تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

وزیـــرکــشــی/ قسمت سوم

 

در اين بخش از مطلب وزيركشی و پيش از معرفی برخی وزرای مقتول لازم است اشاره كنم كه طرح نام اين وزرا به هيچ رو به منظور تطهير آنان به ميان نيامده است و به اين معنا هم نيست كه ايشان مردان دلسوز و مردم داری بوده اند كه به واسطه نيات خيری كه داشته اند در مظان اتهام و خشم شاهان قرار گرفته اند . به جز معدودی از ايشان ، اغلب آنها در رابطه با مردم همان می كردند كه شاهان می كردند . بزرگمهر حكيم كه جانش را در بازی های سياسی دوره ساسانی از دست داد سيزده سال حكومت ظالمانه انوشيروان دادگر را ستود و يا حاج ابراهيم خان كلانتر كه آن خيانت بزرگ را در حق لطفعلی خان زند مرتكب شد تنها به اين دليل كه فتحعلی شاه لازم می ديد با اعدام او جای پای خود را محكم كند ، جان خود را از دست داد .

 

باگوس

كوروش هخامنشی در سال ۵۵۰ قبل از ميلاد در جنگی عليه ايشتوويگو (آستياگ) كه آخرين فرمانروای دولت ماد بود به پيروزی رسيد و در اين پيروزی هارپاگ سردار رانده شده و ناراضی دولت ماد كه از او به عنوان وزير ايشتوويگو نيز ياد شده نقش پررنگی داشت . سرلوحه سياست هخامنشيان اتحاد قبايل مختلف و كشورگشايی بود . كوروش لوديه و بابل را فتح نمود و كمبوجيه در سال ۵۲۶ قبل از ميلاد به مصر لشگر كشيد و طومار استقلال سه هزارساله اين تمدن را در هم پيچيد . از اين تاريخ به بعد موضوع مصر و نگهداری از آن تبديل به مهمترين وظيفه شاهان هخامنشی شد . اگر چه كشورگشايی های كوروش توام با مدارا و احترام به فرهنگ مردمان بود اما جانشينان او چنين رويه ای را در پيش نگرفتند . كوروش در سال ۵۲۹ قبل از ميلاد در جنگ با ماساگت ها كشته شد و پس از او به ترتيب كمبوجيه ، برديا ، داريوش ،خشايار ، اردشير اول ، داريوش دوم ، اردشيردوم به سلطنت رسيدند ، تا اينكه در سال ۳۵۸ قبل از ميلاد نوبت به اردشير سوم رسيد و باگوس مصری را به وزارت برگزيد . زيرا باگوس با استفاده از اختلاف نظر سران يهوديان اورشليم آنان را مجبور ساخت تا كاملا مطيع اردشير شوند . از زمانی كه كمبوجيه گاو مقدس مصريان به نام آپيس را كشت و بسياری از مردمان مصری را به خاك و خون كشيد . قيام های پراكنده ای از سوی مصريان عليه دولت هخامنشيان سرو سامان داده شد . در دوره اردشير اول ملقب به اردشير درازدست ، مصريان قيام بزرگی را عليه او برپا كردند و از دولت يونان نيز كمك گرفتند ، اما اين شورش توسط بغابوخش كه از سرداران ايرانی دولت هخامنشی بود فرونشانده شد . در دوره اردشير سوم ملقب به اخس نيز زمان زيادی مصروف سركوبی شورش های پراكنده مصريان شد . در اين دوره باگوس مصری كه در برخی از منابع از او به عنوان يكی از سرداران اردشير نام برده شده است مقام وزرات را برعهده داشت . او موفق شد كه اردشير را به انتقام مصريان سركوب شده مسموم سازد . پس از ازدشير ارشك به سلطنت رسيد كه او نيز توسط باگوس به قتل رسيد تا اينكه نوبت به داريوش سوم برسد . داريوش سوم متوجه توطئه باگوس شد و پيش از اينكه باگوس موفق به اجرای طرح سوم خود شود او را مجبور كرد زهر بنوشد . باگوس اين چنين كشته شد و وقتی داريوش در سال ۳۳۴ قبل از ميلاد يعنی ده سال پس از لشگركشی اردشير سوم به مصر بار ديگر شورش مصريان را سركوب نمود باگوس ناظر بر اين واقعه نبود.

 

زرمهر

زرمهر كه از او در شاهنامه با نام سوفرا و در تاريخ طبری با نام سوخرا ياد شده است از خاندان بانفوذ قارن در دوره ساسانی بود . او از ابتدای سلطنت بلاش به سال ۴۸۴ تا ۴۸۸ ميلادی عهده دار مقام وزارت بود . بلاش در بين ارتشتاران ساسانی صاحب نفوذ نبود و از طرفی ديگر وضعيت بحرانی و اسف بار ناشی از جنگ با قوم هياطله در دوران پيروز اقتضا می كرد كه بلاش به سمت سران كشوری و روحانی گرايش يابد . از اينرو زرمهر از خاندان قارن و شاپور از خاندان مهران كه در زمان بلاش موبد موبدان بود قدرت قابل توجه ای پيدا كردند . بلاش در امور مذهبی چندان سخت گير نبود و همين عاملی بود كه روحانيون با او از در مخالفت برآيند و عاقبت موفق به سرنگونی او شدند . مخالفان پس از چهار سال موفق به سرنگونی بلاش شدند و او را نابينا نموده و قباد اول پسر پيروز را به سلطنت رساندند . قباد در جنگ عليه هياطله به دست اخشنوار سلطان هياطله اسير شده بود و در دربار آنان به سر می برد . پيگولوسكايا در كتاب تاريخ ايران درباره اين جابجايی قدرت می گويد:

" به احتمال قوی زرمهر رهبر اين تحول بود . وی می پنداشت كه قباد كه چندين سال در دربار هياطله به سربرده می تواند روابط را با آن دولت بهبود بخشد .اين اميد تا اندازه ای برآورده شد وليكن ايران كماكان به ايشان خراج داد ."

قباد توانست با كمك زرمهر بر بسياری از نابسامانی ها و شورش ها پايان دهد . در همين حال نفوذ زرمهر نيز همچنان روز به روز افزايش می يافت و اين برای قباد خوشايند نبود . طبری در تاريخ خود می نويسد:

" وچون بيشتر روزگار قباد سپری شد تدبير ملك به دست سوخرا بود . مردم بدو گرويدند و قباد را سبك گرفتند و قباد تحمل اين نكرد و بدان رضا نداد و به شاپور رازی كه از خاندان مهران بود و اسپهبد ولايت ری بود نوشت كه با سپاه خويش بيايد و چون بيامد حكايت سوخرا را با وی در ميان نهاد و فرمان خويش درباره او بداد ... پس از آن قباد بفرمود تا سوخرا را بكشند."

 

مهبود

مهبود از خاندان سورن در دوره سلطنت قباد از جمله افراد پرنفوذ دربار محسوب می شد . او دركنار سياوش در به قدرت رسيدن مجدد قباد نقش مهمی ايفا نمود . برخی سياوش را همان زرمهر می دانند و معتقدند رقابت های مهبود با سياوش و همچنين تمايلات مزدكی سياوش منجر به اعدام او توسط قباد گرديد . مهبود در به قدرت رسيدن خسرو اول كه او را انوشيروان (انوشك روان يا روان بی مرگ) خواندند تلاش های بسياری نمود و وزير او بود . اما به دست انوشيروان اعدام گرديد . زيرا به موقع به حضور خسرو نرسيده بود . اما كشتن مهبود در واقع نوعی چنگ و دندان نشان دادن به اشرافيت و روحانيونی بود كه همواره در فكر اعمال نفوذ بودند . انوشيروان با اعدام مهبود و همينطور بسياری ديگر قدرت بلامنازع خود را به رخ ساير مدعيان كشيد.

 

بزرگمهر

بزرگمهر كه سيزده سال پست وزارت را در دربار انوشيروان در اختيار داشت ، مشهورترين وزير دوران قبل از اسلام است كه شخصيت و كردار او با روايت ها و حكايت های بسياری كه برخی جنبه افسانه دارد به صورت قابل ملاحظه ای از واقعيت دور شده است . تا جای كه برخی واقعيت وجودی او را نيز انكار نموده و برخی ديگر نيز او را همان برزويه طبيب كه كليله و دمنه را ترجمه كرد می دانند . انوشيروان دادگر در كنار سفاكی ها و بيدادگری های خود با كمك بزرگمهر موفق به كنترل اوضاع بحرانی و تثبيت حاكميت ساسانی شد . انوشيروان به كمك بزرگمهر دست به اصلاحات مهمی در زمينه پرداخت ماليات ها و ساير امور كشوری و لشگری زد . مجالس مباحثات حكيمانه و افسانه ای او با بزرگمهر موجب شد كه او را شاهی فرزانه و حكيم بنامند ، از اين رهگذر بزرگمهر نيز در افواه تبديل به وزيری حكيم شد . داستان شطرنج و نرد و بسياری حكايات ديگر ؛ از بزرگمهر تصوير وزيری داهی به وجود آورده است كه گويی وی نقشی در سياست گذاری های دوره انوشيروان نداشته است .

با روی كار آمدن خسروپرويز ؛ بزرگمهر روانه زندان شد . خسرو در نامه ای به بزرگمهر نوشت :" بهره دانش و خردمندی تو اين شد كه تو را كشتنی ساخت " بزرگمهر در پاسخ به او ، نوشت : " تا بخت يار من بود از خرد خود بهره بردم ، اكنون كه بخت يار نيست از شكيبايی خود بهره می گيرم ، اگرچه نيكوكاری بسياری از دست من رفته ، اما از بدكاری های بسياری نيز آسوده شده ام ، اگرچه لذت منصب وزارت از من سلب شده است ، اما در عوض رنج ستمكاری آن نيز ، با آن آوازه های بی پايه از من دست كشيده ، پس مرا چه باك ؟ "

شروع سلطنت خسروپرويز با درگيری ها و جبهه گيری های فراوانی همراه بود . بنابراين خسرو كسانی را كه در زمان به دست گيری قدرت از او حمايت كرده بودند را پاداش داد و بسياری ديگر را كه جانب او را نگرفته بودند مجازات نمود . بزرگمهر نيز قربانی بازی های سياسی اين دوره پرآشوب شد .

 

ابوسلمه خلال

ابوسلمه يكی از ثروتمندان كوفه بود كه در دوران بنی اميه به نفع بنی عباس تبليغ می كرد . او هنگامی كه ابراهيم امام توسط بنی اميه گرفتار شده بود به سفاح و منصور كه برادران ابراهيم بودند پناه داد . زمانی كه ابوالعباس (سفاح) به خلافت رسيد او صاحب منصب وزارت شد و لقب وزير آل محمد گرفت . اما پس از مدتی سفاح او را به اتهام تشيع به قتل رسانيد . برخی معتقدند كه ابومسلم نيز با به قتل رسانيدن ابوسلمه موافق بوده است . گماشتگان سفاح شبانه در كوچه ای بر سر ابوسلمه ريختند و او را كشتند.

 

ابوالجهم بن عطيه و ابو ايوب موريانی

بن عطيه مدتی وزير سفاح بود . هندوشاه حكايت جالبی از چگونگی قتل او نقل نموده است. او می نويسد:" چون خلافت به منصور رسيد از ابوالجهم كينه در دل داشت . در بادام او را زهر داد . ابوالجهم دريافت ، برخاست تا بيرون آيد . منصور گفت كجا می روی ، گفت يا اميرالمومنين آنجا می روم كه تو فرستادی ."

ابوايوب نيز از ديگر وزرای مقتول دوره منصور است كه ظاهراً منصور او را به دليل حيف و ميل بيت المال به قتل رسانيد . قرار بود كه ابو ايوب با خرج خليفه مزارع بسياری را در حوالی اهواز كه خود اهل آنجا بود آباد كند كه چنين نكرده و مخارج آن را از خزانه خليفه ستانده بود . پس از ابو ايوب ربيع بن يونس به وزارت رسيد و تا پايان دوره خلافت منصور وزير باقی ماند اما در دوره هادی با خوراندن زهر به قتل رسيد.

 

برامكه

خاندان برمكی از بزرگان و اشراف بلخ بودند و نياكان آنان مسئوليت اداره معبد بودايی نوبهار در بلخ را به عهده داشتند . پس از حمله اعراب ، برامكه نيز اسلام آوردند و آئين بودا را رها كردند اما زمين های مربوط به معبد نوبهار را رها نكردند . آنان با بنی اميه روابط خوبی برقرار كردند و پس از آنها با بنی عباس نيز چنين مماشاتی را پيشه ساختند . خالد برمكی تا انتهای دوره خلافت سفاح منصب وزارت را حفظ نمود و در دوران منصور نيز همچنان وزير باقی ماند . خالد و فرزاندان او صاحب ثروت و نفوذ فراونی شدند و يحيی برمكی فرزند خالد سرپرستی هارون الرشيد را به عهده داشت . جعفر و فضل نيز كه فرزندان يحيی بودند در بارگاه عباسيان همچنان پرنفوذ باقی ماندند . با به قدرت رسيدن هارون ، جعفر برمكی نيز به وزارت رسيد . ساير نزديكان خليفه دل خوشی از برامكه نداشتند و گاه و بی گاه ضمن سعايت و سخن چينی ، برامكه را متهم به كفر و الحاد می نمودند . تا اينكه در نهايت جعفر به فرمان هارون كشته شد و يحيی و فضل نيز روانه زندان شدند و تمامی ثروت بی حد و حساب آنان نيز به نفع هارون مصادره گرديد .

ابن خلدون می نويسد :" موجب تباهی و پريشانی كار برمكيان اين بود كه آنها در همه شئون مملكت استبداد يافته بودند و بر همه اموال دولت مسلط گشته بودند . تا جايی كه هارون اگر برای خود چيزی از بيت المال می خواست ، ميسرش نمی شد . آنها بر وی چيره گشته بودند و در فرمانروای با او انباز گشته بودند . چندانكه با بودن آنها ، خليفه در امور مملكت اختيار و تصرفی نداشت .... وزارت و امارت و فرمانروايی و حتی دربانی خليفه و همه امور اداری و نظامی و هر آنچه به شمشير و قلم وابسته بود در دست آنها قرار داشت ."

ابن عبدوبه در العقد الفريد در تائيد نظر ابن خلدون می نويسد : " از اسحق بن علی بن عبدالله عباس ، نقل كرده اند كه گفت هارون روزی در باب برمكيان با من سخن می گفت ؛ گفتم ای اميرالمومنين چنين می نمايد كه تو به مال و نعمت آنان به ديده رشك می نگريد . ايشان را تو خود برآورده ای و بدين پايگاه رسانده ای . آنچه می كنند به فر وجود توست ، آنها بندگان و چاكران تو هستند . درباره آنان هرچه خواهی توانی كرد . رشيد انكار كرد و گفت چنين نيست كه تو می پنداری . من اكنون به طفيل ايشان زنده ام ... چندان ملك و مال كه ايشان دارند از فرزندان من كس ندارد . در اين صورت چگونه می توانم در حق آنان نيكدل و نيك بين باشم ."

هندوشاه نخجوانی درباره چگونگی مغضوب شدن برامكه چنين می نويسد:" رشيد، عباسه خواهر خود را و جعفربن يحيی را بغايت دوست داشتی و بی اين دو صبر نتوانستی كرد و جمع ايشان در يك مجلس بی مجوز شرعی از غيرت دور بود . خواهر را به زنی به جعفر داد به شرط آنكه در ميان ايشان جز نظر و سخن، گفتنی نباشد . بسيار بودی كه رشيد از مجلس برخاستی و ايشان هردو خالی بودندی و هر دو جوان و بغايت پاكيزه صورت و متناسب اطراف ، هم در دارالخلافه فرصتی طلبيدند و باهم جمع آمدند . پسری در وجود آمد ، آن پسر را به مكه فرستادند تا رشيد نداند و نوبتی ديگر مواقعه كردند ، پسری ديگر حاصل شد ، او را پيش برادر فرستادند . گويند عباسه را با كنيزكی جنگ افتاد و او را بزد . كنيزك از آن غصه حال با هارون بگفت . هارون كينه عظيم در دل گرفت و عزم حج كرد و چون به مكه رسيد ، حال تفحص نمود و هردو كودك را حاضر كردند و بديد ، پس هردو را در چاهی انداختند و چاه را پوشانيدند و چون از حج بازگشت برامكه را برانداخت ."

دليل هندوشاه برای برانداختن برامكه كه فصل مهمی از استيلای اعراب بر جهان آن زمان را رقم زده بودند بيش از اندازه كمدی است . به نحوی كه قريحه طنز هر تنابنده ای را در ميان بحثی جدی و تاريخی برمی انگيزاند . نمی دانم هندوشاه چرا از خود سوال نكرده است كه چگونه عباسه به مدت نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه برآمدگی شكم خود را در مجالس مورد علاقه هارون از او مخفی نموده است . آن هم نه يكبار بلكه دوبار . نتيجه می گيريم كه احتمالا هارون بسيار بی شعور بوده و برآمدگی را به حساب پرخوری خواهر سليم النفس خود گذارده و يا اينكه ايام بارداری عباسه مقارن بوده است با تعطيل مجالس مورد علاقه هارون و يا اينكه هندوشاه آنطور كه بايد و شايد به موضوع عاشقانه و رومانتيك نپرداخته است . بگذريم.

در الفرق بين الفرق نيز علت سرنگونی برامكه چنين آمده است : " برامكه رشيد را بر آن داشتند كه در جوف كعبه آتشدانی بگذارد كه پيوسته در آن آتش بيفروزند و عود بسوزند . رشيد دانست كه به اين اشارت می خواهند در كعبه بنياد آتش پرستی بگذارند و كعبه را آتشكده سازند . اين معنی يكی از اسباب نكبت برمكيان گرديد ." اين حكايت نيز نمی تواند صحت داشته باشد ، زيرا برامكه اساساً زرتشتی نبودند .

آ.يو . ياكوبوسكی می نويسد:" منصور كه اين شهر (منظور بغداد است) را در نزديكی تيسفون بنا نهاد گويی می خواست نشان دهد كه به سنت های سياسی و فرهنگی دولت ساسانی بی علاقه نمی باشد . بنای بغداد می بايست خوش آيند اشراف زميندار ايران گردد و نموداری از تمايل منصور و اخلاف بلافصل او به استفاده از تجارب اداری و نظامی ايران عهد ساسانی باشد . نمايندگان يادشده اشراف ايران و پيش از همه و بيش از همه خاندان مقتدر برمكيان(از مردم خراسان كه افرادش در طی سه نسل مهمترين مقامات وزارت را دارا بوده و زمام امور دولت را در دست داشتند .) حافظ و مجری سنت های مزيور بودند . در سال ۸۰۳ ميلادی جعفر برمكی اعدام شد و ديگر اعضای خاندان برمكيان زندانی شدند و اموال ايشان به نفع خزانه خليفه مصادره گشت . سبب رفتار خليفه اين بود كه برمكيان ايرانی الاصل را متهم ساخته بودند كه قصد دارند سرزمين های شرقی خلفا ، خراسان و آسيای ميانه را از قلمرو ايشان جداكرده و دولت مستقلی تشكيل دهند .

عبدالحسين زرين كوب به درستی می نويسد :" برامكه كه به بزرگواری و جوانمردی مشهور گشتند ، ثروت بيكران افسانه آميز خود را مديون رنج و كوشش رعايای ايرانی خويش بودند . اما در هنگام بخشش ها و نامجويی ها ، آنها هرگز ايرانی ها را بر ديگران مقدم نمی داشتند ."

 

فضل بن سهل

بعد از كشته شدن امين فرزند هارون الرشيد به دست طاهربن حسين ، مامون برادر او بر اريكه خلافت تكيه زد . شروع خلافت او با برادركشی همراه بود و تداوم آن با وزيركشی ميسر گشت . مامون پس از به دست گرفتن قدرت ، فضل بن سهل را به وزارت برگزيد . خاندان سهل نيز همچون خاندان برمكی در دستگاه خلافت عباسی صاحب نفوذ فراوان بودند . فضل خود وزير مامون و برادرش حاكم بغداد بود . اشراف عرب ميانه ای خوبی با خاندان سهل نداشتند ، اما مامون او را مشاور و وزيری شايسته يافته بود . يكی از مهمترين ويژگی های ابتدای دوران خلافت مامون ، شورش های وسيعی بود كه در نقاط مختلف متصرفات عباسيان روی می داد . دربغداد اوضاع مشوش تر از ساير نقاط بود . طاهربن حسين كه سپاه امين را شكست داده بود از حسن بن سهل كه والی بغداد بود رضايت نداشت و هرثمه بن اعين نيز به عنوان يكی از سرداران مامون با حسن بن سهل سرناسازگاری گذارده بود و به همين بهانه شورش های برای بركناری والی بغداد در گرفته بود . حمدالله مستوفی در تاريخ گزيده می نويسد:" هرگاه فتنه ای ظاهر شدی فضل بن سهل از مامون پوشيده می داشت و می گفت كه فتنه ها جهت علويان است ."

آشفتگی اوضاع مامون را برآن داشته بود تا به علويان روی خوش نشان دهد . ياكوبوسكی در اين مورد می نويسد:" ... ولی از سياست گرايش وی (مامون)به سوی شيعيان اعتدالی نتايج مطلوب حاصل نشد . از اين تغييرات چيزی عايد توده های مردم نگشت و آنان همچنان در جوش و خروش بودند . به اضافه اشراف زميندار ايرانی و علی الخصوص بخشی از ايشان كه هواخواه طاهربن حسين بودند ناراضی بودند و ناخشنودی خود را شديداً از كوششی كه خليفه برای نزديكی با شيعيان به عمل می آورد ابراز می داشتند. مامون كه شكست سياست خويش را به چشم ديد بلادرنگ تصميم گرفت با شيعيان قطع علاقه كند . زندگی فضل بن سهل و امام علی بن موسی الرضا (ع) فدای اين تغيير سياست شد و آنان به خاطر اندرزهای كه داده بودند كشته شدند . به روايتی فضل بن سهل به فرمان محرمانه مامون در حمام سرخس كشته شد و امام رضا(ع) با انگور به زهر آلوده مسموم گرديد . مجدداً پرچم سياه عباسيان احيا شد و خليفه به بغداد بازگشت ."

در مورد احيا پرچم سياه لازم است توضيح داده شود كه مامون برای خوشايند شيعيان پرچم سياه عباسيان را به پرچم سبز تغيير داده بود.

 

ساير وزرای مقتول عباسيان

محمدبن عبدالملك زيات وزير المعتصم مقتول به دست متوكل . او از بدخوترين وزرای دوره عباسی بود كه عاقبت در تنور سوزانيده شد .

ابوجعفراحمدبن اسرائيل انباری وزير معتز كه به دست تركان پرنفوذ در بار خليفه كشته شد . می گويند او حافظه ای باورنكردنی داشته و كليه دخل و خرج خزانه را حفظ بوده است .

حامدبن العباس از وزرای بی ليافت دربار خليفه مقتدر بود كه پس از عزل به دستور خليفه كشته شد.

ابوالصقر اسمعيل بن بلبل يكی از وزرای خليفه پانزدهم يعنی معتمد بود كه در دربار او لقب ابوشكور گرفت اما در دوره خليفه بعدی يعنی معتضد با حكم مصادره اموال روبرو و در زندان كشته شد.

محمدبن علی بن مقله معروف به ابن مقله كه از كاتبان حاذق و از سرآمدان خوشنويسی بود . او به كمك ابن فرات وارد دربار المقتدر شد و پس از چندی با مخالفان ابن فرات هم داستان شد و كار به جايی رسيد كه ابن فرات به زندان افتاد . اما ديری نگذشت كه ابن فرات دوباره به وزارت رسيد و اين بار اين ابن مقله بود كه می بايست روانه زندان شود . پس از مصادره اموال و مدتی در زندان بودن ، باز آزاد شد و به مقام وزارت رسيد . پس از مدتی وزارت بار ديگر با توطئه درباريان  مشمول حكم مصادره اموال و زندان شد . و معلوم است كه دوباره پس از گذراندن دوره حبس بارديگر به وزارت رسيد و البته اين بار تا دوره خليفه الراضی اين منصب را حفظ نمود . در دوران راضی او بار ديگر به زندان افتاد و اين بار با حكم قطع يد روبرو شد . بنابر اين دست راست او را قطع نمودند . اما ابن مقله با دست چپ به خوشنويسی ادامه داد . به دستور خليفه دست چپ و گردن او را نيز قطع كردند و نوار آمد و شدهای او از زندان به دربار و از دربار به زندان قطع شد . ابن مقله معروف به مثلث نيز بود زيرا سه بار به مقام وزارت رسيده بود و سه بار سفر كرده بود و سه بار دفنش كرده بودند . يك بار او را در دارالخلافه دفن كردند ، ديگر بار در گورستان و بار سوم به درخواست همسرش در خانه خود دفن شد .

سليمان بن و هب معروف به ابوالجمال نيز از وزرای دوره المقتدر بود و پدرش وزير معتضد و مكتفی و جدش عبيدالله وزير معتضد و جد پدرش وزير مهتدی بود . مقتدر به بهانه عدم صلاحيت او را عزل نمود و اموالش مصادره شد . او تا دوران الراضی زنده بود تا اينكه به دستور ابن مقله كه در آن دوران خود وزير بود او را كشتند و سرش را به درالخلافه فرستادند . در تجارب السلف حكايت جالبی در اين مورد وجود دارد كه می خوانيم :" خلفا را عادت بود كه هرگاه كه مردی معروف را بكشتندی سر او را در خزانه نهادندی كه جهت اين كار معين شده بود . در دارالخلافه پسر او حكايت كرد كه وقتی بريدی بر بغداد مستولی شد و متقی خليفه از بغداد بيرون آمد و بريدی دارالخلافه را به دست فرو گرفت ، من روزی پيش او رفتم . گفت چه حاجت داری ؟ گفتم ای خداوند مرا در دارالخلافه وديعتی است و می خواهم كه آن به من رسد . بريدی دريافت ، وكيلی را با من به خزانه رئوس فرستاد . سبدی بيرون آورديم بر آن نوشته بود كه سر حسين بن قاسم بن عبيدالله بن سليمان بن وهب است و دست ابن مقله كه به بريدن اين سر توقيع كرد . سبد را پيش بريدی آورديم ، گفت سر را نه بينم اما دست بديد . رقعه بدان دست بسته بود و بدان نوشته بود : كه اين دست به قطع اين سر توقيع كرد . بريدی گفت ، لعنت بر اين دست باد كه عالم را خراب گردانيد ، آنگاه سر پدرم به من داد و مردم از ين حال تعجب نمودند ."

تسلط خلفای عباسی بر مناطق مختلفی كه اينك مجموعه آن را ايران می خوانيم تا زمان المعتصم ادامه داشت و حتی پيش از او نيز اين سيطره رو به ضعف گراييده و دولت های مختلفی در گوشه و كنار ايران به وجود آمده بودند . اما نام خلفا تا دوران حمله مغول همچنان در اين مناطق برده می شد . اما نفوذ سياسی آنها از بين رفته بود . در مجموع تا پايان دوره المعتصم بيست وزير به وزارت رسيدند كه هشت تن از آنان كشته شدند و سه وزير به زندان افتادند و اموالشان مصادره شد و نه تن جان سالم بدر بردند . البته بعد از المعتصم نيز دستگاه خلافت به صورت تشريفاتی برپا بود و تا پايان دوران خلافت قريب شصت وزير ديگر نيز در اين دستگاه به وزارت رسيدند كه از ميان آنها نيز كسانی چون ابوجعفر احمدبن اسرائيل انباری ، سليمان بن وهب ، اسمعيل بن بلبل ، عباس بن حسن ، حامدبن عباس ، ابن مقله ، علی بن محمد بن فرات ، رئيس الروسا ، يحيی بن هبيره و شرف الدين بن البلدی به قتل رسيدند .

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت   توسط م. بیدار  |