تبليغاتX
شب‏نوشته‏ها
حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

مدل فریدمان در مورد انبساط عالم و تشبیه آن به بادکنکی که روی آن خال هايی وجود دارد نمی تواند مدل مناسبی باشد . حتی ممکن است تا اندازه ای گمراه کننده باشد . چرا که خال ها بر بستری قرار دارند که همان پوسته بادکنک است . این سوال پیش می آید که مطابق مدل فریدمان آیا کهکشان ها نیز بر پوسته یا بستر یکپارچه ای قرار دارند ؟ در این صورت در مقابل نظریه اتر یا فلوژستین نمی توان چندان مقاومت نمود . از سوی دیگر افزایش حجم بادکنک به معنای راندن هوای بیرون و اشغال فضاست . این مورد درباره بادکنک صادق است ، زیرا قبول داریم که بادکنک در فضای دیگری ، مثلاً فضای یک اتاق قرار گرفته است . اما به هنگامی که صحبت بر سر کل عالم و کاینات و فضا باشد ، این افزایش حجم و اشغال فضا در کدام مکان صورت می گیرد ؟ آیا مقایسه انبساط عالم با باد شدن بادکنک قرابتی دارد ؟
هاوکینگ با پیش گذاردن مدل فریدمان می نویسد: « هر چه بادکنک گسترش می یابد ، فاصله میان هر دو نقطه افزایش می یابد ؛ اما هیچ یک از خال ها را نمی توان مرکز گسترش و انبساط دانست. »
بله ، به طور طبیعی اگر شاخص ما نقاط ترسیم شده روی بادکنک باشد قطعاً چنین است . اما اگر نقطه ای را در میان فضای داخلی بادکنک در نظر گیریم ، چه طور ؟ اگر قسمتی که باد می شود و یا نوک بادکنک را شاخص قرار دهیم ، چه طور ؟
علاوه براین همان قدر که هر یک از نقاط ترسیم شده روی بادکنک نمی توانند مرکز و معیار باشند ، به همان اندازه می توانند مرکز و معیار باشند !
چنانچه اعتقاد به انبساط جهان یا به عبارت درست تر کل کاینات داشته باشیم ، نمی توانیم آن را تنها  مربوط به خارج از ماده بدانیم . به عبارت ساده تر نمی توانیم تنها بگوییم که کهکشان ها و سیارات از هم دور می شوند . بر این اعتقادم که در صورت قبول فرضیه انبساط باید آن را به صورت درونی نیز پذیرا گردیم . یعنی هم در لایه خارجی و هم در درون ماده . درست مانند همان سطح ترسیم شده بر بادکنک فرضی فریدمان که ضمن دور شدن از سطح یا خال های مجاور خود نیز تغییر شکل و اندازه می دهد.
نکته دیگر درمورد مدل های سه گانه فریدمان و اشکال متصوره به صورت کره (متناهی)، زین (نامتناهی) و تخت (نامتناهی) این است که ، چرا سعی می کنیم شکل جهان را با اشکالی که می شناسیم منطبق کنیم و برای آن مابه‌ازای شناخته شده بتراشیم ؟ فکر نمی کنم هیچ یک از اشکال یاد شده شکل کلی عالم باشد . احتمالاً ما با شکلی روبرو هستیم که خارج از درک وشناخت کنونی ماست . یک توده بی شکل چه طور است ؟ کاینات تودرتوی ، پیچاپیچ ، یا کایناتی با ترکیبی از همه اشکال شناخته شده و ناشناخته چه طور است ؟
تمام اشکال چون دایره ، بیضی ، کره ، مکعب ، هذلولی ، سهمی و غیره اشکالی هستند که در جهان کنونی مشاهده شده و ما برای درک بهتر آنها را نام گذاری کرده ایم . حرکت یک خط و دوران آن حول محورها و صفحات خیالی ، انواع و اقسام اشکال که به گونه ای موفقیت آمیز بر آنها نام گذارده ایم ، تمام بضاعت ما برای تصویر و تصور نمودن جهان است . حرکت الکترون به دور هسته را دوار می نامیم و البته نمی توانیم بر یک نقطه از محیط آن محل الکترون را مشخص کنیم . پس این چگونه دورانی است ؟
سوال دیگری که مطرح می شود این است که آیا کاینات دارای ضخامت است ؟ به نظر سوال ساده ای است و پاسخ آن می تواند این باشد که به طور قطع چنین است ! اما اگر چنین است تکلیف مدل های کروی ، زینی و تخت فریدمان چه می شود ؟ ضخامت کاینات چگونه با شکل زینی جمع می آید ؟ همینطور اشکال کروی و تخت ؟ زیر و روی این تخت یا زین را چه چیز فراگرفته و خارج از پیرامون آن کره چیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

چند ویژگی شخصیتی را می توان نام برد ؟ و هم آمیزی آنها در شخصی خاص چه نتیجه ای به همراه دارد ؟ ویژگی های گردآمده در یک فرد دارای چه نسبت هایی است ؟ این نسبت ها در زمان و مکان های مشخص چه مقدار بر هم تأثیر دارند ؟ برآیند آنها چگونه است ؟

تنها کافی نیست که بگويیم این ویژگی ها بسیار زیاد است . برای اینکه چنین کمیت فوق العاده ای را کاملاً حس کنیم بهتر است تعدادی از آنها را برشمریم . اگرچه می دانم در این شمارش ، تعداد زیادی نیز از قلم خواهند افتاد . اکنون با هم می خوانیم :
شجاعت ، دنائت ، خباثت ، بلاهت ، حماقت ، سفاهت ، حسادت ، عداوت ، سماجت ، خساست ، قساوت ، قناعت ، مهارت ، درایت ، وقاحت ، شنائت ، مناعت ، خیانت ، سعایت ، فصاحت ، خجالت ، جهالت ، صراحت ، رذالت ، نجابت ، صلابت ، سخاوت ، صداقت ، ذکاوت ، کیاست ، فراست ، حقارت ، جسارت ، لطافت ، ذلالت ، شرارت ، زعارت ، شهامت ، شرافت ، ترس ، ولنگاری ، سخت کوشی ، دقت ، جاه طلبی ، عصبانیت ، خونسردی ، خونگرمی ، لاف زنی ، خودشیفتگی ، خوش بینی ، بدبینی ، شکمبارگی ، مردم داری ، تنبلی ، خیال پردازی ، مردم آزاری ، خودآزاری ، زودرنجی ، وراجی ، نرم خویی ، فرصت طلبی ، وقت شناسی ، زورگویی ، تحریک پذیری ، فداکاری ، راست گویی ، دروغ گویی ، شهوترانی ، عوام فریبی ، خرده انگاری ، فخرفروشی ، بی ارادگی ، واقع بینی و بسیاری دیگر.

اکنون چنانچه فرض کنیم هر یک از ویژگی های نامبرده دامنه ای بین صفر تا صد را در بر می گیرد و نزد آدمیان ، شدت و ضعف آنها بیش و کم و همواره در نوسان است ؛ چندصد ، چندصد هزار و یا چندصد میلیون رفتار و منش کلی خواهیم داشت ؟
برخی از ویژگی های برشمرده اعم از مثبت یا منفی با هم جمع می آیند و به نظر می رسد که برخی دیگر امکان حضور در فردی را به صورت همزمان ندارند . اما این موضوع در همه مواقع درست نیست . به عنوان مثال ، شجاعت و هراس از جمله مواردی است که متضاد هم به نظر می رسند ، اما این زمانی درست است که دامنه یکی از آنها در فردی صفر یا صد باشد . چنانچه فرض را بر نسبی بودن ویژگی های نام برده قرار دهیم ؛ اگر نزد فردی در مواجهه با صد پدیده ، هفتاد درصد شجاعت ببینیم ؛ سی درصد باقیمانده را هراس پر خواهد کرد . بنابر این در روند کلی زندگی ، تمامی خصایص می توانند در کنار هم باشند اما برخی از آنها در مواجهه و مقابله با یک پدیده مشخص در کنار هم قرار نگیرند . ممکن است شخصی از بلندی یا ارتفاع بترسد ، در این صورت نمی توان این فرد را در مواجهه با ارتفاع شجاع دانست ، اما همین فرد ممکن است از مار و یا از تاریکی و یا حتی از مرگ نترسد .
چنانچه هم آمیزی ویژگی های مختلف را با درجات متنوع آنها به نسبت زمان و مکان گردهم آوریم میلیون ها میلیون برآیند رفتاری خواهیم داشت . اما در مواجهه با پدیده های مشخص همه ویژگی ها با درجات خاص خود وارد عمل نمی شوند . در نتیجه ممکن است رفتار کس یا کسانی با ویژگی های خاص خود و شدت و ضعف عوامل یاد شده در برخورد با موردی مشخص ، همسان شخص یا اشخاص دیگری با برآیند شخصیتی دیگری باشد . بنابراین سنجش شخصیت کلی افراد نمی تواند بر مبنای مواجهه یا برخورد با پدیده های مشخص و مجرد بازتاب صحیح و دقیقی داشته باشد .
از سوی دیگر برخی از از این ویژگی ها ممکن است در افرادی نقش محوری و مؤثرتری ایفا کنند و این نقش نه تنها بر پدیده های بیرونی ، بلکه بر سایر ویژگی های شخصیتی نیز غالب گشته و آنها را تحت تأثیر قرار دهد ، به گونه ای که برخی از آنها را محو ، کم رنگ و بی اثر سازد .
چند مثال را مرور می کنیم :

آیا آدم شجاع می تواند بی دقت باشد؟       بله
آیا آدم شجاع می تواند با دقت باشد؟         بله
آیا آدم سمج می تواند کم رو باشد؟            احتمالاً نه ، اما با دخالت غرور چطور؟
آیا آدم خسیس می تواند ولخرج باشد؟        احتمالاً نه ، اما با دخالت جاه طلبی چطور؟
آیا آدم مردم دار می تواند عوام فریب باشد؟  در برخی اوقات بله
آیا آدم راستگو می تواند دروغگو باشد؟        در برخی اوقات بله

بنابراین برخی ویژگی ها هیچ ربطی به هم ندارند . مانند شجاعت و دقت . کسی می تواند صددرصد شجاع باشد و در عین حال صددرصد بی دقت .
برخی ویژگی ها بر هم مؤثرند : مانند سماجت و کم رویی . یکی از لوازم سماجت پررویی است اما این ویژگی می تواند با دخالت سایر موارد درصدهای متفاوتی را شامل شود .
درصد برخی ویژگی ها کاملاً تابعی از زمان و مکان است .
ممکن است از فرط مردم داری به عوام فریبی درغلطیم و یا در موقعیتی مجبور به دروغگویی شویم . در این گونه موارد ، زمان ، مکان و نوع مورد نقش اساسی دارند . حتی مواردی مانند خوش بینی و بدبینی نیز به دلیل نسبی بودن ، علیرغم تضاد تام و تمام ، به نسبت شرایط در افرادی با غلظت های مختلف متفاوت عمل می کنند .
مهربانی و مردم آزاری ظاهراً هیچ سنخیتی با هم ندارند ، اما تا به حال آدم مهربان فخرفروش ندیده اید ؟ مهربان بدبین چطور ؟ یا مهربان پرتوقع ؟ بروز هریک از این موارد در رفتار آدمی مهربان می تواند آزارنده باشد .
دانشوری و بی سوادی ؟ این مورد کاملاً اکتسابی است . بنابراین در میان خصایص ، موارد اکتسابی نیز وجود دارند . گو اینکه به جهاتی می توان تمامی آنها را اکتسابی نیز خواند ، اما درصد اکتسابی بودن آنها را متفاوت دانست . شاید اگر بگوییم آموزه های کتابی و آموزه های اجتماعی بهتر است .
به امانت و خیانت می رسیم . اینها ظاهراً خلاف هم هستند . مواردی اینچنین تنها و تنها در روند زمانی و مکانی قابلیت طرح دارند . به طور مطلق امانت دار نمی تواند خیانت کار باشد . اما در عمری امانت داری ممکن است بلاهت منجر به خیانت گردد . بنابر این عامل دیگری را وارد ماجرا کردیم و آن تأثیر یک ویژگی بر تغییر ویژگی دیگر است . اگر فرد امینی از قضا احمق باشد می توان بروز خیانت را از او محتمل دانست و ممکن است روزی از سر حماقت خیانت کند .
برخی از ویژگی ها ممکن است باعث رشد و پرورش سایر ویژگی ها گردند . به عنوان مثال تیزبینی ممکن است نکته سنجی ، فصاحت ، دانشوری و دوراندیشی را به دنبال داشته باشد .
مناعت و دنائت چطور ؟ ظاهراً این دو نیز معارض هم هستند . اما اگر در موردی ترس وارد شود آیا طبع منیع فرو نمی ریزد ؟ اگر فرد بلند طبع به اندازه کافی شجاع نباشد ؛ حتماً مناعت فرو خواهد ریخت . حال این ترس است که بر کفه ترازوی دنائت سنگینی می کند .
برخی ویژگی ها به نسبت شرایط ممکن است ، در عین دارا بودن ماهیتی مثبت ، منفی عمل کنند . مانند شجاعت ، سخنوری ، سخت کوشی و حتی مهربانی یا مناعت !
انسانی را دیدم با طبعی بلند که به اندازه کافی سخت کوش نبود و فرصت های دانش اندوزی را از کف می داد . طبع بلند او نه از بستر قناع و نیکویی که از آبشخور غرور و خودشیفتگی سیرآب می شد .
قصدم از این مثال آن بود که روشن کنم ، بستر کلی شخصیت است که به ویژگی های مجرد ، جنبه خوب یا بد می دهد .
حال اگر به هر ویژگی مثبت رنگی روشن و به هر ویژگی منفی رنگی تیره اختصاص دهیم ، طیفی به وجود می آوریم که به نظر من چشم نواز است . این کنتراست و سایه روشن هاست که جلوه گری می کند . یکسر سیاه و یکسر سفید چنگی به دل نمی زند . ضمن آنکه ماهیت هریک از آنها را آنطور که هست نیز ملموس و خواستنی نمی کند . جلوه گری سفید تنها در کنار سیاه دو چندان می شود . بنابراین از آدمیان نمی توان انتظارات یک سویه داشت . نمی توان قهرمان ساخت ، آدمی برای قهرمان شدن یا قهرمان ساختن ترکیب نشده است . اگر ترسی نباشد ، شجاعت بی معنی است . وقتی سخت کوشی نباشد ، همه تنبل اند ، و اگر همه اینچنین بودند ، پس امری است نهادینه و نمی توان فضیلتی را در کسانی سراغ گرفت . اگر دامنه عددی ورود ویژگی ها و تأثیرات متقابل آنها را براساس زمان ، مکان و مورد افزایش دهیم ، به نتایج نامتجانس بسیاری دست می یابیم ، که سر درآوردن از آنها و شمارش یکایک آنها در ظرف عمر آدمی نمی گنجد . حیوانات فاقد بسیاری از این ویژگی ها هستند . از همین رو رفتارشان مشخص و قابل پیش بینی است . شاید چنین سادگی و تنوع اندکی بد نباشد . اما اگر چنین بود ما آدمیان درگیری کمتری داشتیم و به طور قطع حوصله‌امان از هم سر می رفت، البته اگر ویژگی تنوع طلبی در ما باقی می ماند .
به سراغ برتولت برشت (Bertolt Brecht) و گزیده هایی از کتاب اندیشه های متی (Matti) او می رویم :

گزیده یک :
مرد مبارزی وظیفه ای به عهده گرفته بود که به ناچار به مرگ او می انجامید . در راه به سختی قامت خود را راست نگه می داشت . همراه او پرسید : « می ترسی ؟ » مرد گفت : « بله می ترسم . »
- پس اگر می ترسی چرا باز نمی گردی ؟
مرد جواب داد : « ترس من مربوط به ضعف من است ولی مرگم به اجتماع مربوط می شود . »
متی گفت : « چه زمانه بدی است که انسان نباید به ترس خود تسلیم شود . »

گزیده دو :
متی می گفت : « مغزهای بزرگ را می شود بسیار ابلهانه به کار برد . این کاری است که هم قدرتمندان و هم دارندگان مغزهای بزرگ می کنند . در واقع برای بر پا داشتن احمقانه ترین ادعاها یا نظام ها ، فکرهای قوی را اجاره می کنند . »

گزیده سه :
حتی تماشای ترس در چشمان کسانی که ارجمندشان می داریم ، آموزنده است.

گزیده چهار :
متی می گفت : « کمتر کاری دیده ام که برای اخلاق انسان مضرتر از پرداختن به اخلاق باشد . کسانی می گویند راستی را باید دوست داشت ، به وعده وفا نمود و در دفاع از نیکی ها مبارزه کرد . ولی درخت ها نمی گویند باید سبز بود و میوه را راست به زمین رها کرد و وقتی باد می وزد ، زمزمه در برگ ها انداخت. »

گزیده پنج :

جلو بیا ! شنیده ام که مرد نیکی هستی
خودت را نفروخته ای ، اما صاعقه هم که به خانه ها می زند خریدنی نیست .
به حرفت پایبندی ، خب ؛ حرفت چه بوده ؟
راستگو هستی ؛ عقیده ات را می گویی ؛ کدام عقیده را ؟
شجاعی ؟ دشمنت کیست ؟
خردمندی ؟ برای که ؟
چشم بر منافع خود ندوخته ای ؟ پس در پی منافع که می روی ؟
دوست خوبی هستی
آیا با مردم خوب هم دوستی می کنی ؟
اینک گوش کن !
ما می دانیم
که دشمن مایی ، به این علت می خواهیم نابودت کنیم
ولی به ملاحظه خدمت ها
و صفت های خوب تو
دیواری نیکو انتخاب کرده ایم که تو را بر آن واداریم
و با تفنگی اعلا ، رگباری از گلوله های خوب نثارت کنیم
و دفنت می کنیم با یک بیل خوب و در خاکی مرغوب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

سال ها پیش بود ، بعد از ظهر پنج شنبه کوله پشتی ام را بستم . حوالی ساعت چهاربعد از ظهر یا کمی زودتر به مقصد توچال حرکت کردم . اواخر تابستان بود ، خیلی زود به دربند و سربند وپای کوه رسیدم. کوله پشتی بزرگی را که داشتم به پشت سفت کردم وشیب اول را پیش رو دیدم . کوه خلوت بود. خلوت ، با سکوتی وهم انگیز. آرام آرام قهوه خانه های بسته و سوت وکور دامنه را پشت سر گذاشتم ، باید مسیر "اوسون" و سپس "اسپید کمر"را می رفتم ، کوله قدری سنگین بود ، هنوز آخرین قهوه خانه را رد نکرده بودم که یکی دو گروه پیرمرد را دیدم که به سمت پایین در حرکت بودند . خسته نباشیدی بین ما رد و بدل شد . آنها به راه خود رفتند و من به راه خود. هیچ کس رو به بالا حرکت نمی کرد. ظاهرا امشب تنهای تنها بودم ، اولین بار نبود که شبانه به کوه می رفتم . آخرین دوراهی را پشت سر گذاشتم و راه  همیشه  ساکت و کم ترددتر " اوسون" را برگزیدم .

به سمت چپ پیچیدم و در سربالایی مسیر "اوسون" قرار گرفتم . به پشت سر نگاهی انداختم، کسی نبود . آفتاب آرام آرام دست وپایش را جمع می کرد ، هوا قدری خنک تر شده بود . نسیمی می وزید وبه تن عرق کرده  لرزی خفیف می انداخت . نه رادیویی ، نه نواری  و نه حتی هیچ صدایی ، بالا می رفتم .

به میانه راه "اوسون" که می رسی استخری در سطحی نسبتا صاف قرار دارد. چند درختی هم اینور و آنور می بینی ، همهمه ای در گوشم پیچید ، به پشت نگاهی انداختم ، گفتم شاید گروهی از پی من می آیند . اما چیزی ندیدم .  با اینکه میل به کشیدن سیگار داشتم ، نایستادم. به راه خود ادامه دادم.

یکی دو مسیر سنگلاخی را که طی می کنی ، هتل "اوسون" را می بینی که در آن زمان نیمه کاره و متروک بود. دیدن هدف همیشه سرعت را زیاد می کند. با سرعت بیشتری حرکت کردم. همهمه با من بود. شاید باد بود و وهم . اعتنایی نکردم. ادامه دادم و چیزی نگذشت که "اوسون"را مقابل خود دیدم. نگاهی به دیواره های همیشه شعارنویسی شده اش انداختم و بدون هیچ ایستی به حرکت ادامه دادم . مسیر "اوسون" تا رودخانه صاف و مصفاست ، باغ ها و یکی دو قهوه خانه در مسیر قراردارد.

صدای رودخانه را می شنیدم . همهمه هنوز با من بود. به نظرم می رسید که این صدا در سرم است و اگر نه کوه ساکت بود .

آخرین پیچ  و وضعیت عمودی نسبت به رودخانه ، چشم انداز بلندی های مسیر "اسپید" را پیش رو می گذارد. بارها این مسیر را آمده بودم اما این بار پس از گذر از آن مسیر باریک ، فراخی و بلندی های اطراف آن را بیش از هر وقت دیگری حس کردم. حالت و چهره صخره ها و بلندی ها به گونه ای مرموز و وهم آلود به نظرم آمد . سایه روشن هایی ایجاد شده بود . اگر خیره می شدی وذهنت را به دست اوهام می سپردی ، می توانستی انواع  صورت ها و اشکال را ببینی که بی شباهت به هیبت های انسانی البته در ابعادی بزرگ نبودند.

رودخانه را پشت سر گذاشتم . شیبی نرم اما طولانی در پهنه ای نسبتا وسیع را پیش رو داشتم . این قسمت از راه را می توان به گونه های مختلفی طی کرد، در حاشیه رودخانه ، دورتر از آن و حتی از کمره ارتفاعات مشرف به رودخانه  ، من طبق معمول راه میانه را ادامه دادم . در این پهنه وسیع بیش از هر وقتی خود را تنها احساس کردم . کوه های مشرف به دره برمن مسلط بودند ، آنها دیگر قیافه کوه همیشگی را نداشتند ، کمی هول انگیز تر به نظر می آمدند . گوی کسانی از بالا مرا می نگریستند. در این بین اندک اندک احساس دیگری نیز با من همراه شد . حس میکردم کس یا کسانی به دنبال من هستند و هروقت به پشتم نگاه می کنم ، آنها خود را پنهان می کنند. اوهام و افکاری  ناخواسته  بر روانم مستولی شد . سعی می کردم به چیزهای دیگر و راه فکر کنم اما زمانی نمی گذشت که صدایی می شنیدم . گاهی احساس می کردم که اگر همین حالا سرم را برگردانم آنها را خواهم دید و چشمانم صاف درچشمان براق آنها خواهد افتاد. صدای حرکتشان را به وضوح می شنیدم . حس کردم کسی پشت سنگی پنهان شد. یاد قصه های مرحوم مادربزرگم افتادم . حمام عمومی در صبح گاه وسروصدای میان خزینه وهروکر اجنه و رقص وپایکوبی آنها . بدم نمی آمد که ای کاش کسان دیگری هم در کوه بودند و با من همراه می شدند. اما به جز اشباح هیچ همراهی نبود. گام هایم را تندتر کردم که هرچه سریع به پناهگاه سنگی "اسپید" برسم. اما حس می کردم موجودی پا به پای من وبا فاصله ای بسیار اندک در حد یک گام پشت من است. سنگینی نگاهش را بر پشت گردنم حس می کردم. یک لحظه حس کردم انگشتانی سرد وبلند به پشت گردنم می خورد . گامی بلند برداشته وبه یکباره برگشتم ، حس کردم که بازهم به پشت سنگی خزید.

شیب ملایم و طولانی موازی با رودخانه را که طی کنی به شیبی در سمت چپ می رسی که باید بپیچی و من رسیدم و پیچیدم. تهران را می شد دید ، چراغهای شهر روشن بودند اما نه کامل ، هوا به سرعت تاریک می شد ، هرچه به "اسپید" نزدیک می شوی شیب تندتراست . باد شدید تر شده بود. مسیر چشمه را درپیش گرفتم وبالاخره به چشمه رسیدم ، قمقمه را آب کردم .  هوا تاریک بود .  وقتی مشغول پرکردن قمقمه از آب چشمه بودم باز هم به سراغم آمد. احساس کردم کسی بر روی من خم شده ، بازسریع برگشتم – یک آن کسی را دیدم – اما نه هیچ کس نبود. به سمت پناهگاه سنگی حرکت کردم . چندی بعد در پناهگاه بودم . از دور دست ، تهران با چراغهای کاملا روشن اش را می دیدم . با وضعیت پیش آمده فاصله بسیار زیادی را بین خود و زندگی جاری درآن دور دست حس می کردم . اما همان چراغ ها در دور دست قوت قلبی بود.

کوله را به زمین گذاشتم و وسایل را بیرون کشیدم . باید فانوس را روشن می کردم . من بودم و کوه ، حال باید چه می کردم؟ البته دم کردن چای و باز کردن کنسرو و چاق کردن یک سیگار. پس از این پاک بیکار شده بودم دیگر حتی راه هم نمی رفتم دربست در اختیار تفکرات عجیب قرارگرفتم . آرام آرام تمامی اشباح و اوهام جان گرفته و واقعی تر می شدند. درهمه سو آنها را حس می کردی . دیگر آنها را می دیدم ، سعی می کردم حرکت کنم و در یک جا نمانم .  بیش از هر وقت دیگر به من نزدیک شده بودند . در کنارم نشسته بودند . با عجله از پناهگاه خارج شدم و سیگاری روشن کردم  سر که بلند کردم در شعله کبریت صورتی را دیدم . نفس اش به صورتم خورد ، اما نه ، این باد بود .  باد کبریت را خاموش کرد . چهره نیز محو شد. به یک باره لج کردم ، پیش خود گفتم من امشب اینجا هستم . با شجاعتی که به خود دادم کمی آرام شدم . همچنان خیره به تهران وروشنایی های آن بودم که بار دیگر سروصدایی نظرم را جلب کرد . این بار صداها نامفهوم و دور بود . هرچه بیشتر دقت می کردم بیشتر از وجود اصوات مطمئن می شدم . گوش هایم را تیز وتمام حواسم را جمع و جور کرده بودم که ببینم صدا واقعی است یا نه . اما صدا نه تنها واقعی بلکه هر لحظه نزدیک تر هم می شد. اندکی سکوت می شد و دوباره صدا . دیگر اطمینان داشتم که صدا واقعی است کمی به سمت پایین حرکت کردم که کورسوی را نیز دیدم. بله کنار چشمه بود. می خواستم به داخل پناهگاه بروم ، اما داخل پناهگاه هول انگیزتر ازبیرون بود . پناهگاه سنگی همچون قبری دهان گشوده به نظر می رسید که گوی مردگان در آن به جنب وجوش افتاده باشند. نور لرزان فانوس سایه ها را به این سو و آنسو می کشاند .  چندی بعد به نظرم آمد که اصوات ریتمیک شده است . جلوتر رفتم شعله ای دیدم واشباحی که گرد آن می چرخند . بله به هیچ رو اشتباه نمی کردم باز هم چند گام دیگر رو به پایین برداشتم . مانده بودم که جریان چیست ؟ نمی دانستم چه کنم . اما از طرفی اندکی ترسم ریخته بود . زیرا ساعتی بود که آنها وآن صداها بودند ولی آسیبی به من نرسیده بود ویا حداقل خیال می کردم که آسیبی به من نرسیده چون در داستان ها شنیده بودم که در این اوقات حالتی مسخ گونه عارض می شود که تو خود بر خیر وشر آگاه نمی شوی . حس کنجکاوی ام تحریک شده بود. می خواستم ببینم این اشباح در کنار چشمه چه می کنند؟ با خود کلنجار می رفتم که بروم یا بمانم ؟ سرانجام تصمیم خود را گرفتم . با عجله و بدون توجه به هیچ شبحی به داخل پناهگاه رفتم و به سرعت لوازم را جمع کرده وبه سمت چشمه به راه افتادم . هرچه نزدیکتر می شدم صداها واضح تر می شدند . خود را در چند قدمی آنها دیدم . شعله آتشی بود وچهار پیکر نیمه لخت . با موها وریش های بلند . به پاهایشان نگاه کردم ، نه سمی دیدم و نه البته پایی ، در واقع در آن حالت نمی توانستم پای آنها را به درستی ببینم. ناگهان در آن همهمه ؛ صدایی گفت : آهای ؛ خسته نباشی ،  بفرما . به خود آمدم ، آن صدا مرا دعوت می کرد . هوش و حواسم درست کار نمی کرد . بهت زده جلوتر رفتم ودر میانشان قرار گرفتم . تمام وهم و خیالات چند ساعته به یکباره  فروریخت . خود را در میان چهار درویش دیدم . دراویش جوان وخونگرمی که با روی خوش از من استقبال کردند . برای اینکه شبانه به کوه زده بودم بسیار مورد تحسین و تشویق ایشان قرار گرفتم . آنان باز به ذکر وسماع مشغول شدند . تا حدود سه صبح ذکر وسماع ادامه داشت . آنان خسته ، هریک در گوشه ای به خواب رفتند و من هنوز بیدار بودم. آرام به راه افتادم به سمت قله . رفتم و بازگشتم . حدود نه صبح همانجا باز دراویش را دیدم . نشستم ،  با آنان چای نوشیدم . سیگاری کشیدم و پس از خداحافظی به سمت پایین حرکت کردم. کوه به عکس شب گذشته شلوغ بود . جوانان شاد وشنگول به سمت بالا در حرکت بودند و من نیز سرخوش به سمت پایین دوان . اوسون را رد کردم ودر مسیر قهوه خانه های پایین دست ، یکی از دختران آشنا را که با برادرزاده اش به کوه آمده بود دیدم . با هم به پایین آمدیم و کمی صحبت کردیم . همین گپ  و گفت پایه آشنایی بیشترمان شد و اندکی پس از آ ن ازدواج کردیم  و بیش از بیست سال است که در کنار هم هستیم . ظاهراً به این  می گویند " گشایش پس از شدت "! ومن می گویم بترس تا به تاهل پناه بری چون دیگر تنها نیستی . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

باید اعتراف کنم که درج قسمت دوم مطلب "پا تو کفش وبلاگ های موسیقی" بسیار دشوارتر از قسمت اول آن است . برخوردهای مشفقانه و دوستانه خوانندگان به گونه ای چشمگیر بر دغدغه ها و وسواس من افزود ؛ و به عبارت دیگر مرا اندکی محافظه کارتر نمود . اما سعی می کنم پس از آخرین نقطه ای که در این مقدمه خواهید دید ، با امید به اینکه کسی یا کسانی رنجیده خاطر نگردند به همان حال و هوا باز گردم ؛ این هم همان نقطه

 مواد لازم برای برقراری ارتباط با این متن:

 آشنایی قبلی با وبلاگ های نامبرده ، حداقل ده پست
مطالعه بخش نظرات وبلاگ های نامبرده ، حداقل سی نظر اخیر

 سعه صدر و روی خوش ، حداقل به مقدار حداکثر

 

زارعی ( وبلاگ نواهای ایرانی )

 

دوستان ، از آنجا که دیدم مطالب فنی موسیقی کم است و ما موسیقی‌مان نمی آید و از سوی دیگر بازار نشست ها ، همایش ها و رزمایش ها گرم است ، سریعاً سوزن عوض کرده و مدتی است که به نشست و برخاست با اهالی موسیقی می پردازیم . جای شما خالی . اتمسفر ، جو و فضای خوبی است . با هم می نشینیم ، حرف های خوب و روشنفکری و پاستوریزه می زنیم ، در جهت اعتلای موسیقی می کوشیم ، اگر این وسط کسی استاد را استاد ندانست و آن یکی و یا اون یکی را استاد دانست ، شقه اش می کنیم و عکسش را می دهیم به امیر دل آواز تا در وبلاگش بگذارد تا عبرت سایرین گردد . خلاصه فضای فرهنگی آکنده از مهر و محبت پر مجادله ای است که ضمن تحمل یکدیگر کتک کاری های ارزشمندی در آن به وقوع می پیوندد . آدرس را می نویسم تا شما نیز به جمع صمیمی ما بپیوندید : بالاتر از آنجا ، رستوران ایران شک به صرف شام و شربت . از آوردن کودکان ننر و نازنین خود اکیداً خودداری کنید .
حالا پس از دعوت شما یک مطلب خوب هم برایتان سمبل کرده ام که شما نگویید من همش دنبال مهمانی و جشن و سرور هستم . نام این مطلب "فاتحه ای برای موسیقی بخوانیم" است ، با هم می خوانیم :
اصولاً جمعیت نسوان زینت بخش شهرها بوده و در زیباسازی فضا بسیار موثرند و از آن گذشته موتور محرکه مردان در فراگیری و پیشرفت بسیاری از علوم و فنون و از جمله موسیقی ، هستند . زیرا اگر دختری نباشد که آواز خواندن تو را ببیند و تو برایش از هنر و موسیقی نگویی ، می خواهی برای عطا نویدی با آن سبیل هایش بگویی؟ انگیزه ما را در موسیقی ، هفتاد هشتاد درصد ، بلکم نود و هفت درصد را زنان تشکیل می دهند . حتی با استناد به برخی فتاوی ، احتیاط واجب آن است که آن سه درصد باقیمانده را هم به حساب جامعه نسوان گذاریم . حال چگونه است که می گویند آموزشگاه موسیقی مردان و زنان باید جدا باشد؟ آقا این یعنی مرگ موسیقی در این مملکت . همین است که من مدتی است دپرس شده و حال و حوصله ندارم . همین است که می گویم موسیقی‌مان نمی آید . همین است که می گویم باید فاتحه موسیقی را خواند . همین است که می گویم لااقل بیایید در نشست های هفتگی شرکت کنید ، بلکم در آنجا از وجود فوج نسوان انگیزه ای در ما ایجاد شود . امید است در نشست ها ، غمباد و قولنج ما معالجت گردد تا هرچه زودتر به کار و زندگی خود مشغول شویم .

( ر. زارعی ، مردعمل ، مهمان نواز ، مردم دار و البته اندکی اهل غلو )



مهدی معتمد ( وبلاگ خبری موسیقی سنتی ایران )

به گل و گشادترین وبلاگ خبری موسیقی سنتی خوش آمدید . من مهدی معتمد هستم ، مدیر این وبلاگ . عاشق و شیفته جمع آوری مطالب موسیقی سنتی از اقصی نقاط جهان هستم . در حال "حاظر" [ خود آقا مهدی حاضر را چنین نوشته ، گناه ما نیست ] مشغول یادگیری این هنر در کنار استاد محترم در قزوین هستم !
از همه علاقمندان می خواهم مطالب خوب خود را در وبلاگ خود ننویسند و برای من بفرستند تا این وبلاگ روز به روز صایران شود . در ضمن بعد از اینکه مطالب را برای من فرستادید ، بدوید بروید این سایت را به موتورهای جستجو معرفی کنید ، البته اگر بلد هستید و اگر نه من خودم راشیتیسم ندارم . خودم این کار را می کردم .
یک نکته را هم به شما گوشزد می کنم و بر گوشزد دوباره تأکید می کنم و آن این است که کلیه مطالب این وبلاگ که شامل اخبار و دانلودها می شود توسط خود من تولید شده و از جایی برداشته نمی شود ، اگر بردارم حتماً و قطعاً منبع آن را می نویسم ؛ مثلاً همین دانلودهای خانم پریسا که برای شما گذاشته ام ، اینها را همه را خودم خوانده ام و ضبط کرده ام ، منتهی گفتم خوبیت ندارد با نام خودم آنها را در معرض دانلود قرار دهم . پس تواضع و فروتنی چه می شود ؟! بنابراین به نام بانو پریسا آنها را در دسترس شما قرار دادم . همین اخبار مربوط به کنسرت ها را نیز از هیچ جا نگرفته ام . من چند سال پیش یک خبرگزاری به نام معتمدپرس نیوز برودکاستینگ فور میوزیکال وورد تأسیس نمودم که به دلیل آنکه طول این عنوان بالای چهار متر و نیم بود و از زیر پل عابر رد نمی شد ، نتوانست چندان معروفیتی کسب کند . به هر حال من تمام اخبار را از طریق خبرگزاری خودم تأمین می کنم و این اجازه را به سایر خبرگزاری ها و سایت های خبری داده ام که بدون به کارگیری آن عنوان دراز از اخبار من به طور رایگان استفاده کنند و نه به روی ما بیاورند و نه به روی خودشان . این حقیقتی بود که باید دیر یا زود توسط من گوشزد (با تأکید مجدد بر این واژه) می شد . در پایان می خواهم از دوستان بسیار عزیزم آقای شهرزاد و محسن که اصلاً آنها را نمی شناسم تشکر کنم و از آنها بخواهم که حداقل یک ایمیل خشک خالی ولو قلابی برای من بگذارند . جانم فدای دوست .

( مهدی معتمد ، شیفته موسیقی ، ساده ، صمیمی و البته اندکی خودشیفته )


علی یزدانی (وبلاگ شجر - موسیقی سنتی و مقامی خراسان)

دوستان ، امروز می خواهم از دوتارنواز مشهوری به نام "دیمیتری شوستاکوویچ" که سابقاً وردست استاد عثمان بوده سخن برانم . همانطور که می دانید آن روسیه بی پدر و مادر که قبلاً اتحاد جماهیر شوروی بوده ، همسایه شمالی استان خراسان است که ما در آن موسیقی مقامی داریم . در اینجا بود که دیمیتری "جوان" از مادر زاده شد و چیزی نگذشت که با گوستاو مالر طرح دوستی ریخت . اما عده ای کافر از نژاد چایکوفسکی ایشان را از دامن پاک "باغرود" خراسان ربوده و دوتار را از وی ستانده و با مشت و لگد او را پشت پیانو نشاندند تا او به جای سرایش "نوایی نوایی / چه دانم کجایی" به تصنیف "نبرد استالینگراد" بپردازد . تا مدتها او پیانو را دو انگشتی می نواخت . اندک اندک دانست که می توان برای نواختن پیانو از هر ده انگشت استفاده کرد ، بلافاصله پس از درک این مطلب نردبان ترقی را یکی پس از دیگری و با آسانسور طی نمود . اینگونه است که موسیقی کلاسیک شوروی سابق قرابت نزدیکی با موسیقی مقامی ما به وِیژه موسیقی خراسان پیدا کرد . از جمله می توان از سمفونی "شبی بر فراز کوه سنگی" اثر "مودست موسورگسکی" نام برد . منظور از "کوه سنگی" همان کوه سنگی خودمان در مشهد است . "رقص شمشیر" اثر "آرام خاچاطوریان" هم همان دگردیسی شده رقص چوب تربت حیدریه و جام است .

( علی یزدانی ، اصیل ، اهل مطالعه و البته اندکی غیرقابل پیش بینی )


 نگارین ، پرنیان ، فاضل ، کاوه ( وبلاگ نیواک )

ما یک فوج وبلاگ نویس هستیم که به وقت مقتضی یکدیگر را پوشش داده و در بخش نظرات با هم می ریزیم سر منتقدین تا گفته باشیم یکی برای ما و همه هم برای ما !

من فاضل‌ام . با اینکه هیچ نوشته ای در وبلاگ از من ثبت نشده ، اول همه اومدم برای معرفی که احقاق حق هم کرده باشم . اینها از نام و معنای نام من استفاده ابزاری کردند . همین !
(نام ایشان پس از عدم رعایت پنهان کاری های درون گروهی و زیر پا گذاشتن شعار " یکی برای ما ، همه هم برای ما " از فهرست نویسندگان وبلاگ نیواک حذف گردید - شب نوشته ها)
 

من پرنیان یا همان فرزانه سابق هستم . تا دیروز به جز خاندان آل بویه و شجریان ، استادی در عالم وجود نداشت . اما از امروز که من وبلاگ می نویسم ، پسرخاله مادری همسایه کامکاراینا استاد شده که من این "موفقیت چشمگیر" را از "فرط صمیمیت" به جای "مخاطب" به این "هنرمند نازنین" عزیزتر از جانم "مزین" می کنم ! خب بگذریم ، امروز می خواهم درمورد "خواننده های خوب و آهنگ های بد و بالعکس" یا خواننده های برعکس و آهنگ های عکس برگردون مطالب بسیار مفصلی را در هشت خط ده سانتی بنویسم . تذکر می دهم که استفاده از این مطلب مفصل تحلیلی که موشکافانه تمام ابعاد آواز و آهنگ را در آن به تفصیل خاطر نشان کرده و پته خوانندگان برعکس را روی داریه ریخته ام تنها با ذکر نام وبلاگ نیواک و فرزانه داخل پرانتز پرنیان دات کامکار مجاز است .
خب می دونید چیه بچه ها ، من معمولاً عادت ندارم خالی خالی فکر کنم . برای همین رادیو رو روشن می کنم که بتونم فکر کنم ، یه بار که رادیو رو روشن کردم که مشغول فکر کردن بشم ، دیدم رادیو داره یه آهنگ پخش می کنه . شوکه شدم ، مگه رادیو هم آهنگ پخش می کنه؟ ، ووولوم دادم ، دیدم به‌به چه آهنگیه . همه وجودمو تو حواسم جمع کردم . فوق العاده بود . هم درآمدش عالی بود ، هم خوش قیافه بود . هم باکلاس بود (ببخشید حواسم پرت شد) هم خوب تنظیم شده بود ، آواز شروع نشده گفتم جملات بدیع و زیباست . فکر کردن رو گذاشتم کنار و منتظر صدای روح نواز خواننده شدم ، گفتم با این آهنگ فقط و فقط استاد می تونه بخونه نه برعکس . اما "یه دفعه" به خود می آیم ، وای این چیه من "می شنوم" انگار که "آوار" رو سرم خراب شد . نمیدونم چه جوری از زیر آوار تشخیص دادم که این خواننده سروته شده و داره برعکس می خونه . نمیدونم شاید هم سروتهش عوض شده بود . یک صدای بد "استیل"، بد "تکنیک" و بدبو را می شنیدم . "وای" خدا ! حتی صداش "ویبره" هم نداشت . بعد پیش خودم فکر کردم که پرنیان تو چه انتظاری داشتی ؟! فکر می کردی که خواننده باید موبایل باشه و یا به جای یه خواننده باید کل گروه ارکستر برعکس بشن ؟ خب معلومه که خواننده باید سروته بشه ، خواننده باید خیلی استاد باشه تا خودش صاف وایسته و نوازندگان را "برعکس" کنه. 

من نگارین یا نگین هستم . یه روز داشتم "وره یارم" گوش می دادم ؛ یهو شور ورم داشت و احساساتی شدم ، گفتم همینطوری یه وبلاگ احداث کنم تا با اون بتونم صدای "صبای" عزیزم رو به گوش جهانیان برسونم .
دوستان ، منو ببخشید یه چند روزی از کامپیوترم دور بودم . آخه با گروه فریدون کاظمی رفته بودیم "موسیقار" بزنیم در غار . خب اونجا هم دستمون به کامپیوتر نمی رسید ، وقتی اومدم دیدم کاوه و پرنیان هیچ جایی برای نوشته های من نگذاشتن . این شد که از حالا به بعد من با نام نگین براتون بیشتر تو بخش نظرات می نویسم . اینطوری هم من می نویسم ، هم نظرات زیاد میشه ، هم دعوامون نمیشه . یکی از نظرات مشعشع من که خیلی سروصدا به پا کرد را با هم می خونیم . نکته مهم این پیام که همه اساتید به خصوص خانم مارپل را گیج کرده اینه که اصلاً نفهمیدن من چی گفتم . این شما و این هم نظر من :
"ای کهش ای ایران اقای گلگلاب سرود ملی ما بود حسسش خیلی بیشتره سرشار از غرورملی هست" 
عاقبت ، گروهی زبده از متخصصان فقه اللغه و زبانشناسان به رهبری ای. م. اورانسکی در شرق و نوام چامسکی در غرب موفق به کشف کلمه "کاش" یا "کاشکی" شدند که دارای ریشه ای سریانی است که من از مغز ریشه آن یعنی "کهش" استفاده کرده بودم . چون ما به زبان های باستان بیشتر علاقمندیم و این از نام وبلاگمان پیداست .

 

من کاوه‌ام. داداش نگارین و دوست پرنیان . گفتم چه معنی داره دو تا دختر وبلاگ بزنند . آمدم که هم براشون برادری کنم ، هم پدری و هم اگر لازم شد کــَـل مزاحمین رو بخوابونم . همین اول بگم که از نظر من خیلی چیزها هنر نیست . مثلاً خط یا نقاشی کلاسیک . البته نمی دونم کارهای بهزاد ، کمال الملک ، رافائل ، داوینچی و امثال این ها جزءِ این نظریه من حساب میشه یا نه . اما به نظرم اینا صنایع مستظرفه یا فنه . هنر اینه که خوب بتونی "وره یارم" رو بخونی چون حس داره ، روح داره ، زیباست ، متعالیه ، آدم رو می بره به عرش ، اما شما کدوم خط یا نقاشی خط رو دیدید که حسی رو منتقل کنه ، حتی رو فرشم نمی بره چه برسه به عرش . آیا با دیدن مونالیزا می تونید خودتونو تکون تکون بدید ؟! چه حس عظمت و شکوهی در مجسمه داود میکل آنژ دیده میشه ؟! جز تنه ای لخت و بی تربیتی که فقط خوب تراشیده شده . نقاشی های اشر با اون احجام و اشکال هندسی‌اش که فقط ماهرانه کشیده شده چه زیبایی توأم با مفهومی داره ؟! مگر هر چی زیبا شد باید بهش بگن هنری ؟ پیرزن همسایه‌مون از اون پیرزن های گوگول مگول خیلی قشنگه ، پس از فردا باید بهش بگیم ، ننه هنری ؟! من اصلاً با این نظر که میگه "برخی صنایع مستظرفه می توانند هنری هم باشند و برخی تنها جلوه هایی از فن هستند مخالفم" حالا برای اینکه بفهمید هنر واقعی چیه ، و برای اینکه نشون بدم ما نیواکی ها "تک خور" نیستیم ، مزه هنر واقعی را به شما می چشونم . آفرین درست حدس زدید ، "وره یارم" ، بله خودشه ، وره یارم با صدای هنرمند بزرگ ، صبا . هان چی گفتی ؟ نمی شناسیش ؟ خب مشکل از خودته که نادانی . باشه عذرت را می پذیرم . این شما و این "وره یارم" ، بعد از اونم براتون یه "تراک" تصویری گذاشتم به نام "قاسم خان" که آخر آثار هنری است که کیفیتشو به شکل "فجیعی" کم کردم ، به نحوی که پس از دانلود ، شما صدای تراکتورهای مزرعه کامکاراینا را می شنوید . به هر حال مشکلی نیست ، هنر اگر هنر باشه ، هر چقدر هم کیفیتشو بیاری پایین بازم هنره . اون تابلوی مونالیزاست که تقلبی‌اش دوزار نمی ارزه . چون گفتم که اون هنر نیست . امیدوارم لذت ببرید . اگر می بینید عکس ها و آهنگ هایی رو که گذاشتم دانلود نمیشه ، تقصیر من نیست ؛ گلاب به روتون این سرور خوب بالا نمیاره . من با اینکه اینو می دونم هیچ کاری نمی کنم ، باید تحمل کنید .
از آنجا که ممکن است شما این هنرمندان شهیر را به جا نیاورید ، من هنرمندان را دو بار از چپ به راست و از راست به چپ برای شما معرفی می کنم که خیلی خوب در ذهن شما جاگیر شوند :
از چپ به راست : اردشیرقشنگ ، ارژنگ هانا ، سلطان بیژن کامکار (این لقب از کشفیات بدیع و بزرگ من محسوب میشه . قراره این کشف را به همراه نظریه تابناکم در مورد هنر و صنایع مستظرفه یک جا در یونسکو ثبت کنم)
وره یارم ، حالا بر عکس ، از چپ به راست : سلطان بیژن کامکار ، ارژنگ هانا ، اردشیرقشنگ .


( نیواکی ها ، پرشور ، فعال ، بی تکلف و البته اندکی شلخته )


 

ایرج (گل واژه های ایرانی - پرشین فلاورز)

گل واژه های خود را پاره پاره در گلدانچه ذهن شما می کارم تا شما آبش دهید . باشد تناور شاخ گردویی شود بر جیحون و اینک به شما می آموزم که چگونه می توان با کمال آرامش موجبات بیزاری از یک هنرمند مردمی را فراهم آورد :

 

◊ پاره نخست / آغاز رسالت :
چند صباحی پیش ، به آن هنگام که قامت به کسوت رسل و پیام آوران مستور نساخته و سر به دلباختگی و شیفتگی آن نوای الهی نباخته بودم ، به مجلسی اندر شدم ، تاریک . کسان را دیدم سر به سر به نظاره . صندوقچه ای را می نگریستند روشن ، که در آن چون مایی به آمد و شد بودند . همگان را بشناختم . از آنکه بر من یارتر بود ، بپرسیدم : این چیست و آن نور از کجاست؟ برمن خشم گرفت و به عوامانه لسانی زبان در توپک دهان بجنباند و چنینم آگاه نمود :
این ویدیو است و آن هم فیلمفارسی!
بنشستم و چشم بر آن دوختم و به سیر لاهوت اندر شدم. آنی به آسمان شدم . و در آسمان :
خنیاگران ، خنبک همی زدند و من خرم به ربیع و ستاندن رطل رحیق از کف سرده اخضر رخ و رسن ساختن راح به مصداق خط عبور به جهان اولی . به حال سماع خویش را به دریایی معلق دیده و به نظاره جهانی سنگ بر سنگ نشستم . به یکباره حالت خوف و رجا بر من عارض شد و شعشعه شنقصه تابان ، ندایی برآمد ، روی مضمر نموده و مضطر نیوشیدم . آن ندای آسمانی که چنانم پیچاند ، بی پاپوش و بی دستار . موی افشاندم و به جان بشنیدم آن نوای آسمانی را که چنین آواز می خواند :

آقا خودش خوب می دونه / که ما اونو از رودخونه
درش آوردیم ، بیرون آوردیم / آوردیمش توی خونه
حالا پاشو حالی بکن / برقص و خوشحالی بکن
اگه نرقصی می شینم / عقده دل وا می کنم
نگاه تو چشمات می کنم / شکوه رو آغاز می کنم
می گم حسن جغجغه رو / نون بده و چای بده
می گم حالا در بیاره / کفشتو و دمپایی بده

شمیم دیزی فضا را آکنده ساخت و نکهت پیاز مشامم را نوازش می کرد . گوشت کوبی بر کاسه سرم می کوفت و دانستم که از برگزیدگانم و پیامی بر من نازل و دوران دشوار رسالت آغاز گشته! سرگشته و آلفته بر خویشتن خویش ایرج نام نهاده که یکسر مستحیل گردم در او و او در من .
خود را بر زمین دیدم ، بی کفش و بی دستار، اما دلشاد . بر کول خود سنگینی مهیبی حس کردم . چگونه این پیام آسمانی و رسالت عظیم را به گوش غافلان رسانم ؟ از ژرفنای وجودم صدایی به در آمد ، گفتم کیستی که من خاموشم و تو در فغان . بگفت من جغجغه ام ، حسن جغجغه ، تو را بشارت می دهم به ساخت وبلاگ آسمانی با عنوان گل واژه های ایرانی . غم از دل من زدود و من با خود خواندم :

اومدم و باز اومدم / خیلی سرافراز اومدم
منم که دلشاد اومدم / بی غم و آزاد اومدم
میرم یه وبلاگ می سازم /  هر چی دلم خواست می ذارم

◊◊ پاره دویم / کتابت وبلاگ ، مبارزه با خرافه و دعوت به پرستش خدای آواز با تغییر لحن و آوا :

با کتابت وبلاگ با انواع خرافه و "دیکتاتوری ناهمساز" به جنگ "دشواری زای" درآمدم و ازآن "رنج آمیزتر" "سوگیری" من بود در "درازنای جاده رشت - تهران" که در آن ماشین ، راننده ام نوار مورد علاقه ام که خود خدا آن را با صدایش پر کرده بود به همراه نداشت . خاطره ام د"ر پنج شنبه شب" که "روزی تابستانی" بود در دراز جاده اتفاق افتاد . بارانی که از پس پریشب شروع کرده مرا امروز عصر غافلگیر کرد و من هنوز غافلگیرم و با رسیدن به تهران هم همچنان "شور بختانه" غافلگیر می شوم . به خودم نفرین می فرستم ، چرا بارانی که از پش پریشب "شورش گرانه" آغازیده باید مرا امشب غافلگیر کند ؟ به راستی چرا ؟ عـــلـــی تو نمی دانی ؟ راننده عاشق رشید بود و من هم خسته ام شده بود و هم کیفور بودم . پیچ رادیو رو تا پیچ می خورد چرخاندم . راننده ام نیم نگاهی به سرتا پای من انداخت و صمیمی و دوست داشتنی و با غیض گفت : مثل اینکه یه چیزیت میشه؟ گفتم آری ، هوس آبگوشت کرده ام با دمبه فراوان . تا هوسم را بر زبان هایم جاری ساختم ، بویی را حس کردم . اوه نه ، من به خود اطمینان داشتم . نه این بو از رشید بهبودف هم نمی تواند باشد ؛ چون من ضبط را خاموش و رادیو را روشن نموده بودم . نگاهی مشکوک به راننده ام انداختم اما او که آواز نمی داند ، پس این بو از کجا است ؟ باورم نمی شد از رادیو بوی گوشت کوبیده به مشامم رسید . این بو برایم آشناییت داشت . همان بود که می خواستم ، خدای آواز همین اطراف است! دهانم آب افتاد و اندرونم به تاپ تاپ افتاد . از سر کیف آروغی زدم . خوش صداترین صدای بین همه صداها ، اوه نه آروغم را نمی گویم . این خودش است ، خدای آواز! من موفق شده بودم . ویکتور هوگو به من گفته بود که همه نوع غذایی داریم ، و من باور نمی کردم .
خود پشت ماشین نشستم ، هضمش مشکل بود . منظورم شنیدن صدای خدای آواز از رادیوی جمهوری اسلامی است نه ماشین و یا حتی آبگوشت ، اما بالاخره با دو پر پیاز و ترشی لیته هضمش کردم .

در رویکرد ضد خرافه دیگر در موسیقی اصیل باید بفرمایم که موسیقی ایرانی که "مبدع" آن خدای آواز بوده است در" هزارتوی" پیچیدگی ها و دل پیچه های جهان بینی ها قرار نمی گیرد ؛ بلکه این موسیقی نیازمند دشت صاف و همواری است که تک درختی پرشاخه درست در وسط آن قرار گرفته باشد تا خوانندگان بر آن بپیچند و خود را بیاویزند و ندای آسمانی همچون خدای آواز از خود به در کنند . وجود دشت برای به دنبال هم دویدن و احیاناً غلطیدن یک ضرورت تاریخی است . اگرچه خدای آواز این نوع موسیقی را با ملودی آسمانی و پیکرنواز "نیناش‌ناش" بر سرمیز ماست و خیار و سفره مملو از نان سنگک نیز اجرا نموده که کمتر پیکرهای گوشتالویی تاب مقاومت در مقابل تکان های خود به خودی باسن و کمر را داشته اند ، همانگونه که می بینید چون مار پیچیدن بر درخت و ایضاً پیچاندن نود درجه ای کمر در حالی که دوپایتان به هم پیچیده و در همان حال سر را با گیس افشان یکصد و هشتاد درجه به پشت خم کرده اید که با لب غنچه شده ، یار را به بشارت وا دارید از نوع پیچیدگی های عفن و مبتذل جهان بینی ها نیست . چنین پیچیدگی های پرپیچی است که جایگاه خدایگان را تعیین می کند و خدای آواز بر همین جایگاه رفیع تکیه زده . آیا درک می کنید چه می گویم ؟! اگر درک نمی کنید به درک .
و اما خرافه دیگر مربوط به تعهد هنرمند است که این سخن خرافه ای بیش نیست . در این مطلب سخت فلسفیده ام و سلول های خاکستری مغزم از سیالان این همه اباطیل متعجب گشته و بر من رشک و حسد ورزیدند . بنابراین از آنجا که مطلب بسیار فوق فلسفی است ، خواندن آن را به نوزادان بالای هجده سال توصیه نمی کنم . از نظر بنده بزرگترین تعهد هنرمند این است که متعهد نباشد و همچنین حمال هم نباشد . آنگونه که خدای آواز چنین تعهداتی را در چهارچوب بر نمی آشفت و دیالکتیک هنری همین چند میلیون سال اخیر را یک لقمه پذیرا نبود . او هیچگاه عملگی نکرد . او هیچگاه از مردم ، از آزادی های به مخاطره افتاده دفاع نکرد . او می گفت گور پدرشان ، مگر من عمله ام ، من با توانایی imagination و preception باربری کنم ؟! او در مقابل یاوه تعهد هنری می گفت: "عمراً داداش ما نیستیم ، زت زیاد ، کاری باری ، چرخ گاری" و چه نیکو پیامی!
راستی یک موضوع مهم و آن اینکه برخی دوستان و دشمنان و یاران نظرات رکیکی را ارایه می کنند که موی بر بدنم راست می شود و در عین حال قند هم توی دلم آب می شود . من بسیار مودب و مبادی آداب هستم و این نظرات را تصفیه می کنم مگر آنکه به نفع خودم باشد ، یکی از این نظرات دوست داشتنی را می توانید در بخش نظرات مطلب "رویکرد ضدخرافه ..." بخوانید و به بی تعهدی من و خدای آواز ایمان آورید .

پاره سیوم / خاطرات دستکاری شده من ، چیستان:

دو خاطره بگویم برایتان! خاطره اول : آقا مش ممد تعریف می کند که روزی کل اساتید جمع شدند که قله مون‌بلان را فتح کنند ، خدای آواز فرمودند : من هستم ، می خواهم برایتان تا نوک قله بخوانم . استاد هراتی فرمودند من که نیستم . استاد جوان نسب رو به خدای آواز کردند و گفتند : پسر تو هم نباشی بهتر است ، برو خانه ات تمرین کن تا جانت بالا بیاید . استاد آفرینش گفتند : اگر من هم صدایم مثل تو بود توصیه استاد جوان نسب را قبول می کردم . استاد عابد هم فرمودند : من به شرطی می آیم که خواندنی در کار نباشد ، یک کلام ، ختم کلام . خدای آواز فرمودند چه شرط مشکلی ؟ سایر اساتید با هم فرمودند : همینه که هست ، همگی به راه افتادند و بی سرو صدا قله را فتح کردند .
و خاطره دومی از مش ممد به یاد می آورم ، صدای رادیوی همسایه بلند بود و کسی آواز می خواند . استاد بلندآوازه از من که مش ممد باشم پرسید ، مش ممد چرا ازمن نمی پرسی که صاحب بهترین صدای آواز کیست ؟ تا من به تو بگویم هرکه باشد این نیست . تصور کن که اگر این چهچهه با صدای من در می آمیخت چه بلایی بر سر آوازم می آمد .

پس از ذکر این دو خاطره بسیار خواندنی چند چیستان طرح کرده ام . به جملاتی که ذیلاً بدون هیچ دستکاری و عیناً از وبلاگ خود آورده ام دقیق شوید و پس از مداقه بفرمایید من چه گفتم ؟ خود نیز همپای شما می اندیشم چون خود نیز در بازخوانی آنها چیزی دستگیرم نشد :

۱- پنج شنبه شب ِ روزی بهاری: در کوتاه راهه ی جاده ی داخل شهر...
۲-
پنج شنبه شب ِ روزی تابستانی: در درازای جاده ی رشت-تهران
۳- فروبستگی اجتماعی واژه ی جالبی است که استاد مهدوی به کار می گیرند . این یک دلیل کم ضعف عیار صدای امروزی ها در برابر قدیمی هاست... دیگری شاید مرزبندی های بی حد و حصری است که بر خوانندگان امروزی تحمیل می گردد .
۴-
موضوع پخش صدای استاد شجریان به تعداد میانگین ۲۷ مرتبه در شبانه روز موضوع تحقیقی بوده که خود بنده با همکاری هشت نفر از دوستان انجام داده ام . تاریخ آزمون در خلال سه ماه پیاپی {بدون ماه های رمضان و محرم} سال های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۴ و حجم نمونه ی آماری به تعداد ۹۰ در سال پایه و ۹۰ در سال بعد بوده است . نوع نمونه گیری به صورت اکتشافی سیستماتیک و با استفاده از نه رادیو و دو دستگاه تلویزیون و به صورت شبانه روزی بوده است . میانگین پخش ترانه و آواز استاد از تلویزیون سه مرتبه در شبانه روز {با انحراف استاندارد یا معیار در ر ِنج ِ +۱ تا ۱-} و میانگین پخش ترانه و آواز استاد از شبکه های مختلف رادیویی ۲۴ {با انحراف معیار +۴ تا ۵-} در نوسان بوده است . امیدوارم توضیحات برای دوستان عزیز کافی بوده باشد ...
۵- خرافه ای به نام تعهد در هنر... (و در چند سطر بعد این گونه نوشته ام :
از نگاه بنده مهمترین وظیفه و تعهد هنرمند ، تلاش برای کشف جهان با همه ی زیبایی ها و کراهت های پیرامون آن می باشد که از قبل این مکاشفه، یک اثر هنری مانا آفریده می شود و مابقی؛ خرافه ای بیش نیست!...)
راهنمایی برای چیستان شماره پنج : موضوع این است که خود نفهمیدم هنرمند باید تعهد داشته باشد یا نه ؟ پاسخ به این سوال به تنهایی ۱۶ نمره خواهد داشت . به جواب های مانند اینکه هنرمند می تواند نصف نیمه تعهد داشته باشد ، نمره ای تعلق نمی گیرد .


( پرشین فلاورز ، صاحب کرامات! ، برگزیده ، خونسرد و البته بسیار خودبزرگ‌بین )


بررسی سایر وبلاگ ها در قسمت بعد

پایان قسمت دوم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

باید پذیرفت که در وانفسای بی قانونی دوران قبل از میلاد ، قوانین حمورابی جهشی بزرگ بود و باید آن را با توجه به شرایط زمانی ستود . البته پاره ای موارد آن غیرمنصفانه و ناعادلانه است . به عنوان مثال اگر کسی دختری را می کشت به جای آنکه شخص را قصاص کنند ، دختر وی را می کشتند ، که نه تنها ناعادلانه بلکه احمقانه است . اما در میان قوانین خوب و بد حمورابی یک قانون به چشم می خورد که به نظر من قسمت دوم آن بسیار مترقی است و آن این است که: " اگر کسی در حین دزدی دستگیر شود محکوم به اعدام خواهد شد. (این قسمت مورد نظر من نیست) اگر دزدی دستگیر نشود ، مردی که اموالش به سرقت رفته باید در برابر خدا صورت تفصیلی آنچه را که از او دزدیده اند بازگوید و شهری که سرقت در آن واقع شده یا حاکم ناحیه خارج شهر باید تاوان خسارت وی را بدهد و اگر سرقت منجر به کشته شدن صاحب مال شود ، شهر و حاکم باید یک مینا (واحد پول بابل) به ورثه مقتول بپردازد . "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

به روی سینه دراز کشیده و سرم روی دفترچه یادداشتم خم شده بود ، پشه ای درست در چند میلیمتری گوشم وزوز می کرد ، همیشه و مانند همگان از وزوز پشه و سماجت او به تنگ آمده و سعی در گرفتنش می کردم ، اما این بار به وزوزش گوش کردم ، سعی کردم ، بفهمم که او چه را فریاد می کند . سکون و تحمل صدای وزوز و هیجان ناشی از احتمال نیش او ، کمی سخت بود ، اما تصمیم گرفتم که همانطور ساکن در جای خود بمانم . بی حرکت به وزوزش گوش کردم ، برایم مفهوم نبود! داشت گذران عمر می کرد ، ساعتی دیگر ، او خود به مرگ طبیعی می مرد و این گذران به پایان می رسید . گفتم چرا آن را برانم یا بکشم ، باید جوری با او کنار بیایم ، تا ببینم چه می شود؟ آیا می توانم کمی خوددار باشم و برای او هم حق حیات قایل شوم ؟ کم کم وزوزش برایم مفهوم شد! همین را وزوز می کرد . بله ، همین . حیات ، زندگی و تلاش . وزوز او نشانه حضور و تلاشش بود . او پیش خود می گفت ، اگر این آدم همینطور با من کنار بیاید و هیچ حرکتی نکند ، چه خوب می شود ؛ و من نفس کشیدنم را هم کندتر کردم .
حرکت تند او و عمر کوتاهش ، تلاش او و گفتار وزوزگونه اش و نه وزوز گفتارگونه اش مرا قانع کرد که حرکتی نکنم و بگذارم که او هم سهم خود را از طبیعت برداشت کند و برود . به هنگام رفتن با وزوزش از من تشکر کرد و متأسف بود از این که عمر کوتاهش فرصت ملاقات شب بعد را نمی دهد . وداع او را کاملاً مفهوم شنیدم ، سرم را بلند کردم ، او هنوز گرد اتاق می چرخید ، اما به سوی من نمی آمد، دانسته بود که خسته ام . این را از طعم خونم فهمیده بود . او همچنان چرخ می زد و من چشمانم سنگین شد و با رویای خوش دوستی با آن پشه به خواب رفتم . (مهر ۱۳۷۹)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

زمان در ذات وجود است ، حرکت و تحول ماده است که مفهوم زمان را پدید آورده ؛ بنابراین بدون هستی، زمان هم بی معنا است . زمان مفهومی اعتباری است که ما برای درک تغییرات قایل شده ایم و آن را مدرج و طبقه بندی کرده ایم . اگر شب و روز ، تغییر فصول ، آمد و شد خورشید و ماه ، جذر و مد دریا و پدیده های متناوب و متوالی دیگری از این قبیل نبود ، ما دیرتر به تغییرات محیط اطراف خود پی می بردیم ، اما رشد گیاهان ، خود ما و سایر پدیده های در حال تغییر این تصور را در ذهن ما ایجاد کرده است . زمان به طور مجرد کاملا حاصل تحلیل ذهن ما از تحولات است . چنانچه با سرعتی همپای سرعت نور و یا حتی کمتر از آن جنبش و جوشش داشتیم و تحولات طبیعی اطراف ما باز با همین سرعت در جریان بود ، به طور قطع جهانی دگرگونه داشتیم یا به عبارت صحیح تر انعکاس آن در ذهن ما گونه ای دیگر بود ، اما درک ما از زمان همانی بود که اکنون هست . اگر قادر باشیم گذری را درک کنیم ، آن گذر و آن حرکت به صورت زمان و فاصله زمانی در ذهن ما نقش می بست ، همانگونه که در حال حاضر نیز چنین اتفاقی رخ می دهد ؛ و آنچه در ذهن ما نقش می بندد جزء حافظه ما می شود و ما بر اساس همان یادها به قیاس می پردازیم . تلنبار شدن یادها از چگونگی حرکات ، اندک اندک شاخصه هایی را در ذهن پدیدار می کند که ما را در درک تغییرات ، حرکات و تحولات مادی توانا می سازد .
در واقع آگوستین قدیس درست می گفت ، او می گفت : " زمان یک خاصیت هستی است که خداوند آفریده است و پیش از خلق عالم ، وجود نداشته است . "
اما این موضوع پرسش دیگری را به وجود می آورد و آن این است که آیا پیش از خلق عالم و کاینات ، هستی موجود بوده است؟ سوال به ظاهر ساده ای است و شاید پاسخ آن این باشد که به طور قطع "نه"، زیرا که صحبت از به وجود آمدن خود هستی است! بنابراین قبل از آن نمی توان بحثی از هستی به میان آورد و درست همین جاست که پای یکی از موضوعات موردعلاقه یا بهتر بگویم دغدغه های ذهنی من که پس از این از آن بسیار خواهم گفت به میان می آید و آن "نیستی" و چیستی آن است .
جمله سنت آگوستین به نوعی غیرمستقیم بر آغاز هستی دلالت دارد .
استیفن هاوکینگ در کتاب تاریخچه زمان خود می نویسد : " اما در سال ۱۹۲۹ ادوین هابل متوجه شد که به هر سوی جهان که نظر بیفکنیم کهکشان های دور به سرعت از ما فاصله می گیرند ؛ به دیگر سخن ، جهان در حال گسترش است . یعنی در زمان های گذشته ، اشیاء به یکدیگر نزدیکتر بودند . در واقع به نطر می رسد که روزی ، در حدود ده یا بیست هزار میلیون سال قبل ، همه آنها در نقطه ای واحد قرار داشتند و در نتیجه چگالی جهان بی نهایت بود . این کشف سرانجام موضوع آغاز جهان را به قلمرو علم وارد ساخت . "
اما نظریه ادوین هابل برای من سوالاتی را به وجود آورده که آنها را طرح می کنم :
گسترش و انبساط جهان در چه ظرفی صورت می گیرد؟
اگر فرض کنیم که بیست هزار میلیون سال پیش جهان بسیار چگال بوده است ، فضای اطراف آن چه بوده؟
فضا جزء هستی است و شکلی از ماده ، بنابراین چگونه هستی در ورطه نیستی و در محدوده های آن گسترش می یابد؟
به هر حال من با این نظریه انبساط عالم نمی توانم کنار بیایم حتی اگر هابل و هاوکینگ واضع آن باشند ، برعکس معتقدم چنانچه مشاهدات علمی نشان دهند که کهکشان ها از هم و از ما دور می شوند باید در جای دیگری که فعلاً ، قادر به کشف و مشاهده آن نیستیم انقباضی صورت گیرد . (نمی خواهم نظریه پردازی کنم ؛ اما چنانچه انبساطی قابل پذیرش باشد تنها در کنار انقباض و نوعی نظریه ضربانی قابل قبول است.) چنانچه بی کرانگی را فرض قرار دهیم که به کمک آن بتوانیم انبساط عالم را توجیه کنیم ، باز دچار مشکل می شویم و این مشکل توضیح همین بیکرانگی است . نکته مهم این است که اگر چگال بودن جهان در مقطعی را پذیرا گردیم در واقع باید کرانمند و محدود بودن آنرا نیز قبول کنیم ، زیرا که توده ای چگال یا همان جهان چگال هابل نمی تواند نامحدود باشد ؛ در آن صورت دیگر آن توده چگال نمی تواند منفجر شود و بسط یابد زیرا که خود جهان چگال بی نهایت است و معلوم نیست که چگونه بی نهایت می تواند انبساط و توسعه یابد . نکته همین جاست ؛ بی نهایت کرانمند نیست و بر پایه بی نهایت بودن فراگیر مطلق است ، پس چگونه بی نهایت باز هم بی نهایت تر می شود؟
چنانچه بی کرانگی برای کاینات قایل شویم ، آیا می توانیم آن را تعریف کنیم ؟ تعریف ساده و سخیف بی کرانه یعنی آنکه کرانه ندارد یا محدود نیست ، مورد نظر نمی باشد که اگر هم قابل قبول باشد همان مشکلات بالا به قوت خود باقی خواهد ماند . به نظر می رسد کلماتی چون کرانه و بی نهایت در این مبحث ناشی از عدم توان پاسخگویی است و به منظور خلاصی یافتن از توضیح و توجیه خلق شده است .
از طرف دیگر چنانچه کرانه ای برای کاینات قایل باشیم مرزهای نادیدنی و غیر قابل درک آن به چه محدود شده است؟ آیا می تواند مرز یا کرانه ای به نیستی محدود شود؟ نیستی خود چیست؟
هاوکینگ می نویسد: " درجهانی ایستا ، آغاز زمان چیزی است که باید در موجودی خارج از جهان بر آن تحمیل کند ، هیچ ضرورت فیزیکی برای یک آغاز وجود ندارد . می توان تصور کرد که به طور صوری در لحظه ای از زمان ، خداوند جهان را آفرید. "
چند اشکال بر این نظریه وجود دارد :
۱- "موجودی خارج از جهان" یعنی وجود و وجود یعنی توأم با زمان مگر آنکه موجود ایستا باشد . در این صورت ایستا نمی تواند خلق کند ، زیرا در این صورت از نقطه سکون و بی تحرکی به تحرک افتاده و حرکت یعنی زمان . تحمیل و انجام هر فعلی به معنای به جریان افتادن زمان است .
۲- "به طور صوری در لحظه ای از زمان" نیز چندان درست به نظر نمی رسد ، زیرا لحظه هرچه قدر کوتاه به هر حال زمان است . اینک این سوال به وجود می آید که آیا خلق هستی موجب مفهوم یافتن زمان است یا اینکه در زمان ، هستی به وجود آمده است . در آن لحظه که قرار به وقوع آن است هستی نبوده است ؛ بنابراین زمان هم نبوده و بالطبع لحظه ای نیز در کار نبوده است . آیا وجود لحظه متقدم بر هستی است یا هستی بر لحظه تقدم دارد؟ اگر بگوییم با هم از زیر پاسخ شانه خالی کرده ایم ، علاوه بر این سوال قبلی یعنی حرکت از نیست به سمت هست که خود متضمن مفهوم زمان می شود بی پاسخ می ماند.
۳- جمله " هیچ ضرورت فیزیکی برای یک آغاز وجود ندارد " نیز نامفهوم است و شاید بی ارتباط با موضوع باشد. اگر به طور کلی ضرورتی وجود نداشته ، پس چرا چنین رویدادی به وقوع پیوسته؟ شاید منظور هاوکینگ این است که این رویداد کاملا تصادفی بوده ، در این صورت چنین نظری معارض اصل آفرینشی است که هاوکینگ از آن گفته است .
هاوکینگ در جای دیگر می نویسد: " اما فرض اینکه جهان پیش از انفجار بزرگ خلق گردیده معنی ندارد."
این هم به نظرم درست نیست ، زیرا انفجار بزرگ تنها ناظر بر این موضوع است که ماده بسیار چگالی یا جهان بسیار چگالی منفجر شده و دمادم انبساط یافته و همچنان نیز گسترش می یابد ؛ بنابراین همان ماده چگال که از آن یاد می شود وجود داشته ، حتی اگر نام آن را ماده هم نگذاریم باید مطابق نظر هاوکینگ قبول کنیم که چیز چگالی وجود داشته ، که بعد منفجر شده است . همین چیز چگال همان جهان است . اما جهانی چگال . بنابراین جهان پیش از انفجار بزرگ نیز وجود داشته اما نه به این شکل و شمایل.
آن توده چگال که منفجر شده است حتماً وجود داشته ؛ اگر نه نمی توانسته منفجر شود ، بر همین اساس هستی قبل از انفجار نیز وجود داشته و نمی توان آن را کتمان نمود ، وبه وجود زمان تنها پس از انفجار قایل شد . اگر هستی بوده که منفجر شود زمان هم با آن بوده . اگر با ترفندی بخواهیم هستی قبل از انفجار را باز از نوع ایستا معرفی کنیم ، بار دیگر به مخمصه تحول ایستا به پویا که همانا لحظه انفجار است گرفتار می آییم . به نطر من به هیچ رو نمی توانیم از پس این سوال تقدم و تأخر لحظه و هستی برآییم مانند حکایت مرغ و تخم مرغ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

در اینجا فقط به وبلاگ هایی پرداخته ام که دوستشان دارم و گاه گاهی به آنها سر می زنم ؛ اگر نه وبلاگ های دامبولی بسیاری وجود دارد که هر یک خود را وبلاگ موسیقی می دانند . از آنجا که این نوع به اصطلاح موسیقی ها را سروصدا و صوت می دانم ؛ هر گاه خواستم در خصوص انواع آلودگی ها ، فیزیک صوت و تأثیرات توپس توپس بر روح و روان بشریت بنگارم ، به طور قطع به آنها نیز خواهم پرداخت .
درضمن ممکن است وبلاگ های وزین دیگری در زمینه موسیقی وجود داشته باشند که بنده به دلیل عدم اطلاع از حضورشان ، یادی از آنها نکرده باشم . اطمینان داشته باشند که پس از کشف از خجالت ایشان در خواهم آمد .

 مواد لازم برای برقراری ارتباط با این متن:

 آشنایی قبلی با وبلاگ های نامبرده ، حداقل ده پست
مطالعه بخش نظرات وبلاگ های نامبرده ، حداقل سی نظر اخیر

 سعه صدر و روی خوش ، حداقل به مقدار حداکثر

از اینجا به بعد همه چیز شوخی است . به دل نگیرید ؛ اگر هم گرفتید نگه اش ندارید .

از آنجا که در کل سه-چهار میلیون وبلاگ فارسی موجود تنها وبلاگ اختصاصی همایون شجریان (سهند سلطاندوست) به وبلاگ "شب نوشته ها" لینکی اعطا فرموده که البته تاکنون عوضی دریافت نکرده ، ادب اقتضا می کند که بسیار مودبانه و با احتیاط از ایشان آغاز کنم. اگر دیدید که زیاد به پروپای ایشان نپیچیدم دو دلیل دارد : اول اینکه ایشان خیلی عصبانی است و دوم اینکه ممکن است نان ما را آجر نموده و آن یک لینک ناقابل را نیز حذف نمایند و به طور کل ما را از جهان سایبر محروم سازند . پس الهی به امید تو:

 

● سهند سلطاندوست (وبلاگ اختصاصی همایون شجریان)

 

دوستان گرامی به قدر کفایت خندیدیم ، شوخی موقوف ، به تنبک نوازی و همایون می پردازیم . ساکت ! اگر نه اوف می شوید . خانم مگر نگفتم اون بچه را ساکتش کن . می خواهیم کل دیوان حافظ را معنی کنیم و بعد می رویم سراغ سعدی و اگر وقت شد غزلیات شمس را دوره می کنیم و من کلمات و ترکیبات تازه را از شما می پرسم ، اگر بلد بودید که هیچ و اگر نه از دانلود خبری نیست . برام تعداد نظرات مهم نیست ، هر که بی ربط بگه حذف می کنم ، چرا مثل بچه ها قهر می کنی ؟! بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ... تو که دختر خوبی بودی ، خب حالا خوب شد ، عذر خواستی ؟ همینو می خواستی ؟ حالا بشین .

دوستمان ، آقا رهرو یه چیزهایی فرستاده که شما می خوانید و من می رم دنبال کارم . ببینم کی بهتر میخونه و نظر میده . از حیران تر و هزاردستان هم بابت گرم کردن تنور نظرات سپاسگزارم ، بقیه یاد بگیرند که نظر دادن یعنی چه و چه جایگاهی در وبلاگ دارد . میلاد جان! با تو نبودم که حالا هی چاکرم نوکرم می کنی . با اون بودم که به جای اینکه مثل هزاردستان نظر بده هی میاد میگه من آپم ، من آپم ، صدبار گفتم ، بازم میگم ، نگید آپ ، بگید به روز کردم . مگه نمی بینید من برای شما وبلاگی درست کردم که توش حتی یک غلط املایی و انشایی نمی تونید پیدا کنید ، هر کی تونست پیدا کنه ، پسورد وبلاگمو می دم بهش تا یه دفعه صاحب رتبه سه گوگل بشه . در ضمن یکی از دوستام به نام بامداد فتوحی از امروز با ما مصاحبه می کنه و بعد از این نوشته هاشو مجبورید که بخونید .


( آقا سهند بسیار کوشا ، خوش سلیقه ، متکی به خود و البته زیاده اخمو )


● امیر سپهر نوربخش (وبلاگ دل آواز) 

دوستان ، من از سانسور کامنت متنفرم ، اما چه کنم که عاشق افزایش تیراژ نظراتم ، پس شما هم رعایت کنید و کم پر و پاچه همدیگر را بگیرید . امروز برای شما جسدی را در نظر گرفته ام که با هم به آن نگاه می کنیم و بعد شما تند و تند نظر دهید تا ما حال کنیم. اگر بچه های خوبی باشید می گم فرزاد حسنی براتون برقصه .

یه مطلب جدید براتون دارم که مال سال ۱۳۸۲ است ، همین سه سال پیش ، من اون موقع دو سال بود که از روی کتاب های استاد فریاد که صدای زنبورعسل رو با تار عینهو خود زنبور درآورده سه تار نوازی را فرا گرفته بودم . می خواهم در اینجا پرده از یک راز بزرگ که تا حالا کسی از اون مطلع نشده و روزنامه شرق هم در موردش ننوشته بردارم و اون راز ، جفای همزمان به استاد و موسیقی ایرانی است . می دانم که شما تا حالا فکر می کردید که استاد خیلی خوش خوشانش می شده و برای همین هی کنسرت نمی داده ولی حالا من با خبرهای داغی که دارم به شما حالی می کنم که نه این خبرها هم نیست . استاد حق داره که کنسرت نمی ده و از همین جا اعلام می کنیم که با توجه به اوضاع پیش آمده جدید که فقط بیست و هفت سال از آن می گذره حتی اگر استاد بخواهد کنسرت بگذاره ما نمی گذاریم .
استاد کجایی تا شوم من چاکرت / پالتوات پوشم کنم شانه سرت

دستکت بوسم ، بمالم پایکت / وقت خواب آید ، بروبم جایکت
ای فدای تو همه پست های من / ای به یادت نق نق و نق های من

دوستان این شعر را من درشب های تار با سه تار در آن سه سال بعدی که سه تار نوازی می کردم در وصف استاد می خوندم . حتماً متوجه شدید که با این سه سال و اون دو سال قبلی من پنج ساله که سه تار می زنم و خب معلومه که می تونم تشخیص بدم که استاد کیه ، هنر چیه ، لبنان کجاست ، وقت بوسه و غزل عاشقانه هست یا نیست و خیلی چیزهای دیگه .

 

( امیرخان بسیار زحمت کش ، نازک دل ، دوست داشتنی و البته اندکی بد سلیقه )

 

 پس از اتمام مطالعه مطلب ، سری به بخش نظرات وبلاگ دل آواز می زنیم :
(اگر اشتباهات املایی یا انشایی در نظرات می بینید مربوط به نظردهندگان است و به ما ارتباطی ندارد.)

 

نظر اول:

ن . د . ا - ح . ب . ی . ب . ی (از تو قفس) | زمان ارسال : دو دقیقه مانده به ارسال پست امیر خان
متن نظر:
مثل همواره عالی ، واقعاً ، واقعاً ، تیش پیش ، اه او
راستی قفس منم آپ شد ، صر بزنی خوشهال می شم ، اصلاً میام اینجا که آدرس وبم رو بذارم و اگرنه بیکار نیستم که هر دقیقه برات کامنت بذارم .
یا میای ، یا شترق

نظر دوم:
محمد (ناشناس از پشت پرده) | زمان ارسال : به محض ارسال پست
متن نظر:

خیلی خوب نوشتی ، پوزه اش اومد پایین . می دونم که با چه زحمتی این خبرو گیر آوردی

 

نظر سوم :

فرزانه (پریوش ، پرنیان ، پریزاد ، پریناز ، ...) | زمان ارسال : دم دمای صبح

متن نظر:

چه خوب کاری کردید تو مطلبتون اسمی از ناظری نیاوردید و بهتون تبریک میگم که اسم استاد رو قبل از موسیقی ملی آوردید ، راستش موسیقی که بی استاد موسیقی نیست .

 

نظر چهارم

میوز (از طویله) | زمان ارسال : وقتی امیرخان تأیید رو برداشته

متن نظر:

استاد کیه ... من عر... دم بنیام ... گرم ... مادر .......... من... رف... دومب...

 

نظر پنجم

امیر / دل آواز در پاسخ به نظرات فوقانی | زمان ارسال : دم دمای پست بعدی و آخرین نظر
متن نظر:

نون دال الف عزیزم تو بیا ، من میام

محمد جان ، تو مرتب مرا شرمنده می کنی ، مثل شما کم پیدا می شوند که قدر کار خوب را بدانند . همیشه منتظرت هستم . (در ضمن خیلی هم تابلو نکن ، بقیه شک می کنند که نکنه محمد خود من هستم)

فرزانه (پر... پر... پر... پر) عزیزم ، از نظرت لذت بردم ، چیزهای زیادی یاد گرفتم ، درست گفتی موسیقی بی استاد نمی تواند به حیات خود برود . اما دوست خیلی عزیزم آیا همه باید مثل شما باشند که با شما فکر را بخورند . این انتقاد کوچک مهمی بود از یک دوست که دشمنش سه تارش است . باز هم اینجا بیا و به ما بگو که استاد کیست و موسیقی ، کیلویی چند است؟!
ای میوز ، اگر می خواهی فحش دهی اینجا را نخوان ولی نظرت را بگذار ، این دفعه نظرت را حذف نمی کنم تا همه بدانند که تو چقدر بی ادب و بی پدر و مادر و بی شعور و نفهم و الاغ هستی (حیف که این جا خانم ها هم رفت و آمد دارند و اگرنه م. ........)



 عطا نویدی (وبلاگ همنوا با سوز نی)

 

این وبلاگ بازتاب افکار و نوشته های شخصی "عطا نویدی" است . این را همین اول گفتیم که شما فکر نکنید اینها بازتاب افکار شخص دیگری است . برای تأیید موکد و دو قبضه نمودن این گفته وبلاگ را مزین به تمثال بی مثال خویش نمودیم که در آن سواد و دانش و هنر و موسیقی از پشت سر ما معلوم است ، تازه مجله ای هم در دست گرفته ایم که بدانند که ما مادرزاد ژورنالیست بوده و از ژورنال خوشمان می آید . البته مجله را نمی خوانیم ، به دستور عکاسباشی که خودمان باشیم (آخر ، عکس را با سه پایه از خودمان انداخته ایم و چقدر هم عذاب کشیدیم) باری ، می فرمودیم که به فرمان عکاسباشی چشم به لنز دوربین دوختیم که نکند بینندگان از رویت چشمان زیبای ما محروم بمانند . صد حیف و هزار افسوس که این قالب بلاگفا توانایی نمایش عکس بزرگتری را از ما ندارد . و الّا می دادیم یکی از آن تصاویر زیبایمان را که در آن شبکیه و مایع زجاجیه چشممان به نیکی هویداست بر سر در وبلاگ بکوبند . مایه بسی خسران است که از هارمونی ، هماهنگی ، همرنگی و تناسب فکل (کراوات) و کاکلمان با صندلی دست چپمان هیچ نگوییم . عجالتاً با این عکس مشغول باشید تا بعد .

 

 شش سال بعد از دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی عطا نویدی باز می گردد و اینک پست جدید :


دوستان ، پس از شش سال و اندی دوباره به روز شدم . زنبیل رو وردار و بیا . امروز می خواهم تمامی موارد نامربوط به موسیقی را به گونه ای با موسیقی مرتبط کنم ، "خوب نیگاه کن" فوتبالیست ها می روند وسط سالن مد تا در سایت ها و وبلاگ های مستهجن رتبه اول تا سوم را در جهان به دست آوریم تا بلکه از این طریق فاتحه موسیقی سنتی امان خوانده شود . همه می گویند از این حرفها نزن ، ولی چه می شود کرد ، در دروازه را می شه بست آما...

امروز مطلبی دارم به نام استاد ، مردی که همیشه می خندد :
آن مرد شصت و پنج ساله است ، آن مرد می خندد ، آن مرد آمد ، آن مرد با اسب آمد . وقتی همه می گریند و حتی من هم می گریم ، او هر هر می خندد . زلزله می آید ، می خندد . آسمان غرنبه می شود ، می خندد ، او از این جهت اسطوره شد مثل حافظ ، سعدی و ابو شکور بلخی .
مطلب دیگری با این عنوان تقدیم می شود :
تا کی فرصت داریم ؟ / + پوستر استاد
(اغلاط املایی مربوط به اصل نوشته است و ارتباطی به "شب نوشته ها" ندارد ، باور نمی کنید اینجا رو کلیک کنید.)
امروز بیکار بودم گفتم فکر کنم ببینم (درین) وضعیت موسیقی وظیفه اساتید و موسیقی دانان چیست ؟
پس هی فکر کردم ، از دوستام هم پرسیدم و به امیر دل آواز هم زنگ زدم و بهش گفتم حالا لینک ما رو دودر می کنی ، یادت رفته می آمدی موس موس می کردی یه لینک بهت بدم . حالا بگو ببینم وظیفه اساتید به خصوص این دو قله آواز چیست ؟ او به من توضیح داد که در مورد لینک اشتباه کرده ام و من خود را به کوچه علی چپ زدم و گفتم "بی خیال" ، "دارمت" بعد احساس کردم این کلمات با کراواتم همخوانی ندارند و زود گوشی را قطع کردم . سپس به کتاب های پشت سرم که توی عکس می بینید مراجعه کردم ، در آنجا حرف های خوب خوبی زده شده بود که من از عصاره ، چکیده ، فشرده و آبلمبو شده اون این نتایج را گرفتم :
نقد این دو قله موسیقی از نظر علمی ، کار من (نیست ام) اما از نظر الابختکی و همینطوری بحثی است واجب.
اساتید ما شصت-هفتاد سالی سن دارند و فرصت ها را از دست داده اند و حالا باید قول دهند که تا ده سال آینده که هشتاد ساله می شوند تمام فرصت های از دست رفته را بازچنگ آوری کنند . حالا اینم پوستر استاد در حال لبخند ، کاری از دوست شرمنده کننده ام که امیدوارم فوق لیسانس شود .
امروز زیاد نوشتیم ، حالمان خراب شد . ادامه مطلب شش سال دیگر ...... 

 

( عطا نویدی بسیار خوش پوش ، دلسوز ، مبادی آداب و البته اندکی بد سبیل )



 فریدون کاظمی (موسیقی نواحی ایران)

 

خیز و موسیقار زن در غار ، دوستان این وبلاگ از دوره "مزوزوئیک" آغاز شده و به صورت آزمایشی به کار خود ادامه می دهد و پس از اتمام آزمایشات مربوط به شبیه سازی در دانشگاه پرینستون و ازدواج یک زوج شبیه سازی شده و مشروط به زایمان موفق زوجین ، به حالت دایمی در خواهد آمد .

سال ۲۸۹۸ : هنوز در حال آزمایش هستیم چیزی نمانده تمام شه ... ها ها ... آهان تموم شد پس خیز و موسیقار زن در معرفت.

در این پست به تقسیم بندی موسیقی کوچ و کوچندگان پرداخته ام . واضح است که ما سی ، چهل نوع موسیقی کوچ داریم که من چندتا را برایتان نام می برم . موسیقی کوچندگان ، موسیقی کوچ شوندگان ، موسیقی کوچ کنندگان ، موسیقی کسانی که از داخل کوچ می کنند ، موسیقی کسانی که از خارج کوچ می کنند ، موسیقی کسانی که کوچ نمی کنند ، موسیقی کسانی که دوست دارند کوچ کنند ، موسیقی کوچه بازاری و موسیقی کوچه به کوچه و در نهایت موسیقی کوچه تنگه ، بله ، عروس قشنگه از جمله موسیقی های رایج نزد اقوام مختلف است .

 

( فریدون کاظمی "می جان جانانی" ، "چوبم بخوردی" ، "اقرار نکودی" ، که رشتی ایسی ، خوای بیگی رشتی نیسی ، اتوی اتوی ، که را واسی ، آه ه ه آهان ، آه ه ه آهان – با پوزش از آقای پوررضا )



● علیرضا (وبلاگ تحریر)

در این وبلاگ به سبک دوغ و دوشاب و به شیوه آش آلویی از هر که یه زمانی خوانده و می خواند و می خواهد بخواند و یا اینکه احتمال دارد بخواند ، سخن می رانیم . استاد شجریان ، استاد ناظری ، استاد گلپایگانی ، استاد رشیدی ، استاد اصفهانی ، استاد افتخاری ، استاد ایرج ، استاد مهوش ، استاد غلوش ، استاد بنیامین و صدالبته استاد مهران مدیری (که جانم به فدای او) و هر که "دویچه وله" با آن مصاحبه کند و کتاب ، مقاله و مطلبی در مورد آن وجود داشته باشد ، جایگاه ویژه ای در این وبلاگ خواهد داشت . در ضمن یک نظرسنجی از دوران پارینه سنگی در نظر گرفته ام که هر چه فکر کنید ، در آن به نتیجه ای نخواهید رسید . این نظرسنجی عصاره ای است از تمام سوالات کنکور از ابتدای سال هزار و نهصد و شیپورشاه تا دوران معاصر . تازه نظرسنجی های دیگری را نیز در نظر گرفته ام که پس از این مطرح خواهم کرد . در آن نظرسنجی ها از شما می پرسم که : دسته تار کدام استاد خوش رنگ تر است ؟ و یا می پرسم که : با نام کدام استاد بیشتر حال می کنید ؟ و یا اینکه : با کمانچه بهتر می توان کمانچه زد یا با ویولن ؟
امروز چند کیلو آهنگ و کلیپ برایتان گذاشته ام که بروید دانلود کنید ، ویژه علاقمندان دو آتشه موسیقی اصیل که زورشان می آید پول بالای آثار هنرمندان مورد علاقه اشان بدهند . اصلاً چه معنا دارد که اثر هنری خرید و فروش شود ، مگر هنر و موسیقی خریدنی است ؟! موسیقی را باید گوش کرد ، آن هم از نوع گوش جان . خب ، پس از دانلود موسیقی بیایید این مطلب دراز را که تازگی از روی یکی از معتبرترین کتاب های موسیقی برای شما ، پاک و پاکیزه تایپ کرده ام بخوانید . شاید یه چیزی از موسیقی فهمیدید .


( علیرضا خان تحریر ، پرکار ، کم ادعا ، بی سروصدا و البته اندکی مولتی علاقه )


● عشق شجریان (وبلاگ اشک مهتاب)

به حرمت اشک مهتاب ، آرش کمانگیر و سیاوش کسرایی هیچ نمی گویم .


 

بررسی سایر وبلاگ ها در قسمت بعد

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

هوا خوبه ، هوا گرمه ، هوا دم داره ، هواداری ، هواخواه ، هواتو دارم ، هواتو کردم ، هوای کوی دوست ، هوا ورت نداره ، هوایی شدم ، هوا به هوا شدم ، هواخوری ، هوانورد ، هواشو بگیر ، سر به هوا ، یه هوا کوچیکه ، بی هوا رفتم تو ، از هوا اومد ، رو هوا بگیر ...
هوادارها هوا ورشون داشت و یه هوا ، هوایی شدن و بی هوا به هوا بلند شدن تا رو هوا بل بگیرند . هوای هوادارها رو یه هوا باید داشت که هوا ورشون نداره سر به هوا و هوا به هواشن .

چه سخت است فارسی یادگرفتن ، باید هوای نوآموزان زبان فارسی را داشت تا هواها را به جای هواها نگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

دختران شاه یمن هر سه به ازدواج پسران فریدون (سلم و تور و ایرج) درآمدند . فریدون دختران را به نام های دیگری خواند:

زن سـلــم را نــام کـــرد آرزوی                زن تـــور را مــــاه آزاده خـــوی
زن ایـــرج نیــک پــی را سهی                کجا بُد سهیلش بخوبی رهی

(شاهنامه)

داستان فریدون و پسرانش مرا یاد شاه لیر و دخترانش می اندازد . با این اختلاف که در نظرم شاه لیر ساده لوح و احمق می رسد و فریدون دانا و با کیاست . شاه لیر فریب خورد ؛ اما فریدون با درایت فتوحات خود را قسمت نمود . این دو شخصیت درست در مقابل هم قرار می گیرند . یکی تراژدی می سازد پر آب چشم (شاه لیر) و دیگری حماسه می سازد پرشور و مهر (فریدون).

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

به کافی شاپ رفتن
کنار هم نشستن
رمانی نقد کردن ، شعر سرودن
بحث کردن ، بحث کردن
پریشان‏موی خود را تاب دادن
قهوه خوردن 
نوشابه را با نی مکیدن ، قورت دادن
دست بر سینه نهادن
انگشت به دهان و لب گزیدن 
ور رفتن و پیچ و تاب خوردن
هی تکان خوردن ، تکان خوردن
گاه لم دادن و دست به چانه بردن
برای گوینده ادای گوش کردن در آوردن
به عینک گیر دادن ، به پیشانی و فرق سر نهادن یا بر نوک بینی سراندن
لپ و بناگوش را خاراندان
از زمین و زمان نالان بودن و فحش دادن
به‏به و اه‏اه ردیف کردن
گاه گوشه‏ی چشم را مالاندن
موها را گیس کردن
دم اسبی بستن و لیز کردن
کت های دراز پوشیدن
جلیقه بر یقه اسکی به تن کردن
در تمام چهار فصل سال ، پالتو پوشیدن
شلوار کشی بی کمربند به پا کردن
زنان رختشو و نشاکار را پرتره کردن
قاب کردن ، روی طاقچه یا بر بلندای تختخواب آویز کردن
از سوژه های پاره و دردمند حظ بردن
با عکس زن بدکار و بیچاره نان درآوردن
با نمایش های فقر این و آن در کلوب ها ثبت نام کردن
ایسم ایسم کردن
مردم را خل و چل دانستن
به حیلت از برای مردم فریاد برآوردن
در کنار سبزه و گل ناله کردن ، آه کشیدن
خمره را با دم که نه با حلق بلعیدن
لبی از بحر عرفان و تصوف بر لب وافور نهادن
به اجبار پز و درد قیافه ، شیشه نوشابه را نصفه گذاشتن
دستمال مچاله شده در دست چپ گرفتن
انگشتری در انگشت کوچک کردن
زنجیر به گردن آویختن
طنز نودشبی را دزدانه دیدن
فیلم "سینما چهار" را زورکی پسندیدن
زورکی موسیقی کلاسیک را گوش کردن
به وقت خلوت از رقص شکم کیف کردن ، ریسه رفتن
با سنت و چادر و بکارت در افتادن
در عوض ، خواهر خود را به زندان خانه کردن
مدرنیسم را برای مردم خواستن
در همان حال با ماقبل تاریخ حال نمودن
شرایط را نفهمیدن ، درک نکردن
دمادم
ژست گرفتن ، ژست گرفتن ، ژست گرفتن

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

محمد هاشم آصف ملقب به رستم الحکما ، نویسنده کتاب رستم التواریخ از جمله خودپسندترین نویسندگان و مورخان است . او چنین القابی را به خود نسبت داده :
" حکیم سترگ زمان ، فیلسوف بزرگ دوران ، عالم آرا ، سیدالفلاسفه ، شمس الوزرا ، زبدة العلما ، عین الفقها ، عقیلة العرفا ، سلسلة العداله ، قطب الاسلام ، صمصام الدوله ، آصف العصر ، ابوالمعالی ، سلطان العرفا ، هرمس صفات ، ارسطو کمالات ، فیثاغورث سمات "
با تمام این صفاتی که به خود نسبت داده ، در بیشتر مباحث کتاب خود به روابط جنسی شاهان صفوی به ویژه شاه سلطان حسین صفوی پرداخته و درباب توانایی های وی چه ها که نگفته . با خواندن کتاب در می یابیم که القاب دیگری چون " قطب الفضاحه ، عین السفله ، ابله العرفا " در فهرست القاب محمد هاشم از قلم افتاده . محمد هاشم در کنار این گونه مطالب که بخش عمده ای از کتاب او را تشکیل می دهد ؛ برخی لطایف و مطالب حاشیه ای را نیز آورده که خواندنی است و از نقطه نظر روابط اجتماعی اواخر دوره صفویه تا اوایل دوره قاجاریه قابل تامل است .
از مطالب جالب ، نام بردن ۱۴ نوع انگور ، ۱۱ نوع خربزه ، ۷ نوع سیب و ۲ نوع به موجود در اصفهان آن روزگار است . نکته جالب قیمت اجناس در زمان کریم خان زند است . در فهرست بلند بالای رستم الحکما می خوانیم که یک باب خانه خوب به قیمت ده تومان فروش می رفته ؛ در حالی که قیمت یک اسب خوب بیست تومان بوده است. یعنی دو برابر یک خانه خوب و جالب تر آنکه ملک مشجر هر جریب یک تومان قیمت داشته است یعنی معادل یک خر مصری! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

"ایسیس" (Isis) و "اوزیریس" (Osiris) دو رب النوع مصری هستند . ایسیس رب النوع طب و زناشویی است و اوزیریس حامی مردگان ! و جالب تر این است که این دو رب النوع با هم زن و شوهر هستند . زن ، رب النوع طب و مرد ، رب النوع مردگان . از نگاهی تعارض و از نگاهی دیگر همکاری جالبی در نوع ارتباط این دو به چشم می خورد . وای بر مردمی که به وقت دعوای زناشویی این زوج ، از آنها طلب یاری کنند . اگر بیماری با دوا درمان طبیبان شفا یافت و به دیار مردگان شرفیاب نشد می توان نتیجه گرفت که این زوج بر سر مسایل مختلف بگو مگو نداشته اند و اوزیریس از سر تسلیم چراغ را برای ایسیس سبز نگهداشته است . عکس این حالت با توجه به اینکه امکان زن ذلیل نبودن حتی نزد خدایان هم نادر است بسیار بعید است ، مگر آنکه ایسیس بخواهد سر شوی خود را با مردگان بسیار مشغول بدارد که به نحو مقتضی از بلند شدن زیر سر او جلوگیری کرده باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

همذات پنداری در هنر به ویژه سینما در عین سادگی جنبه های فراگیر و جالبی دارد . با قهرمان فیلم همراه می شویم ، در یک صحنه ، قهرمان به همراه چند تن از یاران خود در نبردی درگیر می شود . درست تشخیص نمی دهیم که قهرمان دوست داشتنی ما در میان خیل عظیم بزن بزن کنندگان کدام است . تیری شلیک می شود و یکی از یاران گروه مورد علاقه ما به زمین می افتد ؛ موسیقی این را می گوید ؛ چون در این لحظه در عین سوزناکی هشدار دهنده نیز هست . ترس به جانمان می افتد. کارگردان هرچه شگردهای تعلیقی بلد بوده در این سکانس به کار گرفته . پیش خود می گوییم نکند قهرمان ما بوده ، اگر در تماشای فیلم همدمی داشته باشیم ممکن است رو به آن نموده و با هیجان بگوییم : « مرد ، زدن اش ؟! » دوربین آهسته جلو می رود ، مرد دمر افتاده ، ضدقهرمان یا به قول منتقدان سینمایی "بدمن" به بالای سر او می رود و از آنجایی که در فیلم های قبلی قهرمان سر او را گول مالیده و در حال برگردانده شدن سخت حال بدمن را گرفته است ، بدمن تصمیم می گیرد قبل از برگرداندن قهرمان حسابی حال اش را بگیرد ؛ بنابراین اسلحه را در سی سانتی پس کله قهرمان می گیرد و تیری در می کند ، آه از نهاد ما برمی آید ، می میریم و زنده می شویم . بدمن بلافاصله جسد را بر می گرداند ؛ نفس راحتی می کشیم . « آخیش اون نبود ، دوست اش بود . » کمی دلمان برای دوست قهرمان می سوزد اما خوشحالیم از اینکه قهرمان نمرده ! به همین راحتی مرگ مرد و یار همراه را پذیرفته و اندکی بعد آن را فراموش می کنیم .
از این بدتر وقتی است که به جای نقش های درجه دو یا سه ، سیاهی لشگرها بمیرند . انگار نه انگار که سپاهیان خیر و نیکی در نبرد با سپاهیان شر کشته می شوند ؛ هیچ باکی نیست ! دم قهرمان که تا چندی بعد پیروزی را به همراه زن نقش اول در آغوش می کشد گرم ! چرا چنین می شود ؟ چون در تمامی لحظات ، قهرمان خود ماییم و ما کس دیگری نیستیم . آنها را مادری نزاییده ، پدری دلش به آنها خوش نبوده ، آنها کودکی شیرین و با نمک نبوده اند ، نوجوان و جوانی دلربا نبوده اند ، کسی قربان صدقه آنها نمی رفته ، آرزو نداشته و دلربا نبوده اند ، فرزندی نداشته و همسری منتظرشان نیست.

صحنه ای از فیلم مضحک گودزیلا به خاطرم آمد . گودزیلا شهری را بهم می ریزد و خیلی ها کشته می شوند . قهرمان از دست او می گریزد و گودزیلا برای به چنگ آوردن او بسیاری را روانه عدم ساخته و ساختمان های بسیاری فرو می ریزد اما ما همچنان غم قهرمان خود را می خوریم . افراد دیگر و به طور دقیق تر انسان های دیگر کارکردی همچون لوازم صحنه را دارند ؛ همانطور که ساختمانی تخریب می شود یا پلی فرو می ریزد ، انسان هايی نیز می میرند و ما توجهی نمی کنیم ؛ بلکه شاید فقط از نیم خورده شدن عابری توسط گودزیلا هیجان زده می شویم و شور پنهانی موجبات قنج زدن دلمان را فراهم می آورد . انسان ها باید بمیرند تا قهرمانی را که ما با آن همذات پنداری می کنیم زنده بماند .

همذات پنداری آینه و جلوه گاه خودبینی و خودخواهی ماست .

شاید چندان لازم نباشد که به ذهن خود فشار آوریم تا چنین صحنه هايی را به یاد آوریم . فیلم های جنگی را به یاد آورید ، در این گونه فیلم ها ، انسان ها اعم از مثبت یا منفی گروه گروه می میرند بدون اینکه چندان ناراحت شویم یا بهتر بگویم به نسبت آسیب به قهرمان ناراحت شویم . درست مانند خلبان بمب افکنی که از آن بالا بالاها قربانیان خود را نمی بیند که دلش به حالشان بسوزد . پایان فیلمی را به خاطر دارم که قهرمان فیلم وبازیگر زن مقابل بر بلندای تپه ای شاهد شکسته شدن سد و به زیر آب رفتن دهکده ای هستند،  آنها پس از کشاکش های بسیار رهیده و به بالای تپه رسیده بودند . دهکده را آب می برد و ما همچنان همذات پنداری می کنیم همراه با هق هق زن زیبا که در آغوش قهرمان جای گرفته ، با او همراه شده و به همین دلیل برای مردمی که نمی بینيمشان اما در حال نابودی اند اندکی ناراحت می شویم . مهم این است که ما زنده باشیم . حسی طبیعی که نمی توان از آن پرهیز نمود .

یک نکته جالب در همذات پنداری ، جابجايی انسان با حیوان است . این همذات پنداری به قدری عجیب است که اگر قهرمان فیلمی خرس ، الاغ ، موش یا حیوان دیگری باشد ، ما خود به خود به سمت حیوان جلب می شویم و در جنگ فلان شکارچی با خرس قطعاً طرف خرس را خواهیم گرفت . دوست داریم در جدال بین این دو ، آقا خرسه گوشمالی حسابی به شکارچی دهد . اما همین خرس در فیلم دیگری که انسان قهرمان آن است و قرار است ما با آن همذات پنداری کنیم به شکل عجیبی ضد قهرمان و تنفرآمیز می شود ، حال اینکه بیچاره خرس در هر دو فیلم بر اساس غریزه خود عمل می کند .

نکته دیگر در همذات پنداری میل بیننده به پیروزی طرف ضعیف است که نکته مثبتی به نظر می رسد مشروط بر اینکه کارگردان ، ما را در تشخیص طرف قوی گمراه نکرده باشد . درفیلم های مستند حمله شیر به آهو و دریدن آهو توسط شیر بسیار رقت انگیز است . دوست داریم آهو از چنگ شیر بگریزد ؛ در عین حال ته ذهن خود حس کنجکاوی و ولع دیدن صحنه دریده شدن را نیز داریم ، گویی پس ذهنمان نیروی اهریمنی لانه کرده ، ولی نیرویی اهورایی در غالب اوقات پیروز می شود و ما از رهاشدن ناگهانی آهو بسیار خوشحال می شویم . اگر آهو گرفتار آمد و دریده شد حس شادی نخواهیم داشت اما آن حس کریه ارضا خواهد شد. فیلم و اندیشیدن به انواع همذات پنداری ها می تواند تا حدودی بیانگر و روشنگر درون ما باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

ایست اتومبیل برای پیاده نمودن محبوبه - نجات لاک پشت ، اگر محبوبه پیاده نمی شد به طور قطع لاک پشت زیر چرخ های اتومبیل له می شد.
اولین برخورد داود و محبوبه.
"همون که بی اجازه کاشتی" در مزرعه پدرم
"روبان قرمز" همچون "خط قرمز"
نور به نور - از نور منور داود تا نور خورشید - نجات محبوبه از نیش عقرب
کشف یک تانک توسط محبوبه - نشان ثروت است یا قدرت و یا هردو - محبوبه خود را خوشبخت احساس می کند. بدون اینکه در آینه ابتدا خود را ببیند ، عکس خانواده را می بیند و با دیدن آنهاست که خود را می بیند.
گذر از کنار گورستان تانک - جايی که صدها تانک مانند تانک خانه محبوبه در آنجاست.
ثروت و قدرت محبوبه رنگ می بازد.
اولین برخورد با جمعه ، ابتدا سگ زشتی سخن می گوید.
لاک پشت داود و سگ جمعه!
زیرکی زنانه ، خشم و عناد در مقابل داود ، نرمی و لطافت در برابر جمعه
جمعه نماد عقل و داود نماد حس
داود فانوس دارد ، جمعه سرپیچ و لامپ
محبوبه سرگردان
بخشش وبزرگواری داود ، تشکر محبوبه
اصرار داود بر پس زدن محبوبه
شروع جذبه و کشش
جمعه با دیدن محبوبه به عکس همسر خود می نگرد ، داود گردن آویزی می یابد که در آن تصویری از محبوبه قرار دارد . گردن آویز به چاشنی مین متصل است!
آرام آرام محبوبه از سرگردانی به در آمده و داود و جمعه سرگردان می شوند.
عشق چه شیرین است.
لاک پشت درون داود است . داود با او به گفتگو می نشیند . او با خود واگویه می کند.
محبوبه در رویایی شیرین همسرگزینی می کند و پاسخش به همه "نه" است.
تبدیل تصور مادر و مهر او به حقیقت جمعه
آغاز حسادت ، جمعه و داود به هم می ریزند.
زیرخاکی گفتن محبوبه به داود بیش از آنکه نشان از ارزش آن داشته باشد یادآور کهنگی و پوسیدگی است.
روز مباهله - بهترین سکانس - ساز در دست ، پا بر مین. اوج فیلم
جمعه مسحور کننده است. او تک است: "جمعه"
داود پس از گام های محکم جمعه دست به انتحار می زند . چشمان محبوبه بسته.
خط سرخ به همراه رزمنده ای پشت تپه یا خاکریزی گم می شود . درخت سوخته به جای حضور داود ، خمپاره و چشمه کوثر ، داود می رود تا گونه ای دیگر بازگردد.
رازی زیبا ، قمقمه ای که تا قبل از برملا شدن راز داود فقط صدای آب می داد و آبی از آن به بیرون نمی ریخت ، حال پس از کشف چشمه ، قمقمه پرآب می شود.
بعد از جنگ نمی شود همان آدم قبلی شد . محبوبه می خواست "قالی ها" رابشوید و روفت و روب کند و بشود همان آدم قبلی ؛ اما نشد.
مجالست جمعه و محبوبه . شورانگیزترین بخش موسیقی فیلم . زندگی ، تحرک و شادی در نبود داود .
"جمعه در میدان مرگ جاده زندگی را باز می کند"
صدای جغد است یا کلاغ ، در هر حال صدای خوبی نیست ، داود معقول از راه می رسد . محبوبه با این صدا متوجه حضور داود می شود.
محبوبه چراغ در دست در دالان های تاریک درپی اوست . داود را می یابد و داود اعتراف می کند که این راه "بن بست" است.
حس عجیب و غیر قابل پیش بینی زنانه یا حس قوی و عاشقانه ، محبوبه را به داود نزدیک تر می کند تا به جمعه .
نقش محبوبه به عنوان آخرین نقش در کنار نگاره های رزمندگان که داود سالیانی به حکاکی آن مشغول بود.
شلیک منور ، درخواستی عاشقانه
"این راهی که تو درست کرده ای فقط به خانه محبوبه ختم می شه" این گفته جمعه است به داود.
داود دست و دلش به مین نمی رود چون عاشق شده.
جمعه وفادارانه تمام سعی خود را می کند تا در مراسم خواستگاری ، محبوبه همسری داود را بپذیرد.
"جاده زندگی در میدان مرگ توسط داود باز شد"
افتادن لاک پشت در آب ، جوشیدن چشمه ، تصویر محبوبه
نمی توان مثلثی به عنوان دنیا (محبوبه) عقل (جمعه)
و دل (داود) ترسیم کرد . حتی نمی توان مثلثی به عنوان شهوت (محبوبه) ثروت (جمعه) و قدرت (داود) ترسیم نمود . این نگرش ها بیش از اندازه مکانیکی و پیش پا افتاده و هندی است . شاید در ابتدا بر اساس نوع روابط خام مثلثی در ذهن شکل گیرد اما با پیش رفتن قصه در می یابیم که محبوبه نوعی شاخص بین عقل و حس و نوعی متعادل کننده است . جمعه عقل گرا در ارتباط با محبوبه است که به دل می پردازد و داود نیز در همین ارتباط و برای نزدیک شدن به محبوبه است که از پیله حسی خود خارج شده و به زندگی آنطور که باید می نگرد .
با ورود محبوبه چراغی روشن می شود و داود وجمعه به خود می نگرند . داود و جمعه با محبوبه است که به هم می آمیزند . محبوبه چفت داود و جمعه است . داود و جمعه با محبوبه به تعادل می رسند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

نور خورشید پس از هشت دقیقه به ما می رسد ، اگر فرض کنیم در صبحی ، خورشید هشت دقیقه قبل از بین رفته باشد و نور آن پس از هشت دقیقه به ما برسد ، در واقع ما شاهد رویدادی هستیم که دیگر وجود ندارد . حال اگر فرض کنیم نور ستاره ای صد سال طول بکشد تا به ما برسد و اگر آن ستاره پنجاه سال قبل از بین رفته باشد ، در واقع ما پنجاه سال پیش را بدون آنکه وجود داشته باشد می بینیم . اگر به جای ستاره ای ، آدمی نوری ساطع کند و آن فرد مرده باشد ، ما می توانیم ایشان را جوان و سرحال و مشغول نورافشانی نظاره گر باشیم . در این صورت ما گذشته را می بینیم ، اما نه گذشته خود بلکه گذشته پدیده هایی را که با ما فاصله ای بعید دارند. آیا مشغول شدن به این موضوع می تواند رویای دیرین بشر در مورد ماشین زمان و بازگشت به گذشته را محقق سازد؟ آیا بازتابش نور از ما ماندگار است؟ آیا ردپاهایی از ما برای همیشه در کل کاینات باقی خواهد ماند؟ آیا حسگرهایی ساخته خواهد شد که نور و صوت رها شده از ما را بار دیگر بازیافت نماید؟ چنانچه نور وصوت را انرژی بدانیم ؛ بنابراین می توانیم تغییر صورت آن را نیز پذیرا باشیم و اعتقادی به نابودی آن ها نداشته باشیم . پس تأثیر جمعی انرژی های ناشی از وجود ما و کل ماده چگونه خواهد بود؟ و چه تأثیری بر روند کلی کاینات دارد؟ آیا کل کاینات و ما به عنوان جزءِ کوچکی از آن به صورت ماشینی از پیش طراحی شده روندی مشخص و هدفمند را طی می کنیم؟

افسوس که حد سرعت نور محدود و بنابر معادلات فعلی گذر از حد آن ناممکن است ؛ و اگر نه شاید تنها راه ساخت ماشین زمان در آن بود . چنانچه ما با سرعتی بیش از سرعت نور از حال خود به سمت ستاره ای دوردست حرکت می کردیم، می توانستیم به نحو عجیبی به آینده پیوسته و ناظر گذشته خویش باشیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  | 

 

جرج سارتن به نقل از پیکاسو در کتاب سرگذشت علم می نویسد:

« برای من در هنر نه گذشته ای است و نه آینده ای ، اگر اثری هنری نتواند همیشه در زمان حال زندگی کند ، نباید اصلاً به آن اعتنا کرد . هنرهای یونانی و مصری و اثرهای نقاشان بزرگی که در زمان های گذشته می زیسته اند ، هنر گذشته نیستند و امروز از هر زمان دیگری زنده ترند ، هنر به خودی خود تکامل نمی پذیرد ، بلکه اندیشه کسان فرق می کند . وقتی از زبان کسانی می شنوم که از تکامل هنرمندی سخن می گویند ، با آن نحوه بیانشان به نظرم می رسد که وی را چنان در نظر می گیرند که بین دو آینه رو به روی هم ایستاده است که تصویرهای او را به تعداد بی شمار منعکس می سازند ، و در تصویرهای وی در یک آینه به عنوان گذشته او و در آینه دیگر به صورت آینده او می نگرند . در حالی که تصویر راستین وی را زمان حالش می انگارند . آنان به هیچ روی توجه ندارند که به یک تصویر در صفحه های مختلف نگاه می کنند . »

آیا نام بلندآوازه پیکاسو و تایید ضمنی سارتن به عنوان استاد تاریخ علوم برای پذیرش این نظر کافی است؟ 
آیا واقعاً هنر ناب یا واقعی یا هرچه دیگر که پیکاسو از آن سخن می گوید در همه زمان ها قابل درک ، جذاب ، ستودنی و زیباست؟ و یا منظور پیکاسو را می توان برای همین سه چهار هزار سال قابل قبول دانست؟ آیا از آنچه هنر یونانی می نامیم به خاطر جنبه های هنری لذت می بریم و یا اینکه چون در فلان هزاره یا سده قبل از میلاد به وجود آمده آن را ارج می نهیم؟ و به اشتباه آن را التذاذ هنری می پنداریم؟
آیا منظور پیکاسو این است که برای ارزیابی هر محصول هنری باید زمان به وجود آمدنش را در نظر داشت؟ و یا اینکه هنر ناب در هر زمان و مکانی قابل ستایش است؟
در این گزیده گفتار پیکاسو ، شعارهای بسیاری به چشم می خورد . از نظر من تحول و تطور در زمان بسیار بی رحم تر از آن است که از آمال و ایده آل های ما چیزی باقی گذارد که به نسبت آنها بتوانیم نیکی و زشتی اثری را در زمان های بسیار دور همان گونه ارزیابی کنیم که اکنون می کنیم .
ساده اندیشانه است که در زمان های آتی دور که در آن به طور قطع و یقین احساسات به کناری رفته اند بتوانیم همین گونه نظر دهیم . اگر نیک بنگریم و جنبه های تاریخی و باستان شناسانه را به کناری گذاریم ، بسیاری از آثار به جا مانده از گذشته را که هنری می خوانیم در چارچوبه های زیباشناسی امروزین نمی گنجند . گذشته از این زمانی می توانیم اثری را در قرون و اعصار همچنان زیبا بپنداریم که درک زیباشناختی ما که ناشی از هوشمندی و ساز و کار زیست اجتماعی ماست در تمامی قرون و اعصار یکسان و بدون تغییر بماند . و حال آنکه می دانیم حتی در یک دوره زمانی مشخص بنا به دلایل مختلف ، حس زیبایی شناختی در جوامع گوناگون متفاوت است . نکته در این است که آیا زیبایی ، مطلق و ورای وجود انسانی است یا اینکه با وجود و سلوک انسان معنا می یابد؟
آیا کسی هست که زشتی و زیبایی را تعریف کند؟ الگوهایی از زیبایی و زشتی در پس ذهن ما وجود دارند . با دیدن پدیده یا اثری فرایند پردازش آغاز می شود و عینیت بیرونی با الگوهای درونی مقایسه می شوند.
امتیازدهی پنهان ذهن شروع می شود و فرایند خارجی ، زشت یا زیبا قلمداد می شود. چنانچه الگوها که نه بسان همان پدیده بلکه به صورت عناصر پراکنده ذخیره شده اند تغییر کنند ، زشت و زیبا هم تغییر می کند .
حلقه فلزی بزرگ و زمخت بر بینی یک زن آفریقایی ، زیبایی را برای او و مردش به ارمغان می آورد اما ممکن است حتی ما را دچار چندش کند . نتیجه آنکه حس زیبایی شناسی برخاسته از فرهنگ ، آداب ، دانش و عوامل دیگر است و به هیچ رو مطلق ، یکسویه و ساده نیست . ساز و کاری درونی است بر اساس الگوهای انباشته شده در ذهن که خود حاصل تأثیرات بیرونی ناشی از زیست اجتماعی است . بنابراین چنانچه ملاک ما برای هنری دانستن یا ندانستن اثری ، اصول رایج زیبایی شناسی در فرهنگی خاص باشد و از سوی نسبی بودن آن را پذیرفته باشیم ؛ نمی توانیم اثری را برای همه زمان ها و دوران ها زیبا و هنری بدانیم ؛ مگر آنکه شاخصه های آنها در قرون و اعصار همچنان بدون تغییر مانده باشند . 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت   توسط م. بیدار  |