|
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است
|
محدودیت ها ، آرزوها را کوچک و کوچکتر می کنند ، اما آنها را حقیر نمی کنند . یک زندانی را تصور کنید که در انفرادی است . پس از مدتی آرزوی او این خواهد شد که در بند عادی و در کنار سایر زندانیان باشد . محبوسی در یک سلول انفرادی به ارتفاع یک و نیم متر حتماً آرزو خواهد کرد که در فضایی قرار گیرد که فقط بتواند برای دقایقی بایستد و فشار سروگردن و تنه خود را بر زانوان و کف پا بیاورد و یا گردن خود را به پشت خم کند .
آرزوها در نداشته هاست و پایانی ندارد . نمی توان همه چیز را داشت . نمی دانم ، واقعاً نمی دانم که آیا برای آرزو نداشتن باید آرزو کرد ؟ یا آرزو داشت ؟ این هم خود پارادوکس غریبی است !
می گویند یکی از راه ها در بی نیازی و درویش مسلکی است . اما اگر برای پشمینه پوشی و صوفی گری هم مدارجی قائل باشیم ؛ رسیدن به آن مدارج عالی که شخص را از آنچه دنیوی است بی نیاز گرداند ، خود نیازمند خواست و آرزویی نهانی است . سیر رسیدن به یک منزل خود به خود آرزوی رسیدن را در بطن خود دارد و از آن گریزی نیست . آرزوها را پایانی نیست . با این اختلاف که حتماً باید بین آرزو داشتن و آرزو کردن با حسرت داشتن و حسرت خوردن فرق قائل شد . با رعایت چنین حریمی آرزو داشتن بسیار خوب ، زیبا و محرک خواهد بود . آرزو چیز خوبی است ، باید قدر آن را دانست .شما این طور فکر نمی کنید ؟
بنا به گفته استیون هاوکینگ یکی از احتمالات سفر در زمان وجود « سوراخ کرم(Wormhole) » است . او می نویسد :
« ... یک راه امکان پذیر بودن این رویداد ، سوراخ های کرم اند ( یعنی لوله هایی در فضا–زمان که نواحی متفاوت فضا-زمان را به هم می پیوندند ) ، البته اگر وجود داشته باشند . شما فضاپیمایتان را به یک دهانه سوراخ کرم می رانید و از دهانه دیگر در فضا و زمانی متفاوت بیرون می آیید ... سوراخ های کرم ، چنانچه وجود داشته باشند ، راه چاره محدودیت سرعت در فضا می باشند . ده ها هزارسال به درازا می کشد که فضا پیمایی با سرعت کمتر از سرعت نور از کهکشان گذر کند . اما می توان از میان یک سوراخ کرم گذر کرد و به آن سوی کهکشان سر زد و برای شام بازگشت . همچنین اگر سوراخ های کرم وجود داشته باشند می توان از آنها سود جست تا پیش از آغاز حرکت به مبدا بازگردیم . پس شاید به این فکر بیفتید که اصلاً برای جلوگیری از عزیمتتان ، موشک را در سکوی پرتاب منفجر کنید . این نگارش دیگری از پارادوکس پدر بزرگ است : اگر به گذشته بازگردید و پیش از تولد پدرتان ، پدر بزرگتان را بکشید ، چه خواهد شد ؟ »

برای دیدن تصویر بزرگتر کلیک کنید
با این تعاریف به نظر می رسد که در صورت وجود سوراخ کرم زمان حال به طور مرتب و مسلسل تکرار می شود . بنابراین ممکن است که هستی هر باره وارد دهانه کرمی شکلی شود و از آن خارج گردد ؛ بدون آنکه درک گذشته به ما دست دهد . البته ما با درک و منطق خود از زمان چنین تصوری را می پرورانیم . چنانچه شناخت معمول را که بسیار هم به آن می بالیم به کناری گذاریم ، می توانیم هستی را هر بار تکرار شده و تکرار شده فرض کنیم . وجود سوراخ های کرم بعید نیست همانگونه که اثر آن نیز محسوس نیست . شاید همین تکرار ، خاصیتی زایل ناشدنی به هستی بخشیده است . آنچنان که هستی هرباره پشت و رو شود بدون آنکه ذهن نقادی یا قوه تمیزی برای ثبت و درک آن وجود داشته باشد .
اما سوراخ کرم و آینده نیز بحث جالبی به دنبال خواهد داشت . اگر بگوییم که در تکرار ، آینده نیز می تواند گذشته باشد ؛ چه ؟ اگر همه عناصر و پدیده ها در زمان های خود تکرار شوند؛ آیا می توان از فواصل زمانی آینده ، حال و گذشته سخنی به میان آورد ؟ و یا اینها فقط تصور ما از زمان است ؟ اصولاً این قواعدی است که ما وضع کرده ایم .
آیا می توان گفت که کاینات بدون این ذهنیت و بدون انسان ( کنایه ای به اصل انسانی ) فارغ از زمان و فاقد گذشته ، حال و آینده است ؟
به مناسبت پنجمین سال وبلاگ نویسی در ایران
در کلاس های این ترم شبانه ، روش شناسی تبلیغات وبلاگ ها مورد بررسی قرار خواهد گرفت .
یکی از ترفندهای فراخواندن بازدیدکنندگان ، ثبت پیام های تبلیغی در بخش نظرات سایر وبلاگ هاست، که تاکنون روش های مختلفی درسه قالب کلی موذیانه ، زورمدارانه و عاقلانه در آن شناسایی شده است . کثرت روش های موذیانه به مراتب بیشتر است و در ضمن این روش جذاب تر از دیگر روش هاست . در ادامه نمونه هایی از این سه شیوه مرسوم را با هم مرور می کنیم :
◊ فصل اول/ برخی شیوه های موذیانه
از آنجا که رشد و تکامل این شیوه لحظه ای بوده و در هر ثانیه تنوع و گوناگونی آنها افزایش می یابد ؛ نمی توان ادعایی مبنی بر کامل و جامع بودن روش های معرفی شده مطرح نمود . بنابر این شرط احتیاط آن است که از عبارت «برخی» یا «پاره ای» یا «تعدادی» استفاده کنیم . از همین رو عنوان «برخی شیوه ها» برای این فصل گزینش شد . این شیوه خود در سه بخش عاشقانه ، دوستانه و دشمنانه قابل طبقه بندی است ، که در میان آنها شیوه دوستانه از تنوع و رواج بیشتری برخوردار است .
▫ شیوه عاشقانه
گوشه ای است از دستگاه موذیانه . معمولاً در این روش عامل با نگاهی رومانتیک و بسیار بی ربط وارد بخش نظرات شده و با تعجیل فراوان و بدون خواندن سایر نظرات و مباحث مطروحه مبادرت به کپی متنی که قبلاً تهیه نموده ، می کند و با ذکر اینکه وبلاگش با فلان مطلب به روز شده است ؛ وبلاگ میزبان را ترک می کند .
در این شیوه استفاده از انواع اشعار «مکش مرگما» ضروری است . علاقمندان به این شیوه می توانند به مراجع معتبری مانند ، سپر عقب انواع کامیون ها ، شیشه عقب انواع مینی بوس ها و باربند انواع وانت بارها مراجعه کنند . در مورد وانت بارها بهتر است به وانت های نیسان آبی رنگ که بار آنها مرکبات باشد توجهی ویژه مبذول گردد .
برای درک بهتر مطلب ، ناگزیر از ذکر مثال هستیم . دانشجویان عزیز توجه داشته باشند که این تنها یک مثال از هزاران است که الباقی آن را باید خود جستجو نموده وبه عنوان پایان نامه تحویل نمایند .
مثال. « گشتیم نبود ، نگرد نیست . اگر بود عشق است ، اگر نبود رنج است . رنج من بوی نارنج می دهد . در زیر آبشار اشکم عشقت را شستشو دادم .
درخانه کوچکم نارنج به دست منتظردیدار تو هستم تا بیایی . بیا بیا بیا، بی تو می میرم . »
توضیح اضافی درس. در اینجا منظور از « خانه کوچک » همان وبلاگ است .
▫ شیوه دوستانه
این گوشه مشابهت های زیادی با شیوه عاشقانه دارد و در همان ژانر موذیانه طبقه بندی می شود . اختلاف عمده آن با شیوه قبل مربوط می شود به نرینگی و مادینگی . این شیوه خود به دو گروه مشفقانه و منتقدانه قابل تقسیم است . در هر دو روش مذکور مُبلغ با ذکر نام وبلاگ نویس میزبان ، مطالبی را می نویسد تا بهانه کافی برای تبلیغ مطلب به روز شده وبلاگ خود را به دست آورد . استفاده از کپی مطلب پیش نوشته در این شیوه محدودتر است . در روش دوستانه - مشفقانه ، عامل با ذکر سلام و احوال پرسی شروع می کند و بدون مطالعه متن وبلاگ و سایر نظرات ، نویسنده را مورد تشویق فراوان قرار می دهد . البته ذکر سلام در این شیوه اصل نیست . موارد بسیاری مشاهده شده که مشوق بدون سلام دست به اقدامات تبلیغی می زند .
مثال. « به موضوع خیلی خوبی اشاره کردی . من سال هاست به این موضوع فکر می کنم . ولی حالا من مشکلم حل شد . راستی وبلاگ من با مطلبی در همین رابطه که سال ها بهش فکر می کردم و تو الان برام حلش کردی آپ شد . بیایی خوشحال می شم . »
یکی از نکات مهم در روش دوستانه - مشفقانه ، گوناگونی لحن است . البته این موضوع در سایر شیوه ها نیز از تنوع و اهمیت زیادی برخوردار است .
مثال. « دمت گرم . (به جای « دمت گرم » می توانید از عباراتی چون « دمت قیژ »، « دمت لوله بخاری » و « نفست سیرابی » نیز استفاده کنید) حال کردیم بابا . ایول . ما که قابل نیستیم اما اگه اولین چراغو روشن کنی منت گذاشتی . نشستیم منتظر. یا حق »
لحن دیگر در روش دوستانه - مشفقانه رگه هایی از دلسوزی نیز به همراه دارد . در این روش ، عامل ، ضمن تشویق ، دلسوزی هم می کند . به مثالی در این مورد توجه کنید :
مثال. « این همه کار ، این همه تلاش ، بسه به خدا . مطلبت خیلی خوب بود ، اما کو گوش شنوا ؟! مریض میشی به خدا . به خودت استراحت بده ، بیا یه سری هم به دوستات بزن . من به روزم »
در روش دوستانه - مشفقانه ، زیر گروه دیگری به نام « کوچه علی چپ » وجود دارد که بسیار کوتاه و موثر است . دراین روش ، عامل بدون هیچ اشاره ای به مطلب وبلاگ میزبان و همچنین سایر نظرات ، وبلاگ خود را تبلیغ می کند . لطفاً به مثال توجه کنید :
مثال. « موفق و موید باشید . وبلاگ فلان با مطلبی تحت عنوان « زن علیرضا نمرم ننه / از درخت بالا نمرم ننه » به روز شد. »
همان گونه که مشاهده می کنید در این شیوه ، عامل تبلیغ کننده زیاد به حاشیه پردازی نمی پردازد . به همین دلیل برخی از محققین از این روش با نام « مَبلغ افزا » یاد می کنند و وجه تسمیه آن ، ضرب المثل معروف « از تعارف کم کن و بر مبلغ افزا » می باشد . اما در واقع روش « مبلغ افزا » به طور دقیق به گوشه ای مطابق با مثال زیر اطلاق می گردد :
مثال. « وبلاگ فلان: ( شیوه های استاد گزینی و روش های استادگریزی ) »
مثال کاملاً گویاست . همان گونه که می بینید . عامل ، فقط و فقط به معرفی وبلاگ خود می پردازد . بنابراین علیرغم نظر برخی اساتید ، این روش در گروه نظرات تبلیغی دوستانه - مشفقانه قرار نگرفته و به دلیل ماهیت خود ، اصولاً جایگاهی در ژانر موذیانه نیز ندارد . چنین شیوه ای به روش های زورمدارانه نزدیک تر است تا شیوه های موذیانه . من در یکی از سخنرانی های خود در سمینار « بز را از ریش شناسند ، صاحب وبلاگ را از تبلیغ » پیرامون این موضوع مطالب بسیاری را مبتنی بر ادله و آرای فراوان ارائه نموده ام که دانشجویان می توانند به آنها مراجعه کنند .
اما یکی از موذیانه ترین روش های تبلیغی در گروه بزرگ دوستانه - مشفقانه ، گوشه مهجوری است در همین شاخه « کوچه علی چپ ». به مثال توجه کنید :
مثال.
نام نویسنده : راخمانینوف ( از وبلاگ سندرم استاد )
متن پیام : موفق و موید باشید .
وب سایت ----- پست الکترونیک
بله احتمالاً شما متوجه هیچ پیام تبلیغی آشکاری نشدید . در این گونه پیام ها ، عامل تنها به یادآوری نام خود و آدرس وب سایت اکتفا می کند . از آنجا که این گونه پیام ها حاوی جمله کوتاهی همچون « خوب بود ، موفق باشی » یا « موید باشی » یا « از این بهتر نمی شد » یا « لذت بردم » هستند ، به خودی خود درشیوه تبلیغات دوستانه - مشفقانه جای می گیرند و از آنجا که هیچ اشاره مستقیمی به وبلاگ خود نمی کنند در شاخه « کوچه علی چپ » دسته بندی می شوند . البته برخی اساتید بر این باورند که این روش را باید « سوپر علی چپ » یا « چپول واویلا » نام نهاد . مطالعات در این خصوص هنوز منجر به ارائه نظر متقنی نشده و مباحثات پیرامون آن در « فرهنگستان علوم و فنون پرت و پلانویسی » که بنده خود ریاست آن را به عهده دارم همچنان با حدت و شدت در جریان است .
امیدوارم دانشجویان عزیز بهره کافی و وافی از مباحث این کلاس برده باشند . ادامه مطلب را در جلسه دیگر پی خواهیم گرفت . شب بخیر!
در ادامه مباحث دوستانه - مشفقانه به قسمتی می رسیم که آن را « فروتنانه » نام نهاده اند . در این نوع تبلیغ ، عامل ، هیچ نظری در خصوص مطلب وبلاگ میزبان ارائه نمی کند . همین اصل باعث شده تا خیل عظیمی از صاحب نظران ، مشفقانه بودن آن را برنتابند و تنها آن را گروه مستقلی در رسته نظرات دوستانه بدانند . اما از آنجا که هر نظری با رنگ و لعاب دوستانه می تواند به نوعی مشفقانه نیز باشد ، اشکالی در رده بندی آن دیده نمی شود . از سوی دیگر عده کثیری از دانشمندان ، ابراز فروتنی از سوی شخصی نسبت به شخص دیگر را نوعی ارج نهادن به شخصیت طرف مقابل ارزیابی می کنند . بنابراین بر اساس همین دلیل متاخر نیز می توان گروه نظرات تبلیغی فروتنانه را در ژانر دوستانه - مشفقانه دسته بندی نمود . لطفاً به مثال توجه کنید :
مثال. « اگر افتخار بدهید به روزم . »
پرواضح است که چنین فروتنی و سعه صدری تنها جنبه تبلیغاتی داشته و نباید آن را چندان جدی گرفت . موارد عدیده ای دیده شده که فرد عامل پیش از به روزرسانی وبلاگ خود در همان بخش نظرات وبلاگ میزبان اظهار نظر نموده و به سبک چاله میدانی به همان صاحب وبلاگ پریده است . به مثال ها توجه کنید :
مثال۱. [ اظهار نظر در وبلاگ میزبان قبل از به روز کردن وبلاگ خود و بدون قصد تبلیغی آشکار ]
« آخه تربچه ، تو که هنوز پشت لبت سبز نشده و به مامانت میگی بیاد سرپات بگیره چیکار داری به نقد استاد و خدا و پیغمبر . این مزخرفاتی که گفتی خرافه ای بیش نیست . »
یا:
« بیشین بینیم بابا حال نداری . کم قدقد کن . هر کی میگه نون و پنیر ، تو یکی سرتو بذار و بمیر . وقتی نقد می نوشتی ، پوشک پوشیده بودی ؟! »
(دانشجویان توجه داشته باشند که مثال ها کاملاً تخیلی بوده و من برای آشنایی بیشتر شما با این گونه ادبیات ، آنها را به هم آمیخته و ذکر نمودم . هرگونه تشابه احتمالی ، تصادفی است .)
مثال۲. [ همان فرد برای تبلیغ وبلاگ به روز شده خود ]
« اگر افتخار بدهید به روزم » یا « خاک قدمتان سرمه چشم » یا « مفتخرم کنید » یا « اگر بیایبد بهروزم »
دانش پژوهان عزیز عنایت داشته باشند که این عبارت اخیر بسیار فنی و عالمانه است تا جایی که بسیاری از حضرات کارشناس آن را با ژانر « چاپلوسانه » یا « پاچه خوارانه » اشتباه می گیرند . در این عبارت نوعی جناس خلف متضاد مشبهه وجود دارد که موجب ایجاد چنین خلطی می گردد . « اگر بیایید به روزم » به عبارت دیگر یعنی اینکه « اگر نیایید ، وبلاگ من انگار نه انگار که به روز شده است و تنها با آمدن شماست که می توان گفت به روز شده است . پس بیا و مرا از این تاریکخانه هجر بدر آر . » بنابراین مستحضرید که پیام های تبلیغی می توانند تا حدود زیادی نمادگرایانه و اکسپرسیونیستی نیز باشند .
خب یکی از دانشجویان در خلال مباحث پیشین سوال کردند که شاخه « پاچه خوارانه » چه فرقی با گروه های دیگر دارد ؟
و اما پاسخ : در واقع بخش قابل توجهی از پیام های دوستانه - مشفقانه به نوعی پاچه خوارانه نیز هست . زیرا در این گونه پیام ها اصل بر به روزرسانی وبلاگ نظردهنده است و نه چیز دیگر . و به طور بدیهی چنانچه ما در مدح و ستایش کس یا کسانی عریضه نگاری کنیم فقط به این دلیل که بار خود را بسته و وبلاگ خود را تبلیغ کرده باشیم ، به نوعی در میدان چابلوسی قرار می گیریم . اما اهل نظر فارغ از این نظریه فراگیر که می تواند طیف گسترده ای را در بر گیرد ؛ اعتقاد دارند چنانچه متن پیام بیش از اندازه به بزرگ نمودن وبلاگ میزبان و کوچک نمودن عامل تبلیغ همراه بوده و در آن به طور آشکار و مشخص از لحنی کوچه بازاری استفاده شود ، آن پیام تبلیغی از نوع پاچه خوارانه است . به عبارت دیگر می توان پیام « فروتنانه ای » که به سبک چاله میدانی نگاشته شده است را « پاچه خوارانه » نامید . در این سبک باید عامل تبلیغ در حضیض ترین نقطه و میزبان در اوج باشد البته همراه با همان لحن یادشده . در صورت عدم رعایت این نکات ممکن است مرزبندی نوع پیام های تبلیغی ما با سایر گونه ها مخدوش گردد .
مثال. « کرتیم باااا ، مخلصیم . خیلی مردی به خدا . بیا مارو لگدمال کن . آماده ایم تو کیسه زباله ، بیا مارو بذار سر کوچه تا ساعت نه نشده . چه کردی با ما ریفیق . من بیمیرم وقتی شوما هستی آخه به ما هم میشه گفت آدیمیزاد ؟! یه رنگی زدیم به در و دیفال سولاخ موشمون ، منت میذاری سری به فقیر فقرا می زنی . »
توضیح اضافی درس. دانشجویان بالاشهری توجه داشته باشند که منظور از « یه رنگی به در و دیفال سولاخ موشمون زده ایم » یعنی اینکه « وبلاگ ما به روز شده است ، شما تشریف بیاورید نظر دهید . »
عزیزان در جلسه بعد مطالب دیگری را مورد بررسی قرار خواهیم داد . کرتیم . اه ، ببخشید ، شب بخیر!
نوع دیگری از شیوه دوستانه - مشفقانه به نام « شعر چپان » (از مصدر چپاندن) معروف است . در این شیوه فرد عامل پیش از ارائه تبلیغ مبادرت به درج شعری مربوط یا نامربوط می کند . معمولاً طول این اشعار زیاد نیست و در اغلب اوقات مشاهده شده است که نوع و محتوای شعر نیز هیچ ارتباطی با موضوع وبلاگ میزبان ندارد . این شیوه دارای گستره ای بس وسیع و پیچیده است که بیشتر مباحث مربوط به آن در ظرف دروس کارشناسی نمی گنجد . چنانچه دوستان موفق به ادامه تحصیل در مقاطع کارشناسی ارشد یا دکترا شدند ، می توانند این ژانر خاص را به صورت تخصصی تر پی بگیرند .
اینک پس از بررسی واریانت های مختلف و متنوع شیوه تبلیغی دوستانه - مشفقانه به شاخه دیگری تحت عنوان دوستانه - منتقدانه می رسیم . ممکن است نوآموزان این شیوه مرسوم را با شیوه دوستانه - دلسوزانه اشتباه بگیرند . برای تمیز این دو شیوه می باید به فحوای کلام توجه تام و تمام داشت . در شیوه دلسوزانه همانطوری که پیش از این از آن یاد شد ؛ عامل تبلیغ انتقاد کوبنده ای را مطرح نمی سازد ، بلکه بیشتر از پرکاری و زحمات بی شائبه میزبان می گوید که بیشتر جنبه مجامله و تعارف دارد . حال اینکه در شیوه دوستانه - منتقدانه ، عامل تبلیغ ابتدا از در دوستی وارد شده و سپس با برخی انتقادات سایر بازدیدکنندگان را به وبلاگ خود می خواند . لطفاً به مثال توجه کنید :
مثال. « سلام دوست خوبم ... واقعاً که تو کجا و ما کجا ، من از کجا عشق از کجا ! خیلی خوب بود . اما ...
نکته بسیار مهم. دانشجویان عزیز به این کلمه « اما » التفات ویژه داشته باشند . این کلمه در این گونه پیام ها نقش سوزن ریل راه آهن را بازی می کند . وجه تمایز اصلی این شاخه با سایر شاخه ها در همین « اما » نهفته است . با دیدن این کلمه در انتهای متنی تشویقی می توانید حدس قریب به یقین بزنید که نگارنده متن تبلیغی درصدد آغاز انتقاد یا انتقادات است . لطفاً به ادامه مثال توجه کنید :
ادامه مثال. ... مطلبت یه پونصد ، ششصدتا اشکال داره که در عالم رفاقت باید یادآوری کنم . من شبیه همین مطلب رو تو وبلاگم نوشته ام که بازدیدکنندگان محترم وبلاگ خوب تو می تونند بیان اونجا ببینند . اونوقت می فهمند که مطلب تو یعنی کشک . دوست عزیز ازمطلبت لذت بردم اما با مطلب خودم بیشتر حال می کنم »
تقسیم بندی این گونه پیام تبلیغی می تواند براساس نسبت طول جملات محبت آمیز قبل از کلمه « اما » و طول جملات انتقادی پس از آن صورت گیرد . برخی از مُبلغان عاطفی تر بوده و نسبت جملات محبت آمیز آنها بیش از انتقادهاست و عده ای نیز براساس کم حوصلگی برعکس عمل می کنند . در همین رابطه مواردی دیده شده که فرد عامل پس از ابراز سه کلمه « سلام » و « خوب بود » ، به ناگاه چون آوار بر سر میزبان خراب شده تا هرچه سریعتر وبلاگ خود را تبلیغ نموده و آنجا را ترک کند . البته بسیاری براین عقیده اند که کمیت جملات دوستانه نسبت به جملات انتقادی ملاک تعیین میزان دوستی و انتقاد نیست . گاه دیده شده که عامل تبلیغ ، ده ها عبارت محبت آمیز نگاشته و سپس با یک یا دو عبارت ، ضربتی کاری بر میزبان وارد آورده است . این شیوه خاص به نام « نه من شیر » معروف است ؛ که از ضرب المثل رایج « گاو نه من شیرده » اخذ گردیده است . در این راستا می توانید از جملاتی نظیر جملات زیر بهره گیرید :
« ... اینایی که گفتم رو زیاد جدی نگیر » یا « ... خواستم ببینم چقدر رو داری » یا « ... این مطلبت خوبه اما دو زار نمی ارزه » یا « ... زرشک »
عده ای از اینگونه مُبلغان ضمن تعریف و تمجید از مطالب وبلاگ میزبان در بخش انتقادات به جای پرداختن به مطالب وبلاگ ، علاقه وافری به حاشیه پردازی از خود نشان می دهند و به موضوعات دیگری مانند رنگ ، قالب ، فونت و سایر بازدیدکنندگان وبلاگ می پردازند و سپس وبلاگ خود را به رخ می کشند . به مثال توجه کنید :
مثال. « ... [ نقطه چین را نماد تعاریف اولیه قبل از کلمه کلیدی « اما » در نظر بگیرید ] اما قالب وبلاگت همچین یه خورده تو ذوق می زنه . می دونی زیادی جوادبازاره ، من اون اوایل که وبلاگ زده بودم از این کارا می کردم . بعد فهمیدم که باید اون کاری رو بکنم که الان دارم می کنم . اگه یه سری بزنی می بینی که من چیکار کردم . در ضمن حاشیه وبلاگت هم زیاده ، این بازدید کننده هات همچین یه جورایی تو حاشیه اند . اینو من نمی گم همون بازدید کننده هات میگن . حواست باشه من قصدم نصیحته ، آره باباجون ، وبلاگ منو ببین چقدر بازدیدکننده داره . اصلاً بیا خودت ببین »
این جلسه را در همین جا ختم نموده و می رویم دنبال کارمان . شب بخیر!
نوع دیگری از پیام های تبلیغی دوستانه ، « مناسبتی » نامیده می شود . دراین نوع پیام تبلیغی ، انواع اعیاد ملی و مذهبی و مناسبت های مختلف بهانه مناسبی را در اختیار مُبلغان قرار می دهد .
مثال. « روز تاجگذاری امپراتور ژاپن را به همه دوستان ، آشنایان و مردم خوب و شهیدپرور ژاپن که در پرل هاربر، کامیکازه وار بر هواپیماهای دشمن یورش می بردند را تبریک و تهنیت عرض می کنم و امیدوارم تقارن این روز با به روز شدن وبلاگ من که در آن به بررسی موسیقی کابوکی ژاپن و مشابهت های آن با موسیقی فولکلور پرو پرداخته ام ؛ خوش یمن و میمون باشد . »
پیام تبلیغی « سریالی » ، آخرین مبحث از سلسله مباحث پیام های دوستانه است . در این گونه پیام ها که نمونه های دوبلکس آنها بسیار رایج است ؛ عامل تبلیغ در دو پیام جداگانه مبادرت به تبلیغ وبلاگ خود می کند . به طور معمول در پیام اول یادی از به روز شدن وبلاگ نمی شود ، از این رو تا این مرحله نوع پیام به گونه « کوچه علی چپ » بسیار نزدیک می شود و ممکن است برخی مبتدیان آن را حتی از نوع « چپول واویلا » بدانند . اگر چه به لحاظ ماهوی این نوع پیام شباهت های انکارناپذیری با ژانرهای یادشده دارد ؛ اما از نظر شکلی کاملاً متمایز است . بلافاصله پس از پیام اول که ممکن است حاوی جملات تشویقی یا انتقادی باشد ؛ پیام دوم به منظور تبلیغ ارسال می شود . به ندرت پیام های تریپلکس هم مشاهده شده است که کم و بیش دارای همین مضامین هستند . به مثال توجه کنید :
[ پیام دوم در پی پیام اول ]
« راستی چرا فایلت دانلود نشد ؟! اه ببخشید الان تونستم دانلودش کنم . بای »
توضیح اضافی درس. عزیزان حتماً متوجه شده اند که پیام دوم بهانه ای بیش نیست.
[ پیام سوم در پی پیام دوم که مهمترین بخش از سریال پیام هاست ]
وبلاگ « سرزمینی که در آن آرکئوپتریکس ها هنوز به هم عشق می ورزند » با مطلب « اشکم لب مشکم » به روز شد . تیرانوزروس ها از آمدن شما خوشحال می شوند . بای »
به عمد نمونه ای تریپلکس را مثال آوردیم تا شما به خودی خود با انواع دوبلکس نیز آشنا شده باشید . با یک تعریف کلی ، چنانچه هر یک از پیام های پیش گفته اعم از دلسوزانه ، عاشقانه ، پشمینه ، علی چپ و غیره در تکه های مجزا ارائه گردند ؛ می توان با ملاحظاتی آنها را در گروه سریالی نیز طبقه بندی نمود .
دانشجویان عزیز ، با اتمام مباحث مربوط به شاخه دوستانه ، کلاس امشب نیز به پایان رسیده است . شب بخیر!
▫ شیوه دشمنانه
این شیوه که آخرین شیوه از روش های موذیانه است ؛ ازیک سو مشابهت های بسیاری با شیوه زورمدارانه دارد و ازسوی دیگر شبیه به گونه منتقدانه است . نکاتی که این شیوه خاص را از دو گونه دیگر متمایز می سازد . موذیانه بودن و در ضمن ، « تیشه به ریشه زدن » است . در روش زورمدارانه هیچ گونه پرهیز و آب زیر کاهی وجود ندارد ؛ در صورتی که در این شیوه دشمنی و عدوات با رودربایستی است و از سوی دیگر انتقاد هم نیست بلکه جنبه های بارزی از فحاشی در آن نهفته است . حال ممکن است این سوال ایجاد شود که چنین شیوه ای چگونه به کار گرفته می شود . رایج ترین روش اجرایی ، استفاده از وبلاگ ثالث است . از این رو برخی از علما به این روش ، شیوه « دو به هم زنی » نیز نام نهاده اند . روش دیگر استفاده از ضرب المثل « به در بگو تا دیوار بشنوه » است. به مثال ها توجه کنید :
وقت امشب نیز به پایان رسید . برویم بخوابیم . شب بخیر!
◊ فصل دوم/ روش زورمدارانه
حسن این روش در سرراستی آن است . در این روش عامل تبلیغ بدون توجه به مباحث جاری در وبلاگ میزبان ، نسبت به درج آگهی خود اقدام می کند و معمولاً در آن از هیچ یک از عبارات محبت آمیز استفاده نمی شود . بارها مشاهده شده است که بحثی سخت در بخش نظرات وبلاگ میزبان درگرفته و همگی با شدت در پنجره های متعدد مشغول رد و قبول نظریات یکدیگرند و درست در میان این معرکه پیامی مطابق مثال های زیر از سوی عامل تبلیغ ثبت می شود :
مثال۱. « آنکه تربیت شد بی تربیت بود . » |وبلاگ پداگوژکی|
مثال۲. « وبلاگ «ملاممدجان» با مطلبی تحت عنوان « تلفیق موسیقی افغان با خودش » به روز شد. »
مثال۳. « سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندند . » |وبلاگ قمپز|
◊ فصل سوم/ روش عاقلانه
این کوتاه ترین و در ضمن آخرین فصل است . در این فصل شوخی در کار نیست . تمام تبلیغات وبلاگی اگر با نیتی خوب ، در جای مناسب و با لحنی درخور همراه باشند کاری عاقلانه و ضروری است . همه ما دوست داریم آنچه می نویسیم دیگران بخوانند و نظر دهند . پس چرا آنان را به خواندن آنچه نوشته ایم فرا نخوانیم ؟ اگر چنین تمایلی نداریم پس چرا می نویسیم ؟ بنابراین تبلیغات بدون موذی گری ، تخریب ، دشمنی ، ریا ، توهین و بی توجهی از جمله وظایف وبلاگ نویسانی است که برای دیگران می نویسند و پولی هم دریافت نمی کنند . آنها اهل مشارکت و ارتباط هستند و یکی از راه های برقراری ارتباط ، تبلیغات شایسته و به موقع است .
با امید به موفقیت کلیه وبلاگ نویسان عزیز . وقت بخیر!
رد برخی تئوری های ساده که ممکن است بعضی از آنها احمقانه نیز به نظر برسند ؛ گاهی اوقات بسیار مشکل و در پاره ای موارد غیرممکن است . به عنوان مثال فرض اینکه تمامی ابنای بشر هر شب توسط عوامل ماورای طبیعی کنترل می شوند ؛ در نگاهی گذرا بسیار ساده و پیش پا افتاده جلوه می کند . به گونه ای که بدون تعمق چندانی به سرعت آن را رد نموده و ممکن است به آن بخندیم . اما با دقت و جستجوی بیشتر در ذهن خود درمی یابیم که موضوع آنطور که به نظر می رسد ساده نیست . مانند آن است که از شما بپرسند ، چرا ماست سفید است ؟ بسیاری از ما ساعت به دست خود می بندیم و روزانه بارها و بارها به آن نگاه می کنیم ؛ اما چند نفر از ما می تواند بدون نگاه دقیق به ساعت خود ، بگوید که عدد سه ، شش ، نه و یا دوازده آن به طور مشخص چگونه شکلی دارد ؟ شاید شما در طبقات سوم ، چهارم و یا طبقات بالاتری از یک مجموعه آپارتمانی زندگی می کنید . اما چند بار به این فکرافتاده اید که تعداد پلکان منتهی به آپارتمان خود را بشمارید ؟ اصلاًً به این فکر افتاده اید ؟ البته این موضوعات به خودی خود ارزش چندانی ندارند ، اما چنین سوالات به ظاهر ساده ای می توانند موید این نکته باشند که بسیاری از واقعیت ها و حتی حقایق از فرط سادگی در نقطه کور ذهن قرار می گیرند . بسیاری تیزبینی ، نکته سنجی و یا هوش سرشار را تنها در حل مسائل پیچیده محک می زنند و بر این باورند که تنها این گونه معضلات نیازمند چنین ابزاری هستند . اما این حکایت اندکی مشابه نواختن نی است در مقابل پیانو . نی بسیار ساده است اما درآوردن صدای خوش از آن کار هر کسی نیست . زیرا برون کشیدن صدای خوش از سازی چون نی بیش از آنکه متکی به ساختار آن باشد وابسته به تبحر نوازنده است . گویی توانایی و قابلیت در آن دمیده می شود . سازی چون پیانو امکانات فراوانی دارد و همین امکانات ناشی از ساختاری پیچیده است . شما با چند تلنگر بر هر کلید ، صدایی خواهید شنید که اگر تک تک و گسیخته باشد صوت خوشی است . اگر ترتیبی را رعایت کنید ، می توانید با فشردن کلیدها قطعه ای را اگرچه ابتدایی بنوازید . در این وضعیت پیچیدگی ساختاری به گونه ای قانونمندی را به ارمغان آورده که پی ریزی اصول نظری و عملی برای آن سهل تر است . اما در پدیده ها و روندهای ساده به دلیل کمبود عناصر سازنده ، دامنه و امکان رد گیری اصول مدون ، کتابی و آکادمیک سخت تر است . همانگونه که در فراگیری نی تجربه و انتقال حسی سینه به سینه نقشی حیاتی بازی می کند و به نوعی تجربه در نواختن ، اساس کار محسوب می شود ؛ در تبیین پدیده های به ظاهر ساده نیز نوعی جستجوی شهودی و مکاشفه است که می تواند راهگشا باشد .
نمی دانم فیلم « شهر تاریک » به کارگردانی « آلکس پرویاس » را دیده اید یا نه ؟ دست مایه اصلی این فیلم یکی از همین موضوعات به ظاهر ساده و باورنکردنی است . جریان از این قرار است که موجوداتی فرا زمینی هرشب راس ساعت دوازده زمان را غیرفعال نموده و تمام مردم شهر در این ساعت از هرگونه حرکتی باز می ایستادند . و در این اثنا موجودات فرازمینی با انتخاب قبلی ، خاطرات و یادهای یک یا گروهی از انسان ها را با هم عوض می کردند . آن زمان که مردم از خواب گران برمی خواستند و از سکون به حرکت در می آمدند ، بدون هیچگونه حس تغییری به زندگی خود ادامه می دادند . آنان بدون آنکه بدانند تا دقایقی پیش دارای زندگی و خاطرات دیگری بوده اند ؛ به گونه ای کاملاًًً عادی زندگی جدید را از سر می گرفتند . البته در فیلم دامنه این تغییرات حتی به تغییرات فیزیکی شهر نیز می انجامید . فردی برخاسته از خواب ممکن بود صاحب همسر و فرزند جدیدی شود ، با تمام خاطرات قبلی . او حتی به یاد می آورد که چگونه ازدواج کرده و چه وقت صاحب فرزند شده است . ( یاد مولانا و شعر "ای برادر تو همه اندیشه ای ..." افتادم ) .
خب حالا فکر می کنید رد چنین نظریه ای ساده است ؟ من این طور فکر نمی کنم . عدم قطعیت نمی گذارد که چنین فکر کنم . در صحنه ای از همین فیلم بازیگر زن به بازیگر مرد می گوید : « ... اما این واقعیت دارد که من تو را دوست دارم . » بازیگر مرد در پاسخ می گوید : « ممکن است این هم جزیی از همان رویاهای ساختگی باشد . » شما چه فکر می کنید ؟
در لحظه چنین عشقی وجود دارد . اما امیال و احساسات نمی توانند ملاک عدم قطعیت باشند . زیرا در تحول شخصیت ، آنها نیز شکل می گیرند و ماندگار و جدا از آن نیستند . بنابراین چنین عشقی می تواند وجود داشته باشد و از ساعت دوازده آن هم تغییر کند . به نظر می رسد که فیلمساز به هیچ رو درگیر موضوع شناخت نبوده است ، اما آنچه برای من در این فیلم جالب بود همین موضوع شناخت بود . به طور کلی نظریه ای همواره مرا به خود مشغول داشته و باید اعتراف کنم که الفتی نیز با آن دارم و آن این است که : « اشکال واقعیت و آنچه ما آن را شناخت می دانیم تنها در فرجه و مقطعی خاص قابل اتکا ، ارائه و بررسی هستند و ممکن است در حالات دیگر که ما حتی تصورش را نیز نمی کنیم جز مجاز چیز دیگری نباشند . »
به نظر می رسد چنین سوژه ای بیش از حد خیالی و دور از عقل است . اما هیچ فکر کرده اید کدام عقل؟ نزد خود به این موضوع شاخ و برگ دهید و در کنار آن یاد و خاطره و عقل و حس خود را نیز قابل چنین تغییرات ناگهانی و عجیبی فرض کنید ؛ سپس سعی کنید آن را رد کنید . بر این باورم که به هر چیز خنده دار ، خیالی ، دور از ذهن و حتی مسخره نباید سهل و آسان نگریست . گاهی اوقات با تعمق بیشتر در هر یک از مناظر به ظاهر ساده در خواهیم یافت که بسیاری از موضوعات جدی تر از آنی هستند که به نظر می رسند . درعرصه تفکر و تحقیق تمام عناصر ، پدیده ها و روندها در عین سادگی ، پیچیده و گاهی رازآلود هستند و گاهی سادگی ظاهری موضوعات ناشی از عدم شناخت و نقص در قوه درک ماست . مثل خیلی از کارتون ها که شخصیت کارتونی با فرض دسترسی به خشکی و جزیره بر پشت نهنگی غول آسا می نشیند .
بار دیگر به فیلم بازگردیم . به نظر من فیلمساز در بخش پایانی به خطا رفته است وسعی داشته با احساسگرایی ، پایان خوشی برای فیلم رقم زند . محتوای چنین پایانی بر این فرض استوار شده که موجودات فرازمینی به دنبال شخصیت انسانی در مغز می گشته اند و حال اینکه آن تنها در مغز نیست . اما فیلمساز در پایان نمی گوید که اگر در مغز نیست ؛ پس کجاست ؟ چنانچه منظور فیلمساز روح بشری باشد ؛ تعارض ناخوشایندی با نحوه پرداخت به وجود می آید . زیرا در کل فیلم تمامی اشخاص به طور مستمر تغییرات را می پذیرفتند و تنها قهرمان داستان بود که به گونه ای استثنایی تغییرات در او کارگر نمی افتاد . براین اساس باید گفت سایر اشخاص دارای روح نبودند و فقط قهرمان فیلم دارای روح بوده است که در این صورت با تناقض لاینحلی روبرو خواهیم شد . ظاهراً خود فیلمساز نیز پی به این تعارض برده و از همین رو سعی کرده بسیار سربسته و مبهم با پایانی خوش از کنار آن بگذرد . فیلمساز در این فیلم با محمل قراردادن شب و تاریکی، فضای رازگونه ، خوف انگیز ، موهوم و البته رومانتیکی را به وجود آورده تا در پایان ، روز و روشنایی را به رخ کشد . از نقطه نظر دراماتیک ترفند قابل قبولی است اما برای کسانی که بیشتر به دنبال پی جویی اصل سوژه در زمان ها و مکان های مختلف هستند ممکن است چندان جذاب نباشد .
بدی پی گرفتن چنین موضوعاتی این است که با پیداکردن هر پاسخی ، دهها سوال دیگر به وجود می آیند به نحوی که لذت وشیرینی کشف را خیلی زود از بین می برند . ولی در عین حال ولع را نیز بیشتر می کنند . شما چطور ؟ آیا طعم پاسخ به چنین سوالاتی را چشیده اید ؟
اخلاق و مباحث مربوط به آن به زعم بسیاری سهل و پیش پا افتاده است . یک فیلم خوب و یک فیلم بد را دستمایه و بهانه ای قرار داده ام برای طرح چند سوال .
فیلم خوب:
سکانسی از فیلم هزاردستان به کارگردانی علی حاتمی که بسیار دوستش می دارم ، اولین بهانه من است . در این فیلم صحنه ای وجود دارد که قرار است در آن اسماعیل خان رییس انبار غله ترور شود . رضا تفنگچی که مابهازای واقعی و تاریخی وی کریم دواتگر است در سقاخانه ای پناه گرفته و مترصد فرصت برای ترور اسماعیل خان است . پیش از این تمهیدات بسیاری برای اجرای این ترور در نظر گرفته شده است . انجمن مجازات به سرکردگی ابوالفتح مسئولیت ترور را به عهده دارد . شخصیت ابوالفتح بسیار دوست داشتنی و مردمی تصویر شده است . او به دلیل ابتلا به بیماری ریوی هیچگاه در قهوه خانه یا سایر اماکن عموعی غذا نمی خورد ، که نکند کسی بیمار شود . علی خان حاتمی او را شخصیتی عاطفی و در عین حال انقلابی و وفادار به مردم طراحی کرده و در این کار بسیار موفق بوده است . اما در صحنه ترور حرکتی از او می بینیم که به شدت تکان دهنده است و ما را در ارزیابی های خود نسبت به شخصیت ابوالفتح دچار پاره ای تردیدها می کند .
اسماعیل خان به سقاخانه نزدیک می شود . رضا آماده شلیک می شود . ناگهان کودکی میان اسماعیل خان و رضا قرار می گیرد . رضا دو دل می شود . وقت تنگ است . ابوالفتح که ناظر بر ماجرا و تردید رضا است ؛ اسلحه خود را بیرون کشیده و کودک بی گناه را می کشد . پس از آن رضا شلیک نموده و اسماعیل خان را ترور می کند . گویی رضا با فرو افتادن کودک به تصمیم راسخ ابوالفتح و اصرار او بر کشتن ظالمین پی می برد .
اینک چند سوال :
◊ آیا ابوالفتح حق داشت کودک را بکشد ؟
◊ آیا رضا می بایست ابتدا کودک را می کشت و سپس اسماعیل خان را هدف قرار می داد ؟
◊ آیا می بایست برنامه ترور به دلیل حفظ جان کودک معوق می ماند ؟
در این مورد چون اساساً موضوعی مانند ترور به عنوان عملی مذموم و غیر عقلایی و در اغلب موارد بی ثمر مطرح است می توان به دو سوال اول پاسخ خیر داد و برای سومین سوال پاسخ آری را در نظر گرفت . اما بیایید کمی صحنه علی خان حاتمی را دستکاری کنیم . قرار است اسماعیل خان پس از گذر از سقاخانه ده ها زن و کودک را بکشد . اینطور تصور کنیم که بیست زن و کودک درست ده متر دورتر به زانو نشسته و با دستان و چشمان بسته منتظر فرمان اعدام هستند . اسماعیل خان سوار بر اسب و تپانچه در دست به سوی آنان می رود که بر سر هر یک گلوله ای شلیک کند . اگر رضا موفق به ترور اسماعیل خان شود ، مردمان بی گناه نجات یافته و از خطر مرگ می رهند . چنانچه با همین مضمون بار دیگر سکانس را بازسازی نموده و با اجرای موفق آن ، باز سوالات پیش گفته را طرح کنیم ؛ این بار چه پاسخ هایی برای آنها خواهیم داشت ؟ اینک پاسخ گویی چندان هم که تصور می شود آسان نیست . به ویژه که بگوییم فرض کنید ؛ آن کودک قربانی شده کودک شماست .
در حالتی کلی و با روحیه ای توام با فداکاری و شاید قهرمان سالارانه خواهیم گفت : برای نجات جان ده ها انسان دیگر باید این کودک کشته می شد . اما آیا این همان قضیه " هدف وسیله را توجیه می کند " نیست ؟ پس چرا ماکیاول و ماکیاولیسم را تقبیح می کنیم ؟ ما چه حقی داریم که برای بودن یا نبودن کس یا کسانی تصمیم بگیریم ؟ این حق از کجا ناشی می شود ؟
آیا چنین پاسخی ثابت نمی کند که اخلاق هم نسبی است ؟ آیا برای خوش اخلاقی بزرگ باید بد اخلاقی کنیم ؟
فارغ از شرایط زمانی و مکانی مشخص و به صورتی انتزاعی و مجرد ، کشتن کودک عملی غیر اخلاقی و وحشیانه است . از سوی دیگر نجات جان ده ها انسان عملی اخلاقی و انسان دوستانه تلقی می شود . بنابر این مجبوریم برای انجام عملی اخلاقی ، حرکتی غیر اخلاقی انجام دهیم . ظاهرآ در اینجا معیارهای دست ساز بشر حکم می کنند . ارزشیابی بین عمل اخلاقی و غیراخلاقی فرد و جامعه امتیازهایی برای یک عمل به صورت مثبت و برای عمل دیگر به صورت منفی در نظر می گیرد و آن را ضربدر تعداد نجات یافتگان و قربانی شوندگان می کند و با منطقی عددی وجدان خود را خلاص نموده و انجام عملی اخلاقی را از مسیر و معبر غیر اخلاقی توجیه می کند . اما چرا مجبوریم که چنین کنیم ؟
بیایید از نگاه کودک فدا شده به قضیه نگاه کنیم . او که نمی دانست قرار است چه اتفاقی حادث شود . شاید او در آینده مرد بزرگی می شد که جان صدها نفر را نجات می داد . مگر لویی پاستور موفق به ازدیاد طول عمر همه انسان ها نشد ؟ بی تردید او نمی خواست که کشته شود ؛ شاید او نمی خواست که قربانی راه نجات دیگران شود . اما ما چنین سوالی از او نکردیم . خواست او برای ما مهم نبود . ما او را کشتیم چون فکر می کنیم این کار درست است . شاید در میان آن زنان و کودکان که ابوالفتح و رضا جانشان را نجات دادند ( البته در سکانس خیالی ما ) ؛ آدمیان خبیث و بدطینتی نیز وجود داشته باشند . شاید برخی از آن کودکان در آینده خود دژخیمانی بدتر از اسماعیل خان فیلمنامه ما می شدند . خیلی ها در اینجا ریاضی وار عمل نموده و می گویند این شایدها به آن بایدها در ؛ می ماند حال ؛ چون آینده مبهم است و باید در حال تصمیم گرفت . اما این سوال به وجود می آید که مگر تمامی این کشاکش ها برای آینده نیست ؟ پس به دنبال چه هستیم ؟ اگر آینده در دستان ماست ، پس چرا مبهم است ؟
(کسانی ممکن است طرح چنین سوالاتی را مغلطه خوانده و موضوع شمای کلی تحول اجتماعی و نقش جزیی سرنوشت افراد در روند تکامل را پیش کشند . منتظرم تا چنین کنند تا بهانه دیگری برای پرداختن به این موضوع بیابم .)
بیایید شایدها را دنبال کنیم . شاید با کشته شدن آن ده ها نفر ، انقلابی در می گرفت و پایه های حکومت ظلم به طور کل فرو می ریخت . اگر حاضریم قربانی شدن کودکی را برای نجات ده ها نفر اخلاقی بدانیم ، پس می توانیم بر اساس همان منطق کشته شدن ده ها نفر را برای نجات کل ملت نیز پذیرا گردیم . عیب چنین طرز تفکری بر اساس همان معیارها کجاست ؟
اگر بیشتر و بیشتر فکر کنیم می توانیم شایدهای چالش برانگیز بیشتری را نیز بر این شایدها بیفزاییم . قطع نظر از احتمالات مختلف و پرداختن به سود و زیان آنها ، از این مبحث یک نتیجه کلی می توان گرفت و آن این است که اخلاق نیز نسبی است . البته من علاقه ای به این نتیجه ندارم ، زیرا در این صورت با هر تفکر و معیاری می توان دست به هر عمل شایست و ناشایستی زد و آن را اخلاقی جلوه داد .
کیست که معیار و ملاک و نحوه سلوک و منش خود یا مکتب و فرهنگ خود را قبول نداشته باشد . حتی بدترین و کثیف ترین افراد نیز برای انجام اعمال خود دارای دلیل و ملاک و شاخص هستند . ممکن است برخی از آنها چندان تئوریزه نباشد اما آنچه آنان را وادار به عملی می کند حتماً مستدل است و یا حداقل برای خودشان کاملاً جا افتاده و منطبق بر معیارهایی خاص است . شاخص در تمیز خیر و شر زندگی معمول تنها می تواند قانون باشد که دست نوشته انسان ها در شرایطی ویژه است . ادیان نیز به دلیل وجود تفاوت های مذهبی نزد آحاد اجتماع نیز نمی توانند به خودی خود ملاک قرار گیرند ، زیرا به دلیل پاره ای از اختلافات دینی ، فاقد شمولیت فراگیر هستند و تنها می توانند راهنمای اخلاقی معتقدان باشند و گذشته از آن کلیه قوانین شرعی نیز می توانند در اختیار قانونگذار قرار گرفته و در قوانین بازتاب یابند . بازتاب و یا عدم بازتاب چنین قوانینی و نیز میزان سودمندی آنها در حال حاضر موضوع این بحث نیست . نکته این جاست که با قبول قانون و تدوین آن ، به گونه ای دست انسان هایی برای شاخص سازی خیر و شر باز شده و مهم تر آن است که به طور قطع چنین اتفاقی در زمان مشخصی روی می دهد . بنابراین خواه ناخواه مهر نسبیت بر پیشانی آن نیز می خورد . اما در ورای روزمرگی کدام قانون معیار سنجش است ؟ آیا می توانیم اخلاقی ماورای زندگی روزمره را تصور نموده و به طور ماهوی آن را مطلق بدانیم ؟ می گوییم دروغ بد است ، اما در جاهایی آن را لازم می دانیم . می گوییم قتل بد است ، اما در جاهایی آن را لازم می دانیم .
آیا می توان بر اساس عقیده ای که راستش می پنداریم فردی را از حق حیات محروم کنیم ؟ فرض کنید آنکه قرار است از حق حیات محروم شود ، شما هستید . برتری طلبی فردی در مقایسه با فردی دیگر و یا حتی جمعی دیگر طبیعی است . شاید خوشایند نباشد ولی جبری است . اگر به قدر سر سوزنی این حق را برای دیگران قائل شویم آن آزادی که آن همه از آن می گویند در محدوده ای به اندازه حیات و زنده بودن خلاصه می شود . اولین شرط آزادی حق حیات است ؛ اگر آنرا بگیریم همه چیز سلب می شود .
فیلم بد:
فیلم " کورلئونه " به کارگردانی " پاسکواله اسکورتیری " از نظر من فیلم خوبی نیست . ولی آن چیزی که مرا جلب کرد نه خود فیلم بلکه ارتباط میکله به عنوان فردی انقلابی و صادق با گارگانو دوست ساده غیرسیاسی و عامی او بود . در سکانسی ارباب از گارگانو می خواهد که میکله را بکشد . و این در حالی است که میکله دوست صمیمی گارگانوست ! گارگارنو در مقابل وعده های مادی ارباب تسلیم نمی شود ، اما بعد از آن پیش خود قانع می شود که برای از بین بردن ارباب باید ارباب شد و همین نیت به ظاهر خیر یعنی نجات مردم از شر اربابی خبیث او را وا می دارد که میکله را کشته و از این رهگذر ارباب را فریفته و با چنگ اندازی به اعتماد او قدرتی به کف آورده و ارباب را به وقت مقتضی ساقط کند . رگباری از اعمال غیراخلاقی برای انجام عملی اخلاقی ! کشتن دوست ، سوءِ استفاده از اعتماد ، میل به قدرت و ملاک قرار دادن اندیشه خود و خودمحوری تمام مسیرهایی است که گارگانو برای نجات مردم در پیش گرفته است . البته در داستان فیلم علاقمندی به رزا ( کلودیا کاردیناله ) نیز در تصمیمات گارگانو ( جولیانو جما ) بی تأثیر نیست . به هر حال در فیلم ، میکله به دست گارگانو کشته می شود و سایر وقایع آن طور که در فیلم آمده اتفاق می افتد که موضوع بحث ما نیست . اینجا هم می خواهم فیلمنامه را دستکاری کنم و وسوسه های ارباب و عشق رزا را از گارگانو بگیرم . پس فرض می کنیم گارگانو واقعاً به قصد از میان برداشتن بساط ظلم و جور ارباب و کمک به همنوعان خود تصمیم می گیرد که ارباب شود و تنها به این منظور صادقانه است که میکله را می کشد . سوال این است که آیا عمل گارگانو اخلاقی است ؟ اگر این سوال را از میکله بپرسیم ، چه خواهد گفت ؟ احتمالاً و بنا بر منطق انقلابی قابل انتظار باید بگوید : من حاضرم جانم را برای نجات همشهریانم بدهم و چه بهتر که دوستم این کار را انجام دهد ! ولی فعلاً سوالی از میکله نشده و قرار هم نیست مطابق سیر روایی فیلم از او پرسشی صورت گیرد . به نظر می رسد این سوال باید از گارگانوی امدادرسان و خود ما پرسیده شود . شاید یکی از پاسخ ها به این سوال این باشد که تا زمانی که مردم کمک نخواهند ، نباید به آنان کمکی شود زیرا استطاعت بهره گیری از آن را ندارند . شما چه پاسخی دارید ؟