
امیدوارم فیلم "
کودک وحشی " اثر فرانسوا تروفو را دیده باشید . زیرا موضوع این فیلم دستمایه خوبی برای طرح سوالاتی اساسی در مورد تمدن است . در آغاز فیلم با کودکی آشنا می شویم که از بدو تولد در جنگل زیسته و در کنار حیوانات رشد نموده است . این کودک گرفتار انسان های شکارچی متمدن می شود . شکارچیان متمدن این کودک معصوم را وحشی می خوانند و ما نیز می پذیریم که این کودک وحشی است . تبادر چنین عبارتی به ذهن بیش از آنکه معصومیت را تداعی کند ؛ تصویری از سبوعیت و درنده خویی را شکل می دهد و بیش از آنکه ما آن را به دلیل معصومیت مثبت ارزیابی کنیم اسیر بار معنایی مذموم آن می شویم .
به هر حال کودک اسیر انسان ها شده و برای تحقیقات به موسسه ای علمی سپرده می شود . بی درنگ پزشکان و به ویژه مدیر ارشد گروه مشغول بررسی و آزمایش های مختلف می شوند و نکته جالب در این است که پزشکان در انجام بررسی های خود رفتاری انسانی با کودک ندارند . آنها کودک را به میان کودکان عقب مانده ذهنی و گنگ می فرستند . مرد پرستاری که از کودکان مراقبت می کند علیرغم فراگرفتن کلیه آداب اولیه انسانی نیز با کودکان رفتاری ناخوشایند دارد . به نظر می رسد که در این مورد دانشمندان عالی رتبه که وظیفه تولید علم را به عهده دارند با مردک پرستار در یک سطح اخلاقی قرار دارند . عاقبت دکتر ایتار مهربان وارد معرکه می شود و کودک را به خانه خود می برد . او به کمک پرستار خود که پیرزنی مهربان و دلسوز است کمر همت به نگهداری و آموزش کودک می بندد . تلاش برای خارج نمودن کودک از دنیای پاک و بی آلایش و وارد نمودن آن به دنیای پر از دروغ و شناعت آغاز می شود . آرام آرام رشته های الفت بین دنیای وحشی و مبتنی بر غریزه طبیعی پاره شده و کودکی که اینک ویکتور نامیده شده بین دنیای طبیعی و دنیای متمدن معلق می ماند . او در آغاز فیلم به تنهایی سگ تندخویی را از پا در می آورد اما در میانه و پایان فیلم ، پس از اینکه از خانه دکتر ایتار می گریزد حتی قادر نیست که از درختی بالا رود . او نیازمند حضور در کنار انسان ها می شود .
دکتر ایتار او را تنبیه می کند . دکتر ایتار او را تشویق می کند . به او می آموزد که بخندد یا گریه کند . دکتر ایتار صبورانه تلاش می کند که همچون انسان های دیگر شود . اما چرا ؟ بیننده فیلم نیز با دکتر ایتار به همذات پنداری می پردازد و مایل است که ویکتور هر چه سریعتر مدارج ترقی را طی کند . با پیشرفت ویکتور مسرور می شویم . اما چرا ؟ شاید برای اینکه ویکتور به زعم ما تبدیل به یکی از افراد جامعه بزرگ بشری می شود . ما و دکتر ایتار می خواهیم ویکتور هر چه سریعتر شبیه انسان ها شود . این چه برتری بزرگی است که ما تا به این اندازه به آن می بالیم و از آن دلخوشیم ؟ حیوانات هیچگاه غبطه انسان ها را نمی خورند .
کودک وحشی از طبیعت لذت می برد ، از ریزش باران به وجد می آید ، لیوان آب خود را در کنار پنجره و رو به طبیعت می نوشد . جایزه او همین یک لیوان آب است . او آب را بهتر از هر جایزه ای می داند .
حال بیایید کمی منصف باشیم و دنیای دکتر ایتار مهربان را در کنار ویکتور وحشی قرار دهیم و دنیای هر یک را تصور کنیم . چه می بینیم ؟ کدامیک خوشبخت ترند ؟ ویکتور یا ایتار ؟ البته ویکتور آغاز فیلم و نه ویکتور میانه یا پایان فیلم .
ویکتور اندک اندک در اثر تلاش های ستودنی دکتر ایتار آزادی های خود را از دست می دهد . حتی آن زمانی که فرار می کند و به جنگل باز می گردد باز آزاد نیست . زیرا الفبای تمدن را آموخته . او قیود پنهانی بر خود دارد و به همین دلیل بدون اعمال زور و با پای خود باز می گردد . او دیگر رها و مستقل نیست . خو و خصلت جدید و به وجود آمدن حس دوستی و دلتنگی در او موجب بازگشت می شود .
پس از این ، دکتر ایتار به او می گوید : « دیگر درسی در کار نیست ، تو آزادی که خود انتخاب کنی » این جمله بی فایده ترین جمله ای است که دکتر ایتار می توانست بگوید . زیرا ویکتور اگر بخواهد نیز قادر به بازگشت به وضعیت آزاد اولیه نیست .
بیایید بی رحمانه تر برخورد کنیم . ویکتور را تصور کنیم که زبان می گشاید ؛ درس می خواند ؛ آداب و معاشرت می آموزد ؛ همچون کودکان دیگر رشد می کند ؛ و در نهایت مفتخر به زندگی در تمدن انسانی می شود و سپس مانند هر موجودی می میرد . او نسبت به زندگی بدوی و وحشی خود چه به دست آورده ؟ شاید پاسخ دندان شکن این باشد که بگوییم دانایی ، شاید بگوییم فرهنگ و هنر و شاید خیلی چیزهای دیگر بگوییم . اما همه این خیلی ها ابتدا برای بقا و زنده ماندن پدیدار و سپس با شعار خوشبختی و سعادتمندی آمیخته شده است . انسان ها برای زیستن از ابزارهای ساده کمک گرفتند و اندک اندک با پیشرفت ابزارها و پیچیده شدن روابط اجتماعی در قالب جوامع متفاوت و متنوع صاحب افکار و ایده آل های مشخصی شده اند که بر پایه همان ها قوه تمیز بین خیر و شر را پیدا نموده و به آن می بالند . آنچه خوب و آنچه بد است حاصل کنش و واکنشی پیچیده و درازمدت است که تنها برای نوع تفکر و شرایط زیست انسان ها معنا و مفهوم دارد و در دایره هستی و کائنات هیچ ملاک و معیار انسانساختهای دارای مفهوم و تشخص نیست و نباید و نمی توان کل کاینات را به آن آلود .
تفکر ، زبان و جامعه زیستی ، انسان را از گروه های حیوانی جدا و از آن تافته ای جدا بافته ساخت . البته نه به زعم حیوانات بلکه به نظر خود انسان ها . در هر حال انسان به کمک این عوامل خود را از چنگال بی رحم درندگان و بلایای طبیعی رهانید و توانست بر کره خاکی زنده مانده و زندگی کند . اما او برای خود دشمن بزرگتر و خطرناک تری را تراشید ؛ واین دشمن خود او بود . انسان دشمن انسان . مخوف ترین دشمن بشریت خود انسان ها هستند . انسان ها ابزار ساختند ، ارتباطات پیچیده خلق کردند . انتخاب کردند و انتخاب نشدند ، اما قادر نیستند تا از شر این دشمن بی رحم رهایی یابند .
شک در بدیهی ترین امور ؛ گاه نتایج پیچیده و غم انگیزی به دنبال دارد . با سماجت و پی جویی در آن چیزی که همگان درستش می خوانند ممکن است به ما نشان دهد که بسیاری از باورها و اعتقاداتی که من آنان را باورهای ارثی می خوانم غلط و حتی وارونه است و آنگاه سلسله وار بسیاری از معلومات مسئله حذف می شود و آن هم درست در زمانی که فکر می کنیم چیزی به حل کامل باقی نمانده است . در این مورد طی مباحث دیگری در مورد شناخت و هستی بیشتر خواهم نوشت . به فیلم باز گردیم :
یکی از نکته های جالب فیلم زخم هایی بود که ویکتور بر تن داشت . در مجموع پانزده زخم در معاینات شمرده می شود که همگی ناشی از نبرد او با حیوانات جنگل و بیشتر آنها مربوط به سگانی بود که او را به دام انداخته بودند . سگانی که توسط انسان ها راهبری می شدند . اما مهمترین زخم ، زخمی بود که بر گردن داشت . این زخم کهنه مربوط به ضربت چاقویی بود که ظاهراً پدر و مادر ویکتور بر گردن وی نواخته بودند تا از شرش خلاصی یابند . آنها را در فیلم نمی بینیم اما می توانیم حدس بزنیم که آنها لباس به تن می کردند ؛ با قاشق و چنگال غذا می خوردند ؛ حتماً سخن گفتن را نیز به خوبی آموخته بودند ، احتمالاً اول آشناییشان به هم عشق نیز می ورزیدند . شاید پدر و مادر خود را نیز دوست می داشتند و شاید دوستانی نیز داشته اند . در بسیاری از مباحث خود را محق می دانستند و در مجموع تربیت شده مدنیت یا جامعه متمدن بوده اند و البته می بینیم که انسان های متمدن چگونه اولین زخم وحشتناک را بر گلوی کودک خود وارد کرده اند . منصف باشیم ؛ تمدنی که حتی یک نفر همچون پدر و مادر ویکتور در آن یافت شود با تمام عظمت خیره کننده و فریبای خود ، پشیزی در مقابل دنیای پاک و طبیعی ویکتور ارزش ندارد . آیا دکتر ایتار حق داشت که ویکتور را به چنین تمدنی فرابخواند ؟ این حق از کجا ناشی شده است ؟ چه نیازی بود که ویکتور حرف زدن بیاموزد ؟ در حالی که با زندگی خود مأنوس بود . چه نیازی بود که دکتر ایتار ، ویکتور را در شرارت های انسانی شریک کند ؟ تنها به این خاطر که فکر می کند زندگی انسانی که سرانجامش مرگ است بسیار برتر از زندگی حیوانی است ؟ دکتر ایتار در جامعه بشری به دنیا آمده و لاجرم در قید چنین زیستنی است . چرا باید فکر کنیم آنگونه که زیسته ایم بهترین حالت است ؟
فیلم " معجزه گر " اثر آرتور پن که به زندگی و چگونگی یادگیری " هلن کلر " و تلاش های معلم او " آن سولیوان " می پردازد تا حدود زیادی شبیه به فیلم کودک وحشی تروفو است . اما علیرغم وجود پاره ای مشابهت ها باید پذیرفت که هلن فیلم معجزه گر با ویکتور قابل مقایسه نیست . هلن فردی ناتوان است و اجتماعی نبودن او ناشی از ناتوانی جسمی اوست . او نیز مانند ویکتور قادر به برقراری ارتباط با انسان ها نیست ؛ اما از بدو تولد در میان انسان ها زیسته و از این بابت وضعیتی کاملاً متفاوت نسبت به ویکتور دارد . وضعیت رقت بار جسمی هلن برانگیزاننده حس ترحم است و از سوی دیگر رفتارهای نابهنجار او کلافه کننده است . در حالی که نوع برخوردهای ویکتور علیرغم نابهنجاری موجب عصبانیت بیننده نمی شود . او نیز همچون ویکتور اهل تمدن نیست . رفتارهای ناپسند هلن که " آن سولیوان " کمر به تصحیح آن می بندد ناشی از زندگی در جنگل و در کنار حیوانات نیست بلکه ناشی از زندگی در کنار انسان های متمدن و آداب دان است که از قضا به لحاظ مالی نیز از تمکن کافی برخوردارند . خانواده هلن او را آزاد گذاشته اند که چون حیوانی اهلی در کنار آنها زندگی کند و بر همین اساس از هلن ناتوان ، هلن لوسی نیز ساخته اند . جنس عدم ارتباط هلن از جنس عدم ارتباط ویکتور نیست . همانگونه که در فیلم می بینیم ، هلن به والدین خود عشق می ورزد و در آغوش آنها آرام می گیرد . ساکنین خانه در واقع هلن را نمی بینند . او به راحتی دست در بشقاب این و آن می برد و از غذای آنها می خورد . به راحتی ظرف و ظروف خانه را می شکند و احدی نیز متعرض او نمی شود . درمورد هلن دو عامل مجزا صادق است . نخست نحوه زندگی و تربیت او توسط خانواده و سپس ناتوانی شدید جسمی که در واقع موجب چنان رفتارها و برخوردهایی شده است . هلن فاقد ارتباط نیست بلکه دارای شکل خاصی از ارتباط است ؛ در حالی که ویکتور فاقد هرگونه ارتباط است . ارتباط هلن با ساکنین خانه براساس ترحم و بی توجهی شکل گرفته است و به هر حال او نوعی از رابطه را با انسان های دیگر تجربه کرده است در حالی که ویکتور حتی از این زاویه نیز فارغ از هرگونه ارتباطی است . هلن دنیایی انسانی و مربوط به همین مدنیت دارد ؛ اما ویکتور صاحب دنیایی طبیعی و ماورای مدنیت است . ناتوانی جسمی هلن موجب گستاخی و بی ادبی و یا حتی نابهنجاری رفتاری او نشده ؛ بلکه رفتار و سلوک دیگران از او موجودی وحشی ساخته است .
مشکل هلن ، زبان است . اگر او زبان را بیاموزد کار تمام است . اما مشکل ویکتور زبان نیست ، آزادی و رهایی است . خانم سولیوان کاری بس دشوار و ستودنی می کند اما کار دکتر ایتار به هیچ وجه ستایش برانگیز نیست . نه از این جنبه که تلاش نمی کند که برعکس در بسیاری موارد راه دشوارتری را نسبت به خانم سولیوان می پیماید . بلکه از این جنبه که نباید دنیای ویکتور را ویران می کرد . هلن را باید نجات داد ؛ اما ویکتور نیازمند نجات نبود . در هر حال محور کار هر دو معلم آموزش زبان است . دکتر ایتار با تلاش های خود موفق می شود ویکتور را به اسارت تمدن درآورد اما تلاش های خانم سولیوان در جهت به هنجار نمودن هلن است . ویکتور با همان ذات رویایی با طبیعت و دنیای خود کنار می آمد ؛ اما هلن می بایست با دنیایی که در آن زندگی می کرد کنار بیاید .
در پایان فیلم کودک وحشی غمگین شدم از اینکه آن کودک مجبور به قطع ارتباط با دنیای خود شد و تازه به وضعیت هلن در آمد . اما در پایان فیلم معجزه گر خوشحال شدم از اینکه هلن توانست با دنیایی که مجبور به زندگی در آن است ارتباط صحیح پیدا کند . مایلم که باز هم بر این نکته تأکید کنم که ویکتور با دنیای خود قطع ارتباط کرد و تازه به وضعیت هلن درآمد . پایان تلاش های دکتر ایتار آغاز کوشش های خانم سولیوان است . اکنون دیگر با ورود به دنیای جدید باید متناسب با آن شد و از این روست که پایان کار هلن خوشایند است . در وضعیتی نیز که ویکتور با دنیای قدیم خود قطع ارتباط نموده و میان مدنیت و جنگل معلق می ماند ؛ حس همذات پنداری ما به سمتی میل می کند که مشتاقیم او نیز همچون هلن هر چه سریعتر با دنیای جدید کنار بیاید ؛ زیرا به هر حال خوب یا بد ، ویکتور از جهان رویایی خود گسسته و اینک لازم است که همچون هلن به دنیای جدید وارد شود . پایان کودک وحشی آغاز معجزه گر است ، اما دکتر ایتار به اندازه آن سولیوان سخت کوش و امیدوار نیست .
آیا اگر ما نمی دانستیم که خوشبختی چیست یا اینکه سعادت چه معنایی دارد ، خوشبخت تر نبودیم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت توسط م. بیدار
|