيد بادكنكي را باد مي كنيد . با هر دم شما، سطح بادكنك كه تا پيش از اين به هم چسبيده بود از هم باز شده و بادكنك در فضاي اتاقي كه در آن قرار داريد حجيم و حجيم تر مي شود . حال فرض كنيد بادكنكي قرار است در نيستي و عدم حجيم گردد . اگر آنجا عدم است ، پس بحثي از مكان نمي توان به ميان آورد . چون اگر بگوييم در حال انبساط در مكاني هستيم ، معنايش اين است كه آنجا ، جايي است . يعني جايي هست و اگر باشد ديگر عدم نيست . وديگر نيستي؛ نيست . اگر انبساطي رخ مي دهد، آن انبساط مشمول زماني است و اگر براي منبسط شدن زماني هراندازه كوتاه و يا بلند نياز باشد ؛ يك سر اين زمان از همان جايي سر در خواهد آورد كه ما نيستش مي پنداريم . مگر مي توان در عدم چيزي را مشمول زمان دانست و سپس بر پايه آن حركت مادي همچون انبساط عالم را توجيه نمود؟ راستي جرم كائنات محدود است يا بي نهايت ؟ اگر جرم را محدود فرض كنيم چگونه مي توانيم بپذيريم كه جرم مشخص با حجمي مشخص در ورطه اي كه وجود ندارد منبسط مي شود؟ زيرا نظريه انبساط مربوط به كل عالم است و بر اين اساس چگونه عالم وجود در عالمي كه موجود نيست توسعه مي يابد ؟ و اگر بگويم كه كائنات داراي جرمي بي نهايت است ، چگونه جاي براي انبساط بي نهايت باقي خواهد ماند؟ اگر محدوده اي از جهاني كاملا ناشناخته وجود داشته باشد كه كائنات ما در آن منبسط شود معناي آن اين است كه كائنات ما بي نهايت نيست . چون حد ديگري وجود دارد . با قبول بي نهايت بودن كائنات بايد بپذيريم كه آن را كرانه اي نيست و اگر چنين باشد . عرصه اي براي انبساط وجود نخواهد داشت .

سالهاي مديدي است كه نظريه فلوژستين و همينطور نظريه اتر رد شده است . اما فكر مي كنم دانش بشري در مورد رد اين دو نظريه دچار اشتباه شده است . مي گويند كوچكترين فاصله شناخته شده بين دو ذره مادي برابر با ده به توان منفي چهارده است . حال فرض كنيد ما ذره اي هستيم به اندازه ده منفي بيست و هشت . و ميان دو ذره جا خوش كرده ايم . بنابراين از هر طرف با هريك از ذرات فاصله اي غول آسا خواهيم داشت . بنابر اين حتي چنين فواصل اندكي نيز به هر حال فاصله هستند . آيا مي توانيم بگوييم ميان اين دو ذره همان عدم و نيستي است ؟ ظاهرا پاسخ اين سوال منفي است . چون دو ذره در دوطرف محدوده اي را تعريف مي كنند كه آن باز مكان است . اگر نخواهيم وجود عدم را بپذيريم حتما بايد معتقد به وجود ماده يكپارچه گرديم . به گونه اي چون خمير كه روي آن خشخاش پاشيده باشند . جهاني يكپارچه و يكدست بدون هيچ خلل و فرجي . در غير اينصورت بايد پذيراي خلا مطلق و عدم دربين دو ذره و يا حتي دو بسته انرژي باشيم . در اين صورت عدم چگونه با زمان و مكان بين دو ذره گرد مي آيد؟ آيا مي توانيم بگويم در ميان دو ذره يا حتي دو شار، زمان معنا ندارد . كرانه آن كجاست؟ اگر حتي موضوع مكان و زمان در خلا مطلق دو ذره را نيز ناديده بگيريم بايد بپذيريم كه آن دو ذره رويايي هيچگاه از آني كه به هم نزديكند ، نزديكتر نخواهند شد . و اگر بپذيريم كه فقط جهان از آن دو ذره ساخته نشده و ذره سوم و چهارمي در كنار آن دو ذره وجود دارند . بايد بپذيريم كه ذرات ثابت هستند و نمي توانند با بستر كلي كائنات منبسط شوند . مگر آنكه بگوئيم هر دم عدم در حال گسترش است و فاصله ذرات را از هم بيشتر مي كند . در اين صورت باز به نقطه اول يعني توسعه ماده درعدم مي رسيم و دچار همان پارادوكس مي شويم.

آيا مي توانيم زماني را تصور كنيم كه كائنات نيست گردد؟ آن ثانيه وآن زمان خود جزء هستي است و در اين صورت بايد بگويم كه هستي خود ، خود را مي بلعد و البته حتي اگر ببلعد بازهم هستي است . چون عمل بلع را به خوبي انجام داده است .

حالا مي توانيد بگوييد كه ما مكاني بدون وجود داريم؟ من نظريه فلوژستيك را اصلا دوست ندارم ولي نمي دانم چرا مرتب به آن ميل مي كنم . گاهي اوقات به اين فكر مي كنم كه همه عالم نور است و يا از جنس نور است . زيرا تنها ذره اي را كه داري جرم است و با چنين سرعتي با خواص ذره اي و موجي مي شناسيم همين نور است . نور هم ذره است و هم نيست و هم موج است و هم نيست . هم داري جرم است و هم با سرعت سيصدهزاركيلومتر در ثانيه جرمش به بي نهايت ميل نمي كند . به نظرم با نور مي توان انبساط عالم و فضاي خالي بين ذرات مادي خرد و كهكشان هاي غول پيكر را توجيه كرد . چطور است فكر كنيم لايه اي از نور همچون اتر هويگنس و يا فلوژستين ارنست استال همه چيز را فراگرفته و به صورتي پيوسته و بدون گسست همه عالم را به هم متصل نموده ؟ اگر چه اين نظر، آشكارا با نظريه انفصالي نور در تعارض است . اما با خود مي گويم نظريه انفصالي با توجه به هويت بخشيدن به عدم به طور قطع غلط است . چنانچه نور را در قالب تشعشع ارزيابي كنيم مي توان وجود آن را در كوچكترين فاصله دو ذره نيز پذيرفت. مي توانيد اين نظريه را نظريه م. بيدار يك بخوانيد . چرا كه نظريه ديگري نيز ذهنم را مي خراشد . فرض كنيد با كائناتي متداخل ، مكرر و در هم تنيده روبرو هستيد. مثل آنكه گوشه چشم خود را بكشيد و سپس به اين خطوط بنگريد . اگر اين كاررا خوب انجام دهيد.آنگاه چند صفحه در كنار هم خواهيد ديد كه همگي مانند هم هستند . اما شما يكي را حقيقت و ديگر صفحات را مجازي مي دانيد. اما اگر ما به طور مادرزاد همه چيز را اين گونه مي ديديم و يا دچار دوبيني يا چند بيني بوديم مي توانستيم به راحتي مجاز را ازحقيقت باز شناسيم؟ حال اگر كائنات هم در تكراري بي نهايت مماس هم قرار گرفته باشند، مي توانند فضاي خالي را پر كنند . با اين فرق كه اين كائنات متداخل هيچ يك مجازي نيستند و ما تنها قادر به درك ديدن يكي از آنها هستيم و يا ما آنها را يگانه مي بينيم شايد حتي به گونه اي مي بينيم كه حقيقت وجودي آنها نيست . در اين صورت كائنات نه تنها داراي سه بعد بلكه داراي بي نهايت بعد خواهد بود.در اين صورت ميدان گرانش و رفتار موجي نور نيز توجيه ديگري پيدا مي كنند . به عنوان مثال حركت سيارات به دور خورشيد نه بر اساس ميدان گرانشي نيوتني بلكه براساس اصل مستقيم و متصل ماده توجيه مي شود. ما به جهان هاي متداخل همچون نگاه كردن به صاعقه مي نگريم . ما در آني صاعقه را مي بينيم و در همان حال هر جنبنده اي را بي حركت خواهيم ديد . حال اگر زمان را كند كنيم به طور قطع شروع و پايان صاعقه را به صورت متصل و متوالي خواهيم ديد . بسياري از پديده هاي پيوسته و آنالوگ تنها به اين دليل كه ما قادر به درك سرعت وقوع و انجامشان نيستيم به صورتي ديجيتالي و منقطع به نظر مي رسند و توانايي درك يكپارچگي آنها از ما سلب مي شود.

كلام آخر اينكه زوال و نيستي حتي در تعاليم مذهبي و ديني نيز ديده نمي شود . در تمامي آئين ها و مذاهب به گونه اي با هست دائمي روبروئيم . از تناسخ تا دوزخ و بهشت و برزخ .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت   توسط م. بیدار  |